جملات زیبای کتاب سلول ۱۸ | طاقچه
تصویر جلد کتاب سلول ۱۸

بریده‌هایی از کتاب سلول ۱۸

انتشارات:انتشارات نگاه
امتیاز
۴.۳از ۲۰ رأی
۴٫۳
(۲۰)
چه خوب است که انسان بچه‌اش را به دوش بگیرد و بچه از آن بالا پشت گردنش بشاشد
سیّد جواد
تا به حال مربای بادمجان خورده‌ای؟
سیّد جواد
غیر از خدا هیچکس نبود
Aysan
زندگی مثل پنبه‌های تشک و لحاف است که وقتی زیاد لگد بخورد، وقتی، زیاد کار بکند، چرک و خراب و غیرقابل استفاده می‌شود باید دستی باشد که آن را بزند، و زیر و بالا کند و تر و تازه‌اش بکند، نرمش بکند، تا دیگران بتوانند راحت رویش بخوابند
سیّد جواد
بیا تا به یاد شهیدان خویش که رفتند در راه عشق و امید بدان اخترانی که افسون‌شدند بدانسان به دامان صبح سپید بپا کنیم پرچم خشم و کین را پی افکنیم زندگانی نوین خروش ما بر کند بنای بیداد به سر رسید این نبرد آخرین
Hadi
زنی هم گرفته‌اند. و مثل کرد دوغ ندیده رویش افتاده‌اند. زن هم خرج دارد.
سیّد جواد
چه خوب بود می‌بودم و تولد بچه‌ام را می‌دیدم! زندگی چه خوب است! آفتاب چه لذت‌بخش است! چه خوب بود اگر می‌توانستم، بچه‌ام را ببوسم! چه خوب است که انسان بچه‌اش را به دوش بگیرد و بچه از آن بالا پشت گردنش بشاشد!
khorasani
من نمی‌توانم تحمل کنم و ببینم که چاقوکش‌ها، قداره‌بندها، لات‌ها و قاچاقچی‌ها بر سرنوشت مردم حاکم باشند. آن‌وقت انسان‌های متفکر و مردم باسواد، کارگران زحمتکش و باشرف در ته سیاهچال‌ها بپوسند.
khorasani
می‌روم و با خون خود درخت آزادی را آبیاری می‌کنم. تا در دنیای آینده هر کس بتواند آزادانه عقیده خودش را بیان کند. تا ایمان و تقوی و درستی و پاکی نمیرد و دفن نشود. تا برادران و خواهرانم بتوانند بدون دلهره کتاب بخوانند. بحث کنند و زندگی خود را بر پایه‌های محکم علم و دانش بنا کنند.
khorasani
شب می‌آمد. شب چنان می‌آمد که هیچکس متوجه نمی‌شد چه وقت در گوشه اتاق‌ها در بیخ پستوها و روی پشت‌بام‌ها می‌نشست. ذره ذره می‌آمد نه یکباره. به این خاطر بود که بچه‌ها وقتی به پشت شیشه‌های اتاق نگاه کردند، ناگهان شب را دیدند که دستمال سیاهش را به گردن افق بسته بود و فشار می‌داد. افق سرخ می‌شد. کبود می‌شد و سیاه می‌شد. افق در تلاش با شب، عرق کرده بود و ستاره‌ها دانه‌های عرقی بودند که بر گلو و سینه کبود افق نشسته بودند. گاه ستاره‌ای می‌سرید و خراشی همچون جای ناخن بر سینه افق کشیده می‌شد.
khorasani
آری پدر جانم زندگی مثل پنبه‌های تشک و لحاف است که وقتی زیاد لگد بخورد، وقتی، زیاد کار بکند، چرک و خراب و غیرقابل استفاده می‌شود باید دستی باشد که آن را بزند، و زیر و بالا کند و تر و تازه‌اش بکند، نرمش بکند، تا دیگران بتوانند راحت رویش بخوابند
khorasani
«مردم دنیا دو دسته‌اند و متوجه باشید که فقط دو دسته و دسته دیگری بین اینها وجود ندارد. این دو دسته عبارتند از زالوها و زالوکش‌ها. اگر بخواهیم زالو نباشیم باید زالوکش باشیم.»
khorasani
سینه آنها دشت وسیع و دست نخورده‌ای بود که کمال آگاهانه در آن تخم کینه و محبت می‌پاشید. کینه نسبت به دشمنان مردم و محبت نسبت به انسان‌های مظلوم و شریف.
khorasani
نابسامانی‌ها با دعا و نصیحت و حرف خشک و خالی درست نمی‌شود. محیط که اصلاح شد یعنی یک عده انسان خوب و دلسوز کارها را به دست گرفتند و با دلسوزی و آگاهی و علم به مسائل نگاه کردند، جوان‌ها که فرصت ابراز وجود پیدا کردند، دیگر کسی دنبال این کارها نمی‌رود.
khorasani
من نمی‌دانم والله اینها چه موجوداتی هستند. آنقدر کتک می‌خورند! آنقدر کتک می‌خورند! بعد می‌آیند توی سلول در حالی‌که پاهاشان زخمی است. ناخن‌هایشان کبود و گاه کنده شده است. نیمه‌جان آنها را با پتو می‌اندازیم گوشه سلول. تا چند روز نمی‌توانند حرکت بکنند. اما یکمرتبه صدای سرود و آواز و صدای قرائت قرآنشان به آسمان می‌رود.
khorasani
یکی از آنها را خیلی کتک زدند. خیلی، حساب ندارد. با کابل تلفن زدند. چون اینجا شلاق چرمی به درد نمی‌خورد. زود خراب می‌شود. از کابل تلفن استفاده می‌کنند. هر چند ماه یکبار قرقره بزرگی کابل سیاه می‌آورند و همه‌اش به کف پا و پشت و سر و صورت این مردم از بین می‌رود. یعنی کابل هم دوام نمی‌آورد و خراب می‌شود. بعد یک حلقه دیگر، یک قرقره دیگر از آن قرقره‌هایی که بیست نفر به زور حرکتش می‌دهند. حالا ببینید اینها چه جانی دارند.
khorasani
صدای گریه بچه در بند پیچید و دل‌ها به تپیدن افتاد. بعد از آنکه نرگس به سلول برگشت؛ اهالی سلول هیجده به دستشویی رفتند. وقتی احمد مشغول شستن دست و صورتش بود، نگاهش به دیوار دستشویی افتاد. روی دیوار به‌تازگی با ناخن نوشته بودند: «سپیده سلام می‌کند.»
khorasani

حجم

۸۴٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۳

تعداد صفحه‌ها

۱۱۸ صفحه

حجم

۸۴٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۳

تعداد صفحه‌ها

۱۱۸ صفحه

قیمت:
۳۸,۰۰۰
تومان