کتاب سلول ۱۸ علی‌اشرف درویشیان + دانلود نمونه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب سلول ۱۸

کتاب سلول ۱۸

معرفی کتاب سلول ۱۸

«سلول ۱۸» رمانی از علی اشرف درویشیان، نویسنده معاصر است که داستانی درباره سال‌های مبارزه مردم با رژیم پهلوی دارد. دروریشیان نویسنده‌ای چپ‌گرا و عضو کانون نویسندگان ایران بود که پیش از انقلاب با نام مستعار لطیف تلخستانی می‌نوشت. او پیش و پس از انقلاب به دلیل فعالیت‌های سیاسی چندبار زندانی شد. داستان‌های درویشیان معمولا رئالیستی و مرتبط با فضای زندگی مردم فرودست است. بسیاری از آثار او نیز زندگی اجتماعی خودش را به تصویر می‌کشند. درویشیان در این کتاب داستان خانواده‌ای را روایت می‌کند که بی دلیل به اسارت رژیم شاه درمی‌آیند و با دیدن ستمی که به اسیران در زندان‌های ساواک می‌شود، درمی‌یابند که تنها راه گسستن از بند اسارت، در هم شکستن نظام دیکتاتوری است. عبدالله پسر یک خانواده مستضعف است که همراه با خانواده و مادر پیرش زندگی می‌کند. شغل او حلاجی است و روزگار خانواده به سختی و با کمک فرزندان می‌گذرد. پسر بزرگ خانواده، کمال مدتی است که دست به مبارزه علیه رژیم زده و از خانه رفته است. شبی مامورین ساواک، مسلح به خانه آنها هجوم می‌آورند و سراغ کمال را می‌گیرند؛ وقتی او را پیدا نمی کنند تمام اعضای خانواده را دستگیر می‌کنند و با خود به کمیته ضد خرابکاری می‌برند تا آنها را با دنیای بی‌رحم و چهره واقعی حکومت آشنا کنند: «نگهبان با قیافه‌ای پر از مکر و فریب گفت: «از اقوام یا نزدیکانتان کسی این روزها کاری نکرده؟ چریک مریک نیست؟ اسلحه مسلحه نداره؟» پدر مردد شد ولی گفت: «نه والله. فقط پسری دارم که مدتی است ناپدید شده. زنش را جا گذاشته و رفته.» سعید از کنار پای نگهبان سری به بیرون کشید و نگهبان به تندی به او گفت: «پسر سرت را بکش تو. تماشای چه می‌کنی؟ می‌خواهی در را ببندم و بروم.» سعید زود سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت. نگهبان نگاهی به توی راهرو انداخت و گفت: «پس پسرت فراری شده. مسئله همینه. پسرت کار به دستت داده. اگر می‌خواهی دست از سرت بردارند باید هر چه می‌دانی درباره پسرت بگویی.» درویشیان در این اثر چهره مبارزان را در روند درگیری با رژیم پهلوی آبدیده و استوار ترسیم کرده است.

نظرات کاربران

سیّد جواد
۱۳۹۹/۰۲/۰۳

کتاب ۲۵۷ از کتابخانه همگانی، یک داستان ساده و روان و البته غمناک و ناراحت کننده!!

استودیوس
۱۴۰۴/۰۲/۰۹

کتاب دردناک و سراسر توصیف شکنجه های هولناک یک خاتواده ۶ نفره بی گناهه ک پسرشون جزوه حزب توده شده و از خانه گریخته...خانواده بازداشت و بشدت ازار داده میشن تا وقتی ک پسر کشته میشه کتاب ب ارمانهای حذب توده

- بیشتر
Elham Mansouri
۱۴۰۳/۰۳/۲۳

حقیقتِ تلخ...

یا محمد مصطفی
۱۴۰۱/۰۵/۱۹

جالب و غم انگیز

AS4438
۱۴۰۰/۰۶/۰۶

غم انگیز و دردناک ولی؛ بسیار جالب وخواندنی.

بریده‌هایی از کتاب

چه خوب است که انسان بچه‌اش را به دوش بگیرد و بچه از آن بالا پشت گردنش بشاشد
سیّد جواد
تا به حال مربای بادمجان خورده‌ای؟
سیّد جواد
غیر از خدا هیچکس نبود
Aysan
زندگی مثل پنبه‌های تشک و لحاف است که وقتی زیاد لگد بخورد، وقتی، زیاد کار بکند، چرک و خراب و غیرقابل استفاده می‌شود باید دستی باشد که آن را بزند، و زیر و بالا کند و تر و تازه‌اش بکند، نرمش بکند، تا دیگران بتوانند راحت رویش بخوابند
سیّد جواد
بیا تا به یاد شهیدان خویش که رفتند در راه عشق و امید بدان اخترانی که افسون‌شدند بدانسان به دامان صبح سپید بپا کنیم پرچم خشم و کین را پی افکنیم زندگانی نوین خروش ما بر کند بنای بیداد به سر رسید این نبرد آخرین
Hadi
زنی هم گرفته‌اند. و مثل کرد دوغ ندیده رویش افتاده‌اند. زن هم خرج دارد.
سیّد جواد
چه خوب بود می‌بودم و تولد بچه‌ام را می‌دیدم! زندگی چه خوب است! آفتاب چه لذت‌بخش است! چه خوب بود اگر می‌توانستم، بچه‌ام را ببوسم! چه خوب است که انسان بچه‌اش را به دوش بگیرد و بچه از آن بالا پشت گردنش بشاشد!
khorasani
من نمی‌توانم تحمل کنم و ببینم که چاقوکش‌ها، قداره‌بندها، لات‌ها و قاچاقچی‌ها بر سرنوشت مردم حاکم باشند. آن‌وقت انسان‌های متفکر و مردم باسواد، کارگران زحمتکش و باشرف در ته سیاهچال‌ها بپوسند.
khorasani
می‌روم و با خون خود درخت آزادی را آبیاری می‌کنم. تا در دنیای آینده هر کس بتواند آزادانه عقیده خودش را بیان کند. تا ایمان و تقوی و درستی و پاکی نمیرد و دفن نشود. تا برادران و خواهرانم بتوانند بدون دلهره کتاب بخوانند. بحث کنند و زندگی خود را بر پایه‌های محکم علم و دانش بنا کنند.
khorasani
شب می‌آمد. شب چنان می‌آمد که هیچکس متوجه نمی‌شد چه وقت در گوشه اتاق‌ها در بیخ پستوها و روی پشت‌بام‌ها می‌نشست. ذره ذره می‌آمد نه یکباره. به این خاطر بود که بچه‌ها وقتی به پشت شیشه‌های اتاق نگاه کردند، ناگهان شب را دیدند که دستمال سیاهش را به گردن افق بسته بود و فشار می‌داد. افق سرخ می‌شد. کبود می‌شد و سیاه می‌شد. افق در تلاش با شب، عرق کرده بود و ستاره‌ها دانه‌های عرقی بودند که بر گلو و سینه کبود افق نشسته بودند. گاه ستاره‌ای می‌سرید و خراشی همچون جای ناخن بر سینه افق کشیده می‌شد.
khorasani

حجم

۸۴٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۳

تعداد صفحه‌ها

۱۱۸ صفحه

حجم

۸۴٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۳

تعداد صفحه‌ها

۱۱۸ صفحه

قیمت:
۳۸,۰۰۰
تومان