با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کتاب سال بلوا اثر عباس معروفی

دانلود و خرید کتاب سال بلوا

۳٫۷ از ۳۸ نظر
۳٫۷ از ۳۸ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب سال بلوا  نوشته  عباس معروفی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه
معرفی نویسنده
عکس عباس معروفی
عباس معروفی
ایرانی | تولد ۱۳۳۶

عباس معروفی، ۲۷ اردیبهشت ۱۳۳۶ در بازارچه‌ی نایب السلطنه تهران، به دنیا آمد. کلاس اول دبستان بود که پدر و مادرش به خانه‌ی جدید رفتند و او را در زادگاهش جا گذاشتند تا مادربزرگش تنها نباشد. تا کلاس پنجم دبستان، شاگرد اول بود. بنا به توصیه‌ی مدیر مدرسه به پدرش، کلاس پنجم و ششم را با هم امتحان داد. تمام دوران دبیرستان را شبانه خواند و روزها در یکی از مغازه‌های پدر کار می‌کرد. او در دبیرستان در رشته ریاضی تحصیل کرد اما در دانشگاه به سراغ ادبیات دراماتیک رفت. از همان دوران کودکی به نوشتن علاقه‌مند بود. آن روزها با تغییر دادن برخی نام‌ها و جزئیات آثار نویسندگان بزرگ، مانند چخوف، سعی در آفریدن چیزی داشت. اما در سال ۱۳۵۵ با شرکت در مسابقه داستان‌نویسی کیهان جوانان، مقام اول را به دست آورد. از آن روز، شروع به منتشر کردن داستان‌هایش در نشریات و مطبوعات مختلف کرد.

اولین مجموعه‌ی داستان عباس معروفی «روبه‌روی آفتاب» با تیراژ ده‌هزار نسخه‌ از سوی نشر «انجام کتاب» خیلی زود نایاب شد. دیپلم ریاضی گرفت. پیش از انقلاب به سربازی رفت و پس از انقلاب در رشته‌ی ادبیات دراماتیک دانشکده‌ی هنرهای زیبای تهران قبول شد.

در سال ۱۳۵۹ با محمدعلی سپانلو آشنا شد. این دوستی به عضویت او در کانون نویسندگان ایران منتهی شد. عضویت او در کانون نیز دوستی و آشنایی با نویسندگان بزرگ دیگری مانند هوشنگ گلشیری، باقر پرهام، محمد محمدعلی، محمد مختاری و احمد شاملو در پی داشت. او علاوه بر نوشتن و جان بخشیدن به ادبیات، فعالیت‌های فرهنگی دیگری هم انجام می‌داد. یکی از مهم‌ترین کارهای او، فعالیت به عنوان مدیر اجرایی و مدیریت ارکستر سمفونیک تهران در سال ۱۳۶۶ بود. او در این مدت موفق شد تا بیش از ۵۰۰ کنسرت از هنرمندان مختلف را به روی صحنه ببرد. تاسیس و سردبیری نشریه آهنگ نیز فعالیت دیگری بود که در این دوران انجام می‌داد.

شهرت عباس معروفی را باید مدیون کتاب‌هایی باشیم که نوشته است: سمفونی مردگان، سال بلوا، فریدون سه پسر داشت، پیکر فرهاد، تماما مخصوص، نام تمام مردگان یحیاست و ذوب شده. او برای نوشتن سمفونی مردگان که مهم‌ترین اثرش محسوب می‌شود، چهار سال زمان گذاشت و البته که این کتاب نیز به سرعت در بازار، نایاب شد. علاوه بر این، خواندن نمایشنامه‌هایی که او منتشر کرده است نیز خالی از لطف نیست. او شعرهایی هم در کارنامه ادبی خود دارد. شعرهای او بسیار ساده‌اند. لطافت، پرداختن به مسائل عاشقانه و بی‌پیرایگی کلمات را باید از ویژگی‌های شعر او بدانیم.

سمفونی مردگان، مشهورترین اثر عباس معروفی است. نوشتن این کتاب از سال ۱۳۶۳ آغاز شد و در سال ۱۳۶۷ به پایان رسید. داستانی که سبک و سیاقش، جریان سیال ذهن است و نویسنده انتخاب آگاهانه و هوشمندانه‌ای برای نوشتن چنین داستانی با سبک جریان سیال ذهن داشته است. سمفونی مردگان، داستان خانواده‌ای سنتی است که در آذربایجان ساکنند. خانواده‌ای که در سال‌های آخر سلطنت رضاشاه زندگی می‌کنند و در گذار از سنت‌گرایی به سوی مدرنیته هستند. این داستان زندگی اعضای مختلف خانواده اورخانی را روایت می‌کند. خانواده‌ای با درد و رنج بسیار که درگیری‌های خاصی دارند. خوشی‌ها و بدبختی‌های خاص و از همه مهم‌تر، دعواها و چالش‌های خاص. میان پیر و جوان، آنکه تفکر سنتی دارد و آنکه مدرن فکر می‌کند و... . کتاب صوتی سمفونی مردگان نیز با صدای حسین پاکدل و توسط نشر آوانامه منتشر شده است.

سال بلوا اثر دیگری از عباس معروفی بود که نوشتنش در اردیبهشت ۱۳۶۸ آغاز شد و در خرداد ۱۳۷۱ به پایان رسید. این کتاب هم همانند سمفونی مردگان، اثری است که به سبک جریان سیال ذهن روایت می‌شود. سال بلوا داستانی است از زنان و درباره زنان. آن‌هایی که در یک جو مردسالار، به حاشیه رانده می‌شوند و قربانی سنت‌ها می‌شوند. این کتاب، روایتگر خاطرات دختری به نام نوشافرین است. دختری که دل به عشق یک کوزه‌گر داده است اما پدر سختگیرش که از قضا نظامی هم است، چیز دیگری برای دخترش در نظر دارد...

فریدون سه پسر داشت، در سال ۱۳۷۸ به پایان رسید و چندسال بعد منتشر شد. در سال ۲۰۱۶ هم به آلمانی ترجمه شد. این کتاب داستانی است که معروفی آن را بر اساس وقایع حقیقی و ماجراهایی نوشته است که واقعا اتفاق افتاده است. او به این موضوع در ابتدای کتاب هم اشاره کرده است. داستان درباره یکی از جوانان مبارز سیاسی است که زندگی او و البته اعضای خانواده‌اش، در جریان انقلاب ایران زیرورو می‌شود. در این داستان هم مرز میان خیال و واقعیت، آنچنان مشخص نیست.

پیکر فرهاد را باید زمانی بخوانید که بوف کور هدایت را خوانده باشید. معروفی، داستان پیکر فرهاد را برای صادق هدایت نوشته است و داستان را از زبان زن شخصیت اثیری بوف کور نوشته است. این کتاب در سال ۱۳۸۱ در ایران منتشر شد و در سال ۲۰۰۲ جایزه سال بنیاد کتاب آرتولد تسوایگ را از آن خود کرد.

دریاروندگان جزیره آبی‌تر، در سال ۱۳۹۸ منتشر شده است. این کتاب مخصوص آن‌هایی است که به داستان علاقه‌مندند و حال و حوصله خواندن کتاب‌های طولانی و رمان را ندارند. این کتاب دربردارنده مجموعه داستان‌های کوتاهی از عباس معروفی است. برخی از آن‌ها پیش‌تر منتشر شده بودند و حالا همه در یک جلد، گردآوری شده‌اند.

از عباس معروفی، نمایشنامه‌هایی نیز به جا مانده است؛ دلی‌بای و آهو، ورگ و آونگ خاطره‌های ما از جمله این آثارند. او نمایشنامه ورگ را به عنوان پایان‌نامه دانشگاهش نوشت. به طور کلی، معروفی، هم در داستان‌هایش، هم در رمان‌ها و هم در نمایشنامه‌ها، نشان داده است که چه توانایی عجیبی در داستان‌گویی دارد و چه درک درست و عمیقی از تاریخ ایران دارد. شناخت او از تاریخ ایران، نفوذش به عمق زندگی مردمانی که در طول سال‌های اخیر در ایران زندگی کرده‌اند و آشنایی با مشکلاتی که پشت‌سر گذاشته‌اند، آثار عباس معروفی را به فهرست مهم‌ترین کتاب‌های داستانی معاصر ایران وارد کرده است.

معرفی کتاب سال بلوا

کتاب سال بلوا نوشته عباس معروفی است. این کتاب را گروه انتشاراتی ققنوس منتشر کرده است. سال بلوا روایت عشقی عمیق است که اتفاقت بسیاری را با خود به همراه دارد. 

درباره کتاب سال بلوا

کتاب سال بلوا روایت زندگی دختری به‌نام نوشافرین است. نوشافرین نیلوفری دختر جناب سرهنگ نیلوفری است که به شهر سنگسر(مهدی‌شهر کنونی) می‌اید تا زندگی خودش و دخترش را تغییر دهد. اما سرهنگ نمی‌داند قرار است چه اتفاقی برای زندگی‌اش بیفتد. 

داستان رمان سال بلوا در زمان جنگ جهانی دوم و حکومت رضاشاه پهلوی اتفاق می‌افتد و نویسنده شرایط سیاسی و اجتماعی کشور در این زمان را در قالب این داستان به خوبی روایت می‌کند. داستان بیش از هرچیز به این پرداخته است که زنان قربانیان همیشگی سنت‌اند. قربانیانی که بیش از هرچیز زندگی و آینده‌شان نابود شده است. 

 دكتر معصوم مردی میان‌سال و بسیار خوش‌نام است كه خواستگار نوشا است اما دل نوشا جای دیگری است، او عاشق مرد کوزه‌گری به‌نام حسینا شده است. سال بلوا به مظلومیت، شوریدگی و منزوی شدن زنان اشاره کرده است. این کتاب توانسته جو مرد سالار حاکم بر زمانه‌ی داستان را به خوبی روایت کند. 

نویسنده در ابتدای کتاب نوشته است «با احترام و یاد سیمین دانشور و سیمین بهبهانی کتاب را به مادرم پیشکش می‌کنم». نویسنده در آغاز کتاب نشانه‌ای برای خواننده گذاشته است که نشان می‌دهد می‌خواهد روایتی از زنان را بازگو کند.  

خواندن کتاب سال بلوا را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به ادبیات داستانی ایران پیشنهاد می‌کنیم.

درباره‌ عباس معروفی

عباس معروفی در تاریخ ۲۷ اردیبهشت ۱۳۳۶ در تهران متولد شد. دانش‌آموخته دانشکده هنرهای زیبای تهران در رشته هنرهای دراماتیک است. او حدود یازده سال آموزگار ادبیات فارسی بوده ‌است. و فعالیت ادبی خود را زیر نظر هوشنگ گلشیری و محمدعلی سپانلو آغاز کرد. از عباس معروفی، مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه، رمان، نمایشنامه و مجموعه شعر منتشر شده است. بنیان‌گذاری سه جایزه ادبی به نام‌های قلم زرین گردون، قلم زرین زمانه و جایزه ادبی تیرگان را هم در کارنامه‌ی خود دارد. معروفی به خاطر فشار سیاسی از ایران خارج شد و اکنون ساکن آلمان است. کتاب‌های دیگر او مانند پیکر فرهاد، سمفونی مردگان و فریدون سه پسر داشت هم در ایران مخاطبان خود را دارند.

بخشی از کتاب سال بلوا

صدای قطره‌های آب را می‌شنیدم، و صدای تیک‌تیک ساعت را که اعلام حضور می‌کرد، مردی در سردابه‌ای تاریک قدم می‌زد، زنی در باد راه گم کرده بود، پروانه‌ها خاک می‌شدند و بوی خاک همه جا را می‌گرفت. صدای گریه زنی را می‌شنیدم که سال‌ها بعد از سال بلوا یاد من افتاده بود. مگر نمی‌شود زنی یاد زن دیگری بیفتد که چهارده سال پیش او را دیده و گفته است: «شما خیلی شادابید، همیشه جوان و شادابید.»

چه حرف‌ها! خبر از دل آدم که ندارند، نمی‌دانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است. پوسته ظاهری چه اهمیت دارد؟ درونم ویرانه است، خانه‌ای پر از درخت که سقف اتاق‌هاش ریخته است، تنها یک دیوار مانده، با دری که باد در آن زوزه می‌کشد. یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفش نیمدار دیگران را تعمیر می‌کند، گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد.

باید برمی‌گشتم.

به افسانه‌ای بر می‌گشتم که دختر پادشاه عاشق مرد زرگر شده بود، امّا پسر وزیر او را می‌خواست و در تب عشق دختر می‌سوخت، و دختر در غم عشق مرد زرگر می‌مُرد. چرخه‌ای بی‌سرانجام و بی‌سر و ته که به هر کجاش می‌آویختی آغاز راه بود، و از هر جاش می‌افتادی پایان کار.

دست‌هام را به صورتم گذاشتم ببینم هستم؟ زانو زده بودم، با سری افتاده، و موهایی که هنوز به زمین نرسیده بود.

معصوم گفت: «هیع ـ بوی خاک می‌دهی.»

شاید هم هق‌هق می‌کرد و من سکسکه می‌شنیدم. می‌شنیدم که قنداق موزر بر جمجمه‌ام صدای رژه سربازها سنگفرش خیابان را می‌شکافت. به خانه‌ای بر می‌گشتم که مردی در آرزوی ملکه شدن من آن قدر گریه کرده بود که کور شده بود. و من که دنباله او بودم مثل شهاب می‌سوختم و از بازی بیرون می‌رفتم. به یاد می‌آوردم پدرم، سرهنگ نیلوفری را که هر وقت خیال می‌کرد کسی دور و برش نیست، کورمال کورمال یکی از لباس‌های مرا برمی‌داشت، سرش را در آن فرو می‌برد و زار می‌زد. و مادرم گفته بود که از بس گریه کرد کور شد، و حالا خودش مرض ناامنی داشت. من کجا بودم؟ در خوابِ مادرم دیدم که مرده‌ام. و مرده‌ام.

در خانه‌ای زندگی می‌کردم که دختری از دیوار خانه سمت چپ، هر وقت پای دار قالی خسته می‌شد به بهانه مِه نردبان را می‌گرفت و می‌آمد بالا، لب دیوار سرک می‌کشید و با لبخندی گرم می‌گفت: «نوشا! نوشا! پیس‌پیسو.»

پنجره را باز می‌کردم، مه فضا را گرفته بود. سرم را در آن هوای مرطوبی که پوست تنم را خنک می‌کرد فرو می‌بردم. مگر نمی‌شود یاد دختری افتاد که عنکبوت قالی شده بود، آویخته بر تار و پود سفید و لاکی و سبز و آبی و رنگ‌های دیگر، دلخوش به مه یا باران، و نردبانی که او را به ایوان خانه ما می‌رساند.

به کوچه می‌رفتم. چی می‌خواستم بخرم؟ صدای نفس‌های مردی را از پشت سر می‌شنیدم. نمی‌بایست برمی‌گشتم، خودم را منقبض می‌کردم، چادرم را جمع می‌کردم و تندتر پا برمی‌داشتم. صدای نفس‌های آن مرد را می‌شنیدم که نزدیک‌تر شده و گفته بود: «خوشگل پدر سگ!» و رفته بود.

معصوم گفت: «حرامزاده پدرسگ!» و باز زد.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۱۲)
Raha
۱۴۰۰/۱۲/۰۳

چرا توی بینهایت نیست

vafa
۱۴۰۱/۰۱/۱۲

«من با چشام دیدم تو زل تابستون چقدر زمستونه» [صفا] مرگ تدریجی... چقدر پایان این داستان، زیبا بود! چقدر "نوش آفرین" بود.:)) و آمیختگیِ افسانه و عشق، خیره‌کننده‌ست. جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند... (خواجه حافظ) چیزی که

- بیشتر
mostafa1985
۱۴۰۰/۱۲/۰۱

به نظرم بهترین اثر عباس معروفی همین "سال بلوا"ست. تلخ، جذاب، تأثیرگذار و حتماً خواندنی...

🌵🍁cactus
۱۴۰۱/۰۱/۳۱

سال بلوا، عباس معروفی: [-"چقدر باید منتظر باشیم؟" +"ما ملت انتظاریم."] نفس می‌کشم و ذرات خاک وارد گلویم می‌شود. چشم‌هایی مصمم و وحشی، مانند چشمان گرگی در کمین، به من خیره شده. و بدن کوچکم را زیر خروارها خاک می‌راند. اما من تمام

- بیشتر
nunuei
۱۴۰۱/۰۳/۲۲

یکی از قشنگترین رمان‌های ایرانی با ادبیاتی وزین از یه نویسنده استخوان دار. بی نهایت ستاره برای عباس معروفی✨

کتاب باز
۱۴۰۱/۰۱/۱۶

تلخ جذاب و قابل تأمل هرچند که این داستان در این سرزمین داستان غریب و ناآشنایی نیست ولی سبک و نوع بیان روایت بسیار خاص و دلنشینش کرده

Salar Moradpour
۱۴۰۱/۰۳/۲۵

لطفا بخش بی‌نهایت را برای کتاب باز کنید. 🙏🙏🙏

M.TORABI
۱۴۰۱/۰۱/۲۵

پیام حاوی اسپویله❌⛔️ این کتابو خوندم و اولش که اصلا گیج میزدم، پیچیده است نثرش و این فکر کنم برگرده به ذهن نویسنده ک یه سیر زمانی مرتب رو‌ توضیح نمیده تا داستان باهم بره جلو کتاب تاریخ نداره ک بگ مثلا

- بیشتر
mehdi najafi
۱۴۰۰/۱۲/۰۸

کتاب با تعلیق خوبی پیش میره.

Mahtab
۱۴۰۱/۰۴/۳۱

کتاب بسیار زیبایی بود. با بهره‌گیری از تکنیک سیال ذهن نوشته شده و هم از بعد فردی و عاطفی هم از بعد اجتماعی تاریخی پرداخت زیبا و قابل تاملی داره.

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۳۵)
«آدم به روی باز وارد خانه کسی می‌شود، نه به درِ باز، وگرنه این همه درِ باز!»
نیلوفر معتبر
صورتم را به شانه‌اش گذاشتم و گفتم دلم می‌خواهد ماه من و تو همیشه پشت ابر بماند و هیچ کس از عشق ما باخبر نشود. آدم‌ها حسودند، زمانه بخیل است، و دنیا عاشق‌کش است.
نیلوفر معتبر
پدر گفت: «تصمیم گرفتی؟» «هنوز مرددم.» «شک کن دخترم، شک اساس ایمان است.»
نیلوفر معتبر
«مرد باش، می‌فهمی؟» «مردها همیشه تا آخر عمر بچه‌اند، این یادت باشد.» «هم بچه باش، هم مرد، امّا مال من باش.»
نیلوفر معتبر
یک لحظه به فکرم رسید که ماهی‌ها از ترس آدم‌ها ماهی شده‌اند و به آب پناه برده‌اند، ولی آن‌جا هم در امان نیستند.
نیلوفر معتبر
نمی‌دانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است.
کاربر ۲۱۸۲۰۸۳
«مادر من هفت‌تا بچه را بزرگ کرد و همیشه نگران بود. مگر نشنیده‌ای که می‌گویند بهشت زیر پای مادران است؟» «کاش به جای نگرانی، آداب و معاشرت یادشان می‌داد.»
نیلوفر معتبر
و هیچ چیز مال خود آدم نیست مگر همان چیزهایی که خیال می‌کند دلبستگی‌هایی به آن دارد.
نیلوفر معتبر
«از شما بعید است قضاوت سطحی بکنید، بساط یاغی‌گری باید برچیده شود.» «کدام یاغی؟» «همین‌ها که شب و روز مردم را غارت می‌کنند.» «چرا یاغی شده‌اند؟ هیچ فکر کرده‌اید؟ از گشنگی، ناامنی، بی‌سوادی، همین پاسبان‌های شما کم مردم را غارت نمی‌کنند. آن وقت شما آمده‌اید دار ساخته‌اید؟ روی هیتلر را سفید کرده‌اید!» «ما که کسی را دار نمی‌زنیم.» «مردم از ترس دارند می‌میرند، آقا!»
نیلوفر معتبر
«سرزمین ما کجاست؟» «هر جا که آدم خوش است، خوش است.»
نیلوفر معتبر

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۳۴۲ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۸۲/۱۱/۱۶
شابک۹۷۸-۹۶۴-۳۱۱-۳۷۴-۲
تعداد صفحات۳۴۲صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۸۲/۱۱/۱۶
شابک۹۷۸-۹۶۴-۳۱۱-۳۷۴-۲