با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
دریاروندگان جزیره آبی‌تر

دانلود و خرید کتاب دریاروندگان جزیره آبی‌تر

۳٫۶ از ۲۵ نظر
۳٫۶ از ۲۵ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب دریاروندگان جزیره آبی‌تر  نوشته  عباس معروفی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه

معرفی کتاب دریاروندگان جزیره آبی‌تر

«دریاروندگانِ جزیره آبی‌تر» مجموعه داستان‌های کوتاه عباس معروفی( -۱۳۳۶)، نویسنده نامدار ایرانی است. این کتاب خود از چهار بخش تشکیل شده و هر بخش دربردارنده چند داستان کوتاه است و کل کتاب ۳۳ داستان را شامل می‌شود. «عطر یاس»، «آخرین نسل برتر»، «برش‌های کوچک» و «چند داستان دیگر» نام‌های این بخش‌ها هستند و دو بخش نخست پیش از این به صورت کتاب‌های جداگانه‌ای منتشر شده بودند. در یکی از داستان‌های کوتاه این کتاب می‌خوانیم: «مرد چند بار کف دست‌هاش را به هم کوبید و به انعکاس صدا گوش داد. خوب بود. خندید. یکی دو بار دور خودش چرخید و باز کف زد. از کپرهای روبرو چند زن و بچه بیرون ریختند و با اخم به او خیره شدند. یک خروس پرید روی دیوار و بی‌توجه به معرکه طول دیوار را پیمود. پیرمردی با دوچرخه از کوچه‌ای در آمد و از همان گوشه میدانچه به کوچه دیگری پیچید. مرد باز کف زد. آن‌هایی که بر تخت جلو قهوه‌خانه نشسته بودند دست از چای و قلیان کشیدند و محو تماشای او شدند. و صدای دریا از دور می‌آمد. بعدها «جمعه» می‌گفت آن روز آن‌قدر حواسش پرت شده که وقتی به قلیانش پک زده فهمیده است که آتش از مدت‌ها پیش خاموش شده بوده. برادرش «دوشنبه» با کف دست زده بود پس کله‌اش و گفته بود: «حیرون چی؟ حیرون اون نامرد گشنه بودی؟ خاک بر اون...» عبدالقاسم به مرادعلی قهوه‌چی گفته بود که چایش چای نبوده، کانادا بوده. و او جواب داده بود که می‌خواستی زودتر بخوری. صبح که نمی‌ریزند، شب بخورند!»

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۲۱)
Faezeh.A
۱۳۹۷/۰۹/۲۵

درود ... پیشنهاد می کنم از این نویسنده رمان " تماما مخصوص" را هم بخوانید به علت سال ها ممنوع الچاپ بودن در ایران شهرت کمتری دارد اما خیلی خوبه و قلم بسیار دلنشین و زیبایی دارد .

behrooz
۱۳۹۶/۰۱/۱۷

بهترین کتابی که تاکنون خوانده ام سمفونی مردگان است که هیچ کتابی قابل مقایسه با آن نیست، ایشان در این کتاب نشان می دهد که یک سروگردن از نویسندگان ایرانی بالاتر است.

kamran
۱۳۹۶/۰۱/۲۷

معروفی پدیده ایست تکرار نشدنی و تا کنون قلم هیچیک از رمان نویسان ایرانی به وی نرسیده است

Dentist
۱۳۹۵/۰۸/۰۸

قلم ستودنی عباس معروفی..

پگاه
۱۳۹۵/۱۲/۱۹

چندتا کتابی که از ایشون خوندم این یکی رو واقعا دوست داشتم

rayanos
۱۳۹۵/۱۱/۰۳

دیالوگهای ناتوانی داشت حتی با درنظر گرفتن شخصیت پرداخت نشده ی راوی. خواهش میکنم بخونید و نظر واقعیتونو بگید. با استاد استاد گفتن ادبیاتمون همینجور می مونه. رمان بسیار ضعیفی بود . و امروزه آدم رو

- بیشتر
mohi
۱۳۹۵/۰۵/۱۳

فوق‌العاده است عباس معروفی

رضا عابدیان
۱۳۹۹/۰۳/۰۳

مجموعه داستان های کوتاهی است از نویسنده خوب معاصر عباس معروفی. چند داستان فضای مشابهی داشتند. مثل داستان‌های پادگان و سربازها. اما یکی دو داستان بسیار خوب و درخشانند مانند دریا روندگان.... و داستان دبیر و همسرش.. خلاصه اینکه معروفی

- بیشتر
z.rezayi
۱۳۹۹/۰۷/۱۷

داستان پردازی و قلم نویسنده زیبا بود.

عالی بود
۱۴۰۰/۰۲/۲۴

خوب بود

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۰)
تو خوراک بچه رو حساب کن، ببین روزی صد تومن می‌خوره که برای شاشیدنش صدوبیست تومن خرج کنیم؟ ببین اصلاً به ما می‌آد؟ ما به زور صابون و خمیر دندون تهیه می‌کنیم. اما نمی‌تونیم پول‌مونو دور بریزیم. برای من فندک گرفته‌ی که چی بشه، لیلی؟ تو که می‌دونی من چهار تا فندک دارم. ای لعنت به فندک، لعنت به سیگار، لعنت به شبانه و روزانه. به قول علیزاده لعنت به شغل ما که از دار و ندار دنیا فقط شرفشو داریم...»
رضا عابدیان
مادر کنار تخت چوبی سجاده‌اش را پهن کرده بود و نماز می‌خواند. در چادر سفیدش به نظر می‌آمد جوان‌تر شده است، و مثل همیشه آن‌قدر آهسته آهسته می‌خواند که انگار در دنیا هیچ کاری ندارد. بعد، آن‌قدر مهربان می‌شد که هر چه می‌گفتم می‌پذیرفت. و من همیشه دوست داشتم وقتی مادر نماز می‌خواند دراز بکشم و آسمان را نگاه کنم، بفهمم چرا مادر موقع نماز قدبلندتر از همیشه است، و چرا بوی یاس می‌دهد.
رضا عابدیان
آن‌وقت آن‌همه تماشاچی کف زدند، از جا بلند شدند، گل پرت کردند، رهبر به اعضای ارکستر فرمان ایست داد، همه ما بلند شدیم، مردم باز کف زدند و گل پرت کردند. رهبر با من دست داد، صورتم را بوسید و دسته‌گل قشنگی به من تعارف کرد، و باز مردم کف زدند. اوایل از آن‌همه شور و هیجان احساس غرور می‌کردم، اما بعدها برام فرقی نداشت. از وقتی که نگار بیمار شده بود، به‌خصوص از وقتی رفته بودند آمریکا، حتا اگر کسی کف نمی‌زد هم نمی‌زد. چه اهمیت داشت؟ عادت کرده بودم که آرشه لامذهب را روی سیم‌های ویولون بکشم و صداش را دربیاورم.
رضا عابدیان
ساده‌لوحی! آدم که نباید هر چیزی رو باور کنه. من می‌گم گوش‌های آدم باید یکیش در باشه و یکیش دروازه، دنیا رو سیاحت کن، این درختا را تماشا کن، این کفترا، این گلا، این دنیای فانی، یه لقمه بخور، بخواب، صبح پا شو، باز از نو شروع کن، دنبال چی می‌گردی؟ حالا اینایی که گفتم بی شعر و شاعری پیش نمی‌ره؟»
z.rezayi
لیلی گفت: «بازش کن ببین خوشت می‌آد؟» و کنارش دوزانو نشست و زیرچشمی نگاهش کرد. صدای پارس سگ می‌آمد. «آره، خوشم می‌آد، من همه فندک‌های دنیا رو دوست دارم. از فردا هر چی پول درمی‌آریم پوشک و فندک می‌خریم.» لیلی یکباره حس کرد که توی دلش با همان آب سرد کهنه می‌شویند، چنگ می‌زنند و می‌شویند. واخورده به آشپزخانه رفت که چای بیاورد و فکر کرد که چرا این‌جور شده؟ با کنایه حرف می‌زند. شاید هم زیادی خسته است. ممکن است از این که تنها بیرون رفته‌ام بدش آمده. خب، خودش گفته بود که بروم هر چه می‌خواهم بخرم. حتما خسته است.
رضا عابدیان
لیلی گفت: «بچه‌هاش بزرگن؟» محسن گفت: «من مجبورم بیش‌تر کار کنم که شماها راحت باشین، اما نمی‌دونم چرا باید دو برابر کار کنم و دو برابر زجر بکشم. شاید تقصیر خودمونه. تو خوراک بچه رو حساب کن، ببین روزی صد تومن می‌خوره که برای شاشیدنش صدوبیست تومن خرج کنیم؟ ببین اصلاً به ما می‌آد؟ ما به زور صابون و خمیر دندون تهیه می‌کنیم. اما نمی‌تونیم پول‌مونو دور بریزیم. برای من فندک گرفته‌ی که چی بشه، لیلی؟ تو که می‌دونی من چهار تا فندک دارم. ای لعنت به فندک، لعنت به سیگار، لعنت به شبانه و روزانه. به قول علیزاده لعنت به شغل ما که از دار و ندار دنیا فقط شرفشو داریم...»
رضا عابدیان
روزگار نکبتی شده، آن‌قدر که آدم دلش می‌خواهد مدام به خاطره‌هاش چنگ بیندازد و آن‌جاها دنبال چیزی بگردد. یاد بچگی‌ها و سایه بعدازظهر و توت‌های کال روی آجر فرش، و صدای نامفهوم دوره‌گردها، انگار خواب بوده و حسرتش حالا به بزرگی یک حشره چسبنده روی سینه آدم می‌مانَد. یاد پنجره‌ای که باد مدام بازش می‌کرد، یاد اسکناس‌های کوچولو، یاد پدربزرگی که معلوم نشد کی مرد...
رضا عابدیان
تمام راه فکر کرده بود که می‌تواند یکی دو قلم لوازم آرایش هم بگیرد. محسن گفته بود هر چه دلش می‌خواهد بخرد. دلش خیلی چیزها می‌خواست، دلش می‌خواست یک سری از آن مجسمه نوازندگان را داشته باشد که در بازار کویتی‌ها می‌فروشند. دلش می‌خواست اجاق‌گاز فردار بخرد. لباسشویی از همه چیز واجب‌تر بود. با این‌حال گفتم: «به کسی بدهکار نیستی؟» گفت: «نه.» هیچ وقت نمی‌خواهم بگویم که به من بدهکاری. انگشتر را هم نخریدم. پولم به ماشین لباسشویی هم نمی‌رسید. اما دستت درد نکند، محسن. سهم خودم را برای بچه پوشک گرفتم. تو که در خانه نیستی، تو که در آب سرد رخت نمی‌شویی. صبح با لباس اتوخورده تمیز می‌روی، و شب که می‌آیی یک عالم گچ روی لباس‌هات نشسته. با این دود گازوییل، سیاهی دور یقه را حتما باید با فرچه شست. تنت می‌کنی و راه می‌افتی.
رضا عابدیان
یاد پدرش شیرآقا افتاد که آدم ساده‌دل و پاکی بود. سال‌ها هیزم‌کش بود و خواب‌های عجیب می‌دید، و او خواب دیده بود که به مغازه بقالی میرزا علی‌اکبر رفته بود و گفته بود: «میرزا، قحطی و گرونی تموم می‌شه، بلوا هم تموم می‌شه، من و تو هم دنیابمون نیستیم ولی خدا رو خوش می‌آد که زن و بچه من گرسنه سر به بالین بذارن؟» میرزا علی‌اکبر گفته بود: «شیرآقا، تو گفته‌ی و ما نداده‌یم؟» شیرآقا گفته بود: «تو که می‌دونی من پروای گفتن ندارم. بلا از زمین و آسمون می‌باره، توی این برف می‌تونم برم هیمه و نمی‌رم؟»
رضا عابدیان
مرد چاق گفت: «مرد حسابی، مگه تو مهندسی که پیش‌بینی کرده بودی سقف فرودگاه مهرآباد می‌آد پایین؟ از کجا فهمیده بودی؟ مگه پیشگویی؟» جیم سایه گفت: «اونا هم همینو گفتن، چهل و هشت ساعت بازداشتم کردن و پرسیدن که از کجا می‌دونستی؟ من گفتم این فقط احساس من بود. اونا می‌خواستن برام حبس ببرن. گفتن چرا مسئله به این مهمی رو جدی مطرح نکرده‌ای؟ من گفتم خب، توی شعرم مطرح کرده‌ام. اونا گفتن آخه مرد حسابی، با شعر؟ آدم مسئله به این مهمی رو با شعر می‌گه؟»
رضا عابدیان

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۳۵۹ صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۸,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۸۲/۰۵/۰۱
شابک۹۷۸-۹۶۴-۳۱۱-۳۹۲-۶‬
تعداد صفحات۳۵۹صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۸,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۸۲/۰۵/۰۱
شابک۹۷۸-۹۶۴-۳۱۱-۳۹۲-۶‬