
دانلود و خرید کتاب صوتی جاده لس آنجلس
معرفی کتاب صوتی جاده لس آنجلس
کتاب جاده لس آنجلس نوشتهی جان فانته داستان شکلگیری شخصیت آرتورو باندینی نوجوان است؛ پسری مهاجر، تندزبان و پر از رؤیا که در بندر لسآنجلس میان فقر، کارهای موقت و کتابخواندن سرگردان است. محمدرضا شکاری آن کتاب را ترجمه کرده و نشر افق منتشر کرده است و نسخهی صوتی آن با گویندگی حامد فعال و بهکوشش رادیو گوشه تولید شده است. این کتاب صوتی در قالب رمان، مخاطب را وارد ذهن پرآشوب آرتورو میکند؛ جایی که ادبیات، مذهب، خانواده، کار، شهوت و غرور نوجوانی درهمتنیده شدهاند و تصویری زنده از زندگی طبقهی فرودست ایتالیاییتبار در آمریکا ساخته شده است.
درباره کتاب جاده لس آنجلس
کتاب جاده لس آنجلس رمانی از جان فانته است که نخستین روایت بلند او از زندگی آرتورو باندینی بهشمار میآید؛ نوجوانی ایتالیاییتبار در بندر لسآنجلس که در فقر، بیکاری و بحران هویت دستوپا میزند. کتاب جاده لس آنجلس با ترجمهی محمدرضا شکاری و در قالب کتاب صوتی، مخاطب را به درون ذهن آرتورو میبرد؛ ذهنی که همزمان سرشار از خودبزرگبینی، شرم، خشم، شهوت و عطش کتابخواندن است. او مدام شغل عوض میکند، از چاهکنی و ظرفشویی تا پادویی وانت و کار در خواربارفروشی، و هر بار با غرور و عصبانیت کار را رها میکند. در کتاب جاده لس آنجلس فضای بندر، بوی ماهی، کارگرهای بارانداز، مغازههای کوچک، کتابخانهی عمومی و پارکهای شهر، پسزمینهی کشمکشهای درونی آرتورو هستند. او میان خانهی تنگ و پرتنش خانوادگی، مادر مذهبی، خواهر سختگیر و یاد پدر مرده، از یکسو و رؤیای نویسندهشدن و ابرانسان نیچهایشدن از سوی دیگر معلق است. کتاب جاده لس آنجلس با تمرکز بر مونولوگهای طولانی و خیالپردازیهای آرتورو، رشد تدریجی او را از یک نوجوان پرخاشگر و خودشیفته به کسی که کمکم به نوشتن و مشاهدهی دقیق جهان اطرافش رو میآورد، دنبال کرده است. کتاب جاده لس آنجلس در نسخهی صوتی رادیو گوشه با گویندگی حامد فعال، لحن تند، طعنهآمیز و گاهی هذیانی آرتورو را برجسته میکند و شنونده را در فرازونشیبهای ذهنی او، از کشتار خرچنگها زیر پل تا پرستش پنهانی کتابدار کتابخانه و درگیریهای مذهبی و خانوادگی، همراه میسازد.
خلاصه داستان جاده لس آنجلس
کتاب جاده لس آنجلس روایت اولشخص آرتورو باندینی است؛ نوجوانی فقیر در بندر لسآنجلس که بعد از دبیرستان مدام از کاری به کار دیگر پرت میشود و هیچجا دوام نمیآورد. او همزمان شیفتهی کتابها، نیچه، شوپنهاور و رؤیای نویسندهشدن است و با نگاهی تحقیرآمیز به کارفرماها، کارگرها، خانواده و مذهب، خودش را «ابرانسان» میبیند. در کتاب جاده لس آنجلس شنونده با روزمرگیهای آرتورو، دعواهایش با مادر مذهبی و خواهر مؤمن، خیالپردازیهای جنسیاش، پرسهزدنهایش در بندر و پارک و کتابخانه و تلاشهای خامش برای نوشتن آشنا میشود؛ تلاشی که در دل خشونت، تنهایی و احساس گناه شکل میگیرد و بهتدریج به کشف صدای شخصی او نزدیک میشود.
چرا باید کتاب جاده لس آنجلس را بشنویم؟
کتاب جاده لس آنجلس تصویری نزدیک و بیپرده از نوجوانی سرکش، مهاجر و کتابخوان در حاشیهی آمریکا ارائه کرده است؛ نوجوانی که میان فقر، مذهب، خانواده و رؤیای نویسندهشدن گیر افتاده است. شنیدن این کتاب صوتی فرصتی است برای تجربهی از درونِ ذهن زیستن؛ جایی که طنز تلخ، خشونت، شهوت و فلسفه در هم آمیختهاند و شکلگیری یک هویت ادبی خام اما پرانرژی را میتوان دنبال کرد.
شنیدن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
شنیدن این کتاب به کسانی پیشنهاد میشود که به رمانهای شخصیتمحور، روایتهای مهاجرت و طبقهی فرودست، و تصویرشدن نوجوانی پرتنش و پر از کتاب علاقه دارند. همچنین به مخاطبانی که دوست دارند ذهنیت یک راوی پرگو، عصبی و شیفتهی فلسفه را از نزدیک تجربه کنند، پیشنهاد میشود.
بخشی از کتاب جاده لس آنجلس
«من در بندر لسآنجلس شغلهای زیادی داشتم، چون خانوادهمان فقیر بود و پدرم مُرده بود. بعد از اینکه دبیرستان را تمام کردم، اولین شغلم چاهکنی بود. از پشتدرد هیچ شبی خواب نداشتم. در زمینی خالی چاه حفاری میکردیم. هیچ سایهای در کار نبود، آفتاب مستقیم از آسمانی بیابر میتابید و من آن تو بودم و چاه میکندم، آنهم با دوتا آدم گندهبک که با عشق همین کار را میکردند، همیشه میخندیدند و جُک میگفتند، میخندیدند و تنباکوی تلخ میکشیدند. با عصبانیت کارم را شروع کردم و آنها خندیدند و گفتند بعد از مدتی راهوچاه را یاد میگیرم. بعد بیل و کلنگ سنگین شدند. تاولهای ترکیدهام را مک میزدم و از آن مردها متنفر بودم. روزی لنگِ ظهر خسته شدم، نشستم و به دستهایم نگاه کردم. به خودم گفتم چرا قبل از اینکه این کار نکُشدت، ولش نمیکنی؟ پا شدم و بیلم را فروکردم تو زمین. گفتم: «من دیگه اینجا کاری ندارم، بچهها. تصمیم گرفتم شغل مأمورِ بندر رو قبول کنم.» بعدش ظرفشور شدم. هر روز از سوراخی که حکم پنجره را داشت، به بیرون نگاه میکردم و تودههای آشغال را میدیدم که مگسها بالایش وِزوِز میکردند. مثل زن خانهداری بودم که همهٔ ظرفهایش تلنبار شده باشد، دستهایم را که نگاه میکردم و میدیدم مثل ماهی مرده توی آبِ کبود شنا میکنند، حالم بههم میخورد. رئیسمان آشپزی چاق بود. میزد به تابهها و وادارم میکرد کار کنم. وقتی مگسی مینشست روی گونهٔ گندهاش و نمیرفت، خوشم میشد. چهار هفته کارم همین بود.»
زمان
۰
حجم
۰
قابلیت انتقال
ندارد
زمان
۰
حجم
۰
قابلیت انتقال
ندارد