«مردگان جزیرهٔ موریس» فرهاد کشوری رمانی خیالی درباره زندگی رضاشاه در تبعید و در جزیره موریس است. رضاشاه که دوران تبعیدش را میگذراند، در محل اقامتش در محاصره روح ماموران و صاحبمنصبانی است که در زمان پادشاهی، دستور عزل و قتل آنها را صادر کرده است. این ارواح در زمانهای مختلف، هنگام استراحت، خوردن، قدمزدن و خوابیدن شاه به سراغش میآیند و از گذشته میگویند، حالا که دیگر پادشاهی و درباری در کار نیست، نوبت گله گذاری، اعتراف و محاکمه است. در خلال این گفتوگوها و نیز مونولوگهای شاه با خودش، با بخشهای پنهانی از زندگی رضاشاه آشنا میشویم. درواقع این اثر مجموعهای از خرده روایتها در دل روایتی بزرگتر است که هرکدام از با توجه به روند داستان جای خود را در روایت اصلی پیدا میکنند.
«قدمی جلو رفت، بهدقت به مرد نظامی نگاه کرد و گفت: «امیرطهماسبی؟... اینجا چه میکنی، سرلشکر؟»
جوابی نشنید. گفت: «حتماً دعا و تعویذی آوردهای!»
امیرطهماسبی گفت: «تو سرتیپ بودی و من سرلشکر و وزیر جنگ. وقتی وزیر جنگ شدی درجهٔ سرلشکریام را گرفتی و شدم سرتیپ. من باز هم به تو خدمت کردم. در تغییر سلطنت خدمت کردم. هر دستوری دادی اجرا کردم. قافلانکوه را به کمک مردم آذربایجان بریدم و جاده ساختم. قزاقخانه و مدرسه ساختم. فرمانده لشکر شمال غرب شدم، خدمت کردم. حاکم نظامی تهران شدم، خدمت کردم. در هر مقامی در انجاموظیفه کوتاهی نکردم. اما تو چه کردی؟ مرا به پاس خدماتم کشتی.»
شاه گفت: «راهزنان در سفر لرستان تو را کشتند.»
زبان روان و خوش خوان «مردگان جزیرهٔ موریس» یکی از ویژگیهای مهم آن است و شیوه روایت خاص کشوری میتواند آیینهای برای بازتاباندن شرایط کشور در دوره سلطنت رضاخان باشد. دورهای که اختناق و فشار و ترس از حکومت با تجدد و نوخواهی بهم آمیخته بود.
برای تجربهای بهتر در دانلود کتاب مردگان جزیره موریس و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را بهصورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن میتوانید مطالعهی خود را شخصیسازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتابها را همیشه و همهجا تجربه کنید. علاوهبر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیفهای ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.
نصرتالدوله با حسرت گفت: «نه، دلیلش این نبود. نمیدانم تو چه کرده بودی که اگر موقع روبهرو شدن با تو مسلح بودم و تو تنها و بیسلاح بودی، باز هم جرئت نمیکردم شلیک کنم. فقط هم من نبودم. خیلی جاها با دشمنان مسلحت روبهرو میشدی و آنها جرئت نمیکردند به تو شلیک کنند و بعدها چوب خطایشان را میخوردند، چون تو سر صبر آنها را میکشتی. این چه قدرتی بود که تو داشتی؟»
نظر شما دربارهٔ این کتاب
نظرات کاربران
کتاب خاطره انگیزی بود بخونید جالبه
عالی