جزیره محکومین
۳٫۵از ۲۹ نظر

دانلود کتاب جزیره محکومین

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه
۳٫۵از ۲۹ نظر
۳٫۵از ۲۹ نظر
۳٫۵از ۲۹ نظر
دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه

معرفی کتاب جزیره محکومین

«جزیره محکومین» دربردارنده دو داستان کوتاه از فرانتس کافکا(۱۹۲۴-۱۸۳۳)، است. در داستان‌های این کتاب نخست یک گردشگر با دستگاه شکنجه‌ای رو به رو می‌شود و در دیگری پسری، موجب برانگیخته شدن خشم پدرش می‌شود. در این دو داستان ویژگی خاص داستان‌های کوتاه کافکا یعنی آمیخته شدن احساس رویایی به موضوعات تلخ دیده می‌شود.

در بریده‌ای از کتاب می‌خوانیم:

«به نظر می‌رسید سیاح دعوت فرمانده برای حضور در مراسم اعدام سربازی که به دلیل نافرمانی و توهین به یک افسر محکوم شده بود را صرفا از روی ادب پذیرفته است. علاقه‌ی چندانی به اعدام در میان مردم جزیره دیده نمی‌شد. تنها افراد حاضر در عمق دره‌ی کوچک شنی محصور در سراشیبی‌های عریان، علاوه بر افسر و سیاح، خودِ محکوم بود با ظاهری ابلهانه، پریشان و دهانی شل و نیمه‌باز، همچنین سربازی که یک سرِ زنجیر سنگینی که حلقه‌های کوچک آن بر مچ دست و پا و گردن‌ محکوم بسته شده بود، در دست داشت. محکوم مانند سگی مطیع، چنان بود که آدمی گمان می‌کرد نیاز دارد یک نفر به او اجازه دهد آزادانه در سراشیبی‌ها پرسه بزند و هروقت لازم شد برایش سوت بزنند تا بیاید و اعدام شود.

سیاح کم‌تر به ماشین توجه می‌کرد و در حین این‌که افسر مشغول انجام آخرین اقدامات برای شروع به کار ماشین بود، با بی‌اعتنایی خاصی در اطراف محکوم می‌چرخید. افسر به زیر ماشین خزید (پایه‌های آن در عمق زمین محکم شده بود.) بعد از یک نردبان بالا رفت تا بعضی از اجزای فوقانی آن را بررسی کند. به نظر می‌آمد این کارها باید توسط یک مکانیک صورت می‌گرفت اما افسر آن‌ها را با اشتیاق زیادی انجام می‌داد، خواه این‌که او مشتاقانه طرفدار ماشین بود یا به هر دلیل دیگر، این وظیفه به فرد دیگری واگذار نشده بود. سرانجام گفت: «حالا همه‌چیز آماده است!» و از نردبان پایین آمد.»

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۱۴)
k.t
۱۳۹۹/۰۴/۲۷

خوندن داستان جزیره محکومین برام خیلی سوال ایجاد کرد و برای همین ازش لذت بردم و اوج داستان اول برام جایی بود که افسر گفت به محکوم اجازه دفاع نمیده چون گیجش میکنه و امر قضاوت رو سخت! و در داستان

- بیشتر
Hamid_R_khani
۱۳۹۹/۰۴/۱۳

داستان اول: این داستان بیشتر به نظر من نمایش یک بیماری روانیه که زندانیان بعد از مدتی احساس ترحم به زندانبان پیدا میکنند و یا اینکه اعتقادات و تعصبات کور آدمی رو به کجا ها که نمی‌کشونه و نتیجه اعتقادات کور

- بیشتر
Inifnite Science
۱۳۹۹/۰۱/۱۹

فضای جالب و تلخی داره و فردی رو نشون میده که به یک سری آرمان هر چند غلط وفاداره و نمیتونه به ایده جدیدی برسه و تفکرش رو عوض کنه و به همین خاطر به جمود فکری میرسه

Z.a.h.r.a
۱۳۹۹/۰۱/۱۳

راستش من کاملا متوجه نشدم هدف داستان رو.. یمقدار نامفهوم بود برام...

هادی
۱۳۹۸/۰۳/۲۲

نفهمیدم،داستان اول مفهوم تر بود.خیلی خیلی گنگ بود در کل. قرینه‌ ی درست حسابی نداشت بفهمم واقعا چی میگه،شایدم من کندذهنم اما واقعا ذهنمو هرجا سوق میدادم از گنگی داستان کم نمیکنه.

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۵)
محکوم مانند سگی مطیع
مارکوپُولُویِ سِپِاس گُزارِ ثِروَتمَند
محکوم مانند سگی مطیع، چنان بود که آدمی گمان می‌کرد نیاز دارد یک‌نفر به او اجازه دهد آزادانه در سراشیبی‌ها پرسه بزند و هرگاه لازم شد برایش سوت بزنند تا بیاید و اعدام شود.
Ashix
بعضی از مردم حتا نگاه نمی‌کردند، بل‌که با چشم‌هایی بسته روی شن‌ها دراز می‌کشیدند، اما همه‌ی آن‌ها می‌دانستند: عدالت در حال اجرا‌شدن است.
k.t
سوزن‌ها در وضعیت‌های مختلفی قرار گرفته‌اند، اما همیشه جفت هستند. در کنار هر سوزن بلند، یک سوزن کوچک کار گذاشته شده است. این سوزن بلند است که می‌نویسد و سوزن کوچک برای شستن خون‌ها و خواناماندن نوشته‌ها روی آن‌ها آب می‌پاشد. خونابه به این کانال‌های کوچک هدایت ‌شده و بعد در کانال اصلی جاری می‌شود که سرانجام به وسیله‌ی لوله‌ی تخلیه به این گودال می‌ریزد.
هادی
اصل من در تصمیم‌گیری این است: بی‌شک همیشه خطایی وجود دارد.
re8za8
«پدر و مادر عزیزم، من شما را همیشه دوست داشتم.» و خود را رها کرد.
Rghaf
محکوم مانند سگی مطیع، چنان بود که آدمی گمان می‌کرد نیاز دارد یک نفر به او اجازه دهد آزادانه در سراشیبی‌ها پرسه بزند و هروقت لازم شد برایش سوت بزنند تا بیاید و اعدام شود.
SFatemehM
شب گذشته سروان که می‌خواسته بداند نگهبان به چه نحوی وظیفه‌اش را انجام می‌دهد، رأس ساعت دو در را باز می‌کند و می‌بیند که این مرد در کنار در خوابیده است. سروان فوری شلاق‌اش را برداشته و به سر و روی او می‌کوبد، ولی سرباز به جای این‌که بر‌خاسته و از مافوق خود درخواست بخشش کند، پاهای سروان را می‌گیرد و تکان می‌دهد و فریاد می‌زند: «شلاق‌ات را بیانداز و‌گرنه نابودت خواهم کرد...» این تمام ماجرا بود. یک ساعت قبل سروان پیش من آمد، من هم اظهارات‌اش را ثبت کردم و همان‌جا حکم را صادر کردم. بعد دستور دادم سرباز را به زنجیر بکشند. خیلی ساده بود، اگر من در ابتدا این مرد را فرا می‌خواندم و از او تحقیق می‌کردم حاصلی جز سردرگمی برایم نداشت. او به من دروغ می‌گفت و اگر موفق می‌شدم دروغ‌هایش را بر‌ملا کنم، دروغ‌های دیگری می‌گفت و الی‌آخر‌. اکنون سرباز گرفتار شده و دیگر هم رها نخواهد شد. توضیحات‌ام کافی بود؟
mahbube sh
جرج هم داد زد: «پس شما هم منتظر من بودی؟» پدرش با ترحم دلقک‌وار گفت: «لابد می‌خواستی زودتر همین را بگویی. اما حالا دیگر اهمیت ندارد.» و با صدای بلندی گفت: «پس حالا می‌دانی که جز خودت، خبرهای دیگری هم در این دنیا هست، تا حالا فقط خودت را می‌شناختی. یک بچه‌ی بی‌گناه بودی، اما زیر جلدت چیزی جز یک موجود بدجنس و دیو‌صفت نیست. بنابراین گوش کن، من، تو را محکوم می‌کنم، برو بمیر، برو خودت را غرق کن.»
ماراتن
محکوم مانند سگی مطیع، چنان بود که آدمی گمان می‌کرد نیاز دارد یک‌نفر به او اجازه دهد آزادانه در سراشیبی‌ها پرسه بزند و هرگاه لازم شد برایش سوت بزنند تا بیاید و اعدام شود.
Rghaf

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۹۶ صفحه
قیمت نسخه چاپی۵,۰۰۰ تومان
نوع فایلePUB
تاریخ انتشار۱۳۹۳/۰۸/۰۱
شابک۹۷۸-۶۰۰-۹۳۴۴۲-۳-۹
تعداد صفحات۹۶صفحه
قیمت نسخه چاپی۵,۰۰۰تومان
نوع فایلePUB
تاریخ انتشار۱۳۹۳/۰۸/۰۱
شابک۹۷۸-۶۰۰-۹۳۴۴۲-۳-۹