با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کتاب صوتی ملت عشق (اجرای جدید) اثر الیف شافاک

دانلود و خرید کتاب صوتی ملت عشق (اجرای جدید)

۴٫۰ از ۱۴۰۲ نظر
۴٫۰ از ۱۴۰۲ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب صوتی ملت عشق (اجرای جدید)  نوشته  الیف شافاک  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه

معرفی کتاب صوتی ملت عشق (اجرای جدید)

کتاب صوتی ملت عشق با اجرای جدیدی از جمعی از گویندگان نشر آوانامه، داستان شمس و مولانا، یکی از شگفت‌انگیزترین داستان‌های عرفانی دنیا است عشقی که با گذشت هشتصد سال هنوز طراوت و تازگی خود را حفظ کرده است و هربار خواندنش، شوری جدید در سر می‌اندازد. اجرای جدید کتاب صوتی ملت عشق نوشته‌ی الیف شافاک و ترجمه‌ی روان ارسلان فصیحی، هم اکنون در اختیار شما است.

درباره‌ی کتاب صوتی ملت عشق

درباره مولانا و شمس و عشق میان این دو عارف بزرگ بسیار نوشته‌اند، از پژوهش تا رمان... اما اثری که الیف شافاک، نویسنده صاحب‌نام و ترک‌تبار فرانسوی با نام ملت عشق خلق کرده، اثری عمیق‌تر، هنری‌تر و به مراتب ماندنی‌تر و خواندنی‌تر از آثار مشابه آن است. ملت عشق، در حقیقت بافته شدهٔ دو رمان امروزی و دیروزی در یکدیگر است. به‌گونه‌ای که از هم قابل تفکیک نیستند. در داستان اصلی کتاب گویای ملت عشق ما وارد دنیای مولانا و شمس تبریزی در قرن هفتم هجری می‌شویم و در داستان دیگر، زندگی نویسنده این کتاب (عزیز زاهارا) و ویراستار کتاب صوتی ملت عشق، اللا روبینشتاین را در روزگار خودمان می‌بینیم.

اللا زنی که در رشته زبان و ادبیات انگلیسی درس خوانده اما پس از سال‌ها موفق به پیداکردن شغل مناسبی نشده است، سرانجام پیشنهاد کاری خوبی از یک انتشاراتی معتبر دریافت می‌کند. برای شروع کار، ناشر به او ویراستاری رمانی عرفانی-تاریخی را پیشنهاد می‌دهد که درباره زندگی شاعر مشهور، مولوی و دوست صوفی‌اش، شمس تبریزی است. اللا که این روزها درگیر مسایل خانوادگی مانند ازدواج دختر بزرگش و سردی رابطه با همسرش هم هست، مردد است که این کار را انجام دهد یا نه، اما با اکراه کار را شروع می‌کند و از این جا داستان اصلی آغاز می‌شود. اللا فراتر از حد تصور درگیر داستان می‌شود و تصورش از عشق دگرگون می‌شود.

کتاب صوتی ملت عشق را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

ملت عشق، یکی از رمان‌های برتر ادبیات داستانی امروز جهان است که هرکسی برای بهتر زیستن به خواندن آن سخت نیازمند است. این رمان، رمان فلسفه، تفکر، زندگی و برتر از همه رمان عشق و عرفان در مفهوم بسیار عمیق و ماندگار آن است. خواندن این اثر، بی‌تردید به همهٔ ما کمک میکند که به خودمان، به دیگران و جهانی که از هر سو ما را محاصره کرده است، عمیق‌تر نگاه کنیم و زیباتر و بهتر از قبل زندگی کنیم.

درباره‌ی الیف شافاک

الیف شافاک در ۲۵ اکتبر ۱۹۷۱ در فرانسه از پدر و مادری ترک زاده شد. در پی جدایی والدینش همراه مادرش به ترکیه برگشت و مشغول به تحصیل در رشته‌ی روابط بین‌الملل در دانشگاه فنی خاورمیانه در آنکارا شد و لیسانس و فوق لیسانس مطالعات زنان و دکتری علوم سیاسی گرفت. همزمان با تکمیل تحصیلاتش کتاب‌هایش را نیز منتشر می‌کرد. الیف شافاک در سال ۱۹۹۸ با رمان پنهان برنده جایزه رومی، که به بهترین اثر ادبیات عرفانی ترکیه تعلق می‌گیرد، شد. او نشان شوالیه را که از مدال‌های فرهنگی کشور فرانسه است دریافت کرده و بارها به فهرست نهایی و اولیه جوایز جهانی از جمله جایزه ادبیات داستانی زنان «اورنج» (بیلیز)، جایزه دستاوردهای زنان آسیایی، جایزه مهم «ایمپک دوبلین»، ادبیات داستانی مستقل بریتانیا، جایزه بین‌المللی روزنامه‌نگاری و … راه پیدا کرده‌است. کتاب‌های او مانند ملت عشق و سه دختر حوا در ایران هم خوانندگان بسیاری پیدا کرده است.

جملاتی از کتاب صوتی ملت عشق

بی‌شک دیگر زنده نیست. خیلی وقت است مُرده. اما هر جا که می‌روم چشم‌هایش با من است؛ مثل دو سنگ سیاه و شومِ آویخته از آسمان، تعقیبم می‌کند. امیدوار بودم با دور شدن از قونیه، با فرار کردن به دوردست‌ها، از شرّ این خاطره که مثل مته مغزم را سوراخ می‌کند، خلاص شوم. هنوز هم فریادش در مغزم می‌پیچد؛ همان صدایی که پیش از کشیده شدنِ خون صورتش، در آمدن چشم‌هایش از چشمخانه و بسته شدن دهانش پس از کشیدنِ آخرین دم از حنجره برآورد، صدایی همانند زوزه گرگی در تله افتاده، فریاد الوداع آدمی خنجرخورده.

وقتی کسی را بکشی، حتم بدان که چیزهایی از او به تو سرایت می‌کند: تصویری، بویی، نفسی... آهی، لعنتی، صدایی. من بهش می‌گویم «نفرین مقتول». به بدنت می‌چسبد و می‌ماند. شروع می‌کند به کندن، انگار که بخواهد بدنت را سوراخ کند و رد شود. تا وقتی که به اعماق قلبت نفوذ کند. آن‌جا که رسید جا خوش می‌کند و دوباره در تو زنده می‌شود. به خوابت می‌آید و رؤیاهایت را تکه‌پاره می‌کند. روز را هر طوری هست سر می‌کنی، اما همین که شب شد و تنها ماندی، در رختخوابت عرق سرد می‌ریزی. همه مقتول‌ها در وجود قاتلان به زندگی ادامه می‌دهند. از هنگامی که قابیل هابیل را کشت، هیچ قاتلی نتوانسته از کشیدنِ بارِ امانت قربانی‌اش رها شود.

کسانی که در کوچه بهشان برمی‌خورم اصلا نمی‌توانند این را حدس بزنند، اما از هر آدمی که تا امروز جانش را گرفته‌ام، نشانی با خود دارم. مثل گردن‌آویزهای نامرئی از گردنم آویخته‌اند، تنگ هم، با همه سنگینیشان. زندگی کردن با این بار آسان نیست. حتی بعضی وقت‌ها نفس نمی‌توانی بکشی. این‌طوری است دیگر. رنج و بدبختی آدم کشتن به هیچ چیز نمی‌ماند. عذاب الیم است، اما می‌شود گفت که دیگر عادت کرده‌ام. مثل بخشی از زندگی‌ام قبولش کرده‌ام. آرامشم را برهم نمی‌زند. یا این‌که زمانی این‌طور فکر می‌کردم. اما این آخرین جنایت چطور شد که این‌قدر تکانم داد؟

این دفعه همه چیز از همان اول با دفعه‌های دیگر فرق داشت. مثلا این‌که کار را چطور پیدا کردم... یا این‌که باید بگویم کار چطور مرا پیدا کرد؟ سال ۶۴۵، آخرهای پاییز، بود. در قونیه قلچماقِ آدمی مخنث بودم که خانه‌ای بدنام داشت و خشم و غضبش معروف بود. وظیفه‌ام زهر چشم گرفتن از روسپی‌ها بود و حد و حدود مشتری‌ها را بهشان فهماندن و اگر لازم می‌شد ترساندنِ چشمِ این و آن.

انگار همین دیروز بود. دنبال یک فراری بودم، روسپی‌ای که از خانه مخنث فرار کرده بود. بدبخت یکدفعه به سرش زده بود آب توبه به سرش بریزد و عابد و زاهد بشود. چه غلط‌ها! دختر قشنگی بود، حیف بود. کمی دلم برایش می‌سوخت. چون اگر پیدایش می‌کردم، صورتش را چنان از ریخت می‌انداختم که دیگر هیچ مردی نتواند نگاهش کند. چیزی نمانده بود دختر احمق را که لقبش «گل کویر» بود گیر بیندازم، اما نامه‌ای اسرارآمیز به دستم رسید؛ نامه‌ای غیرمنتظره که توجهم را به سویی دیگر کشاند و فکرم را به خود مشغول کرد.

زیرش امضا شده بود «نگهبانان ایمان».

در نامه نوشته بودند:

«خوب می‌دانیم که تو کی هستی. در گذشته فدایی اسماعیلی بودی. پس از مرگ حسن صباح و دستگیر و زندانی شدن رهبران طریقت، دیگر نتوانستید به اوضاع سر و سامان بدهید، نتوانستید مثل سابق مجموع بمانید. برای آن‌که گیر نیفتی، به قونیه فرار کردی. در این‌جا مخفی شدی و برای خودت نامی جدید و کاری تازه پیدا کردی. الآن برایت کاری داریم که انگار جامه‌ای است به قامت تو دوخته‌شده.»

در نامه نوشته بودند که برای موضوعی بسیار مهم به خدماتم نیاز دارند. اطمینان می‌دادند که پاداش خوبی در انتظارم است. اگر پیشنهاد نظرم را جلب می‌کرد پس از نماز مغرب باید به میخانه‌ای مشهور می‌رفتم. محل ملاقات آن‌جا بود. قرار بود پشت نزدیک‌ترین میز به پنجره، پشت به در، بنشینم، سرم را پایین بیندازم و به کف خاکی میخانه نگاه کنم و چشم از آن‌جا برندارم. کمی بعد آدمی که قرار بود استخدامم کند، یا آدم‌هایی که قرار بود استخدامم کنند، پیشم می‌آمدند. نه موقع آمدنشان اجازه داشتم سرم را بلند کنم و به صورتشان نگاه کنم، نه موقع رفتنشان و نه هنگام صحبتمان.

نامه عجیبی بود، اهمیتی بهش ندادم. عادت داشتم به ادا و اطوارِ مشتری‌ها. در این سال‌ها آدم‌های جورواجوری استخدامم کرده بودند. تقریبآ همه‌شان می‌خواستند ناشناس بمانند. به تجربه ثابت شده مشتری هر قدر بیش‌تر اصرار بکند که هویتش ناشناس بماند، همان قدر به مقتول نزدیک‌تر است. این قاعده کلی را می‌دانستم. اما به من ربطی نداشت. کار من معلوم بود: کشتن. به بهشت و دوزخش کاری نداشتم. از وقتی قلعه الموت را ترک کرده بودم، زندگی‌ام بر این منوال می‌گشت.

راستش کم‌تر سؤال می‌کردم. اصلا برای چه باید سؤال می‌کردم؟ تنها چیزی که می‌دانستم این بود که توی این دنیا برای هر آدمی حداقل یک نفر هست که می‌خواهد سر به تنش نباشد. این‌که دست به جنایت نزده‌اند به این معنا نیست که روزی قصد جان یکی را نخواهند کرد. ممکن است این گناه عذاب‌آور را در دفتر اعمالشان ننوشته باشند، اما معنی‌اش این نیست که چنین هوی و هوسی در دل ندارند.

حقیقت‌طلب
۱۳۹۹/۰۲/۱۵

اغلب خوانندگان، شخصیت‌های مولانا و شمس را به همین شکل که در این کتاب توصیف‌شده، باور کردند متاسفانه تحریف و دروغ ‌پردازی نویسنده موجب میشود در بلندمدت مولانایی دروغین برای نسل‌های آتی تعریف شود داستان زن ۴۰ ساله متاهل نیز مخالف دستاوردهای

- بیشتر
سِسیل
۱۳۹۸/۰۸/۲۸

به نظر من کسایی که میگن بهترین کتاب زندگی ام بود به اندازه ی کافی کتاب مطالعه نکردن

حسین
۱۳۹۸/۰۹/۰۱

با این تعصبی بعضی ها به این کتاب دارند، چند سال دیگه به عنوان کتاب آسمانی معرفی نشه، صلوات.

Hojjat
۱۳۹۹/۰۲/۰۶

کتاب ملت عشق از عشق تعبیری سطحی ارائه میده آزادی رو بی حد و حصر میدونه تا جاییکه عشق مَجازی مُجازه هر قانونی رو بشکنه یکی از اصلی‌ترین معناهای زندگی، ساختن زندگی زیباتری برای بچه‌هامونه ولی در این کتاب زنی شوهردار برای

- بیشتر
مشتاق
۱۳۹۹/۰۳/۰۲

کاش اهالی فرهنگ درباره این کتابایی که ریشه‌های فرهنگی و اخلاقی ما رو نشونه گرفته، فکری کنن مولانا و شمس رو دو تا آدم روانی نشون داده نویسنده درک درستی از حقایق زندگی نداشته که اینهمه از زندگی‌های عاقلانه و اخلاق‌مند بد

- بیشتر
آوای دوست
۱۳۹۹/۰۷/۱۷

متاسفانه نویسنده همه چیزو کنار هم قرار داده تا طرز فکر خیانت در مقابل خیانت رو به ذهن مخاطب القا کنه اگر کسی چنین دیدگاهی رو بپذیره یعنی هویّت و فردیّت خودش رو بخاطر خطاها و بدی‌های دیگران نابود میکنه سانتیمانتالیسم و

- بیشتر
Amin
۱۳۹۹/۰۱/۲۸

این کتاب مشکلات جدی داره سوای ترجمه خوب و داستان روانش که میگم کتاب ظاهرا درباره رابطه و زندگی شمس و مولاناست ولی خیلی کم باهاش تطبیق می کنه و بیشتر نویسنده برداشت سطحی خودش رو از عرفان و عشق و... نوشته

- بیشتر
alireza_sr
۱۳۹۹/۰۸/۰۸

به حرف هیچکس گوش ندهید، حتما کتاب رو بخونید یا گوش دهید، حتما گوش کنید این کتاب و از دست ندید

نفس
۱۳۹۹/۰۲/۲۴

به نظرم خیلی خیلی سطحیه و اصلن وقایع تاریخی رو درست بیان نمیکنه شاید واسه کسی ک هیچ شناختی از مولانا نداره جذاب باشه اما برای ما به عنوان ایرانی ک میتونیم اشعارشو بخونیم و خیییلی بیشتر از چیزایی ک

- بیشتر
Mahsa
۱۳۹۹/۰۲/۱۴

برام جذابیتی نداشت شعرای مولانا و شخصیتی که ازش توی این کتاب نمایش داده، زمین تا آسمون فرق داره داستان دومش فقط سطح عشق و دوس داشتن رو در حد ابتذال پایین آورده اگه دنبال درس گرفتن از مولوی هستیم شعراشو بخونیم و

- بیشتر

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
شابکundefined
زمان۱۹ ساعت و ۵۴ دقیقه
قابلیت انتقالندارد
حجم۱۰۹۹٫۳ مگابایت
زمان۱۹ ساعت و ۵۴ دقیقه
قابلیت انتقالندارد
حجم۱۰۹۹٫۳ مگابایت