چارلز بوکوفسکی

بیوگرافی چارلز بوکوفسکی

هاینریش چارلز بوکوفسکی، شاعر و داستان‌نویس آمریکایی متولد آلمان بود .از او اغلب به عنوان نویسنده تأثیرگذارِ معاصر نام برده می‌شود و سبک او بارها مورد تقلید قرار گرفته‌است.

بیوگرافی چارلز بوکوفسکی

بوکوفسکی در سال ۱۹۲۰ در شهر آندرناخ آلمان در خانواده هِنری کارل بوکوفسکی به‌دنیا آمد. مادرش، کاترینا فِت، یک آلمانی اصیل بود و پدرش را که یک آلمانی-امریکایی بود، بعد از جنگ جهانی اول ملاقات کرده بود. بعد از فروپاشی اقتصادِ آلمان در پی جنگ جهانی اول، خانواده بوکوفوسکی در سال ۱۹۲۳ به بالتیمور رفتند و بعد از پس‌انداز پول، خانواده به حومه لس‌آنجلس مهاجرت کردند، جایی که خانواده پدری بوکوفسکی زندگی می‌کردند.

در زبان آمریکایی، والدین بوکوفسکی او را به اسم «هِنری» صدا می‌زدند. در دوران کودکی بوکوفسکی، پدرش اغلب بیکار بود، و به عقیده بوکوفسکی بد دهن و بد رفتار بود. او بعد از فارغ‌التحصیل شدن از دبیرستانِ لس‌آنجلس، بوکوفسکی دو سال در دانشگاهِ شهر لس‌آنجلس بود و دوره‌های هنر، روزنامه‌نگاری و ادبیات را در آنجا گذراند.

در ۲۳ سالگی، داستانِ کوتاه «عواقب یک یادداشت بلندِ مردود» بوکوفسکی در مجله داستان چاپ شد. دو سال بعد، داستان کوتاه «۲۰ تشکر از کاسلدان» منتشر شد. در طول این مدت او در لس‌آنجلس زندگی می‌کرد اما مدتی را در ایالات متحده سرگردان بود، کارهای موقتی می‌کرد و در اتاق‌های ارزان اقامت داشت. بوکوفسکی در اوایل دهه ۱۹۵۰، در سی سالگی، در اداره پستِ لس‌آنجلس به شغل پستچی و نامه‌رسان مشغول شد اما بعد از دو سال و نیم آن را رها کرد.

در سی و پنج سالگی، به خاطر زخم معده تقریباً وخیم بستری شد و پس از ترک بیمارستان، به طور جدی شروع به نوشتن شعر کرد. سی و هفت ساله بود که با شاعر و نویسنده «باربارا فیری» ازدواج کرد، اما آنها دو سال بعد، از هم جدا شدند. در پی این جدایی، بوکوفسکی دوباره شراب‌خواری را از سر گرفت و به نوشتن شعر ادامه داد.

او به اداره پست لس‌آنجلس برگشت، جایی که ده سال قبل در آن کار می‌کرد. در ۱۹۶۴، یک دختر، به نام مارینا لوییس بوکوفسکی، از او و فرانس اسمیت به‌دنیا آمد. اسمیت و بوکوفسکی با هم زندگی می‌کردند ولی هرگز ازدواج نکردند.

بوکوفسکی زمانیکه ۴۹ ساله بود، بعد از بستن قرار داد با انتشارات Black Sparrow Press و ناشر آن «جان مارتین» و داشتن حقوق مادام‌العمرِ ماهیانه ۱۰۰ دلار، کارش را در اداره پست رها کرد و به نوشتن حرفه‌ای تمام وقت پرداخت. او در نامه‌ای در آن زمان در این مورد چنین گفته است: «من دو تا انتخاب دارم، در اداره پست بمونم و احمق بشم، یا بیرون از اینجا باشم و وانمود کنم که نویسنده‌ام و گرسنه باشم. من تصمیم گرفتم که گرسنه باشم.» کمتر از یک ماه بعد از ترک اداره پست، اولین رمانش به نام پستخانه را تمام کرد. از آنجا که بوکوفسکی به خاطر حمایت مالی مارتین و اعتمادش به او به عنوان یک نویسنده، احترام می‌گذاشت، تقریباً تمام کارهای بعدی‌اش را با انتشارات Black Sparrow به چاپ رساند.

در ۱۹۷۶، بوکوفسکی لیندا لی بِیلی را که صاحب یک رستوران بود ملاقات کرد. دو سال بعد، آن دو از شرق هالیوود، جایی که بوکوفسکی بیش از همه در آنجا زندگی کرد، به بندر «سن پدرو» و اقصی نقاط جنوب شهر لس‌آنجلس رفتند. بوکوفسکی و بِیلی در سال ۱۹۸۵ ازدواج کردند. لیندا لی بِیلی با نام سارا در رمان‌های زنان و هالیوود بوکوفسکی نام برده شده‌ است.

بوکوفسکی در ۹ مارس ۱۹۹۴ در سن پدروی کالیفرنیا در سن ۷۳ سالگی، اندکی بعد از تمام کردن آخرین رمانش، به دلیل بیماری سرطان خون درگذشت. مراسم تدفین او بوسیله راهبان بودایی انجام شد. بر روی سنگ قبر او این عبارت نوشته شده است: «Don't Try» (تلاش نکنید) به قول «لیندا لی بوکوفسکی» منظور از سنگ نوشته قبر شوهرش چیزی شبیه به این گفته‌است: «اگه شما تمام وقتتان را برای تلاش کردن صرف کنید، آنگاه همه آن چیزی که انجام دادید تلاش کردن بوده. پس تلاش نکنید. فقط انجامش بدید.»

معرفی کتاب عامه‌پسند

عامه‌پسند آخرین رمانِ کامل شاعر و نویسنده آمریکایی چارلز بوکوفسکی است. این کتاب در سال ۱۹۹۴ و اندکی پیش از مرگ نویسنده، در آمریکا منتشر شد.

راوی این داستان، نیکی بلان، کارآگاه خصوصی است که سعی می‌کند در مورد نویسنده کلاسیک فرانسوی سلین و گنجشک قرمز تحقیق کند. تحقیقات بلان، او را قدم به قدم در زندگی سطحِ پایین شهری فرو می‌برد، چیزی که در تمام نوشته‌های بوکوفسکی موضوعی طبیعی است.

بلان در ابتدای داستان به سفارش «بانوی مرگ» به دنبال شخصی به نام «سلین» می‌گردد. سلین نویسنده فرانسوی است که چند سال پیش مرده است اما بانوی مرگ اصرار دارد که بلان او را پیدا کند. در این میان، بانوی مرگ، با شخصیت‌پردازی بسیار قوی به خواننده معرفی می‌شود که در تمام داستان بلان را می‌پاید. وقتی سروکله‌ی بانوی مرگ پیدا می‌شود، بلان فکر می‌کند دارد می‌میرد، شاید همان دیدگاهی که بوکفسکی از مرگ داشته، در قالب شخصیت بلان عیان می‌شود.

بلان هم‌زمان مسئول رسیدگی به چند پرونده دیگر هم هست. مثلاً به دنبال کشف یک پرونده خیانت زن‌و‌شوهری‌ست. یا اینکه دنبال ‌چیزی با اسم مستعار گنجشک قرمز است، آخرین و اصلی‌ترین معمای کارآگاه بلان که اشاره‌ای به انتشارات بلک اسپَرو (گنجشک سیاه) نیز دارد به بوکفسکی پیشنهاد می‌دهد کارش در اداره‌ی پست را رها کند و فقط بنویسد.

بلان کارآگاهی ناامید است، از آدم‌ها بیزار است، و فکر می‌کند مردم همه حقه‌های حقیر سر هم سوار می‌کنند.

این کتاب با دارا بودن رگه‌هایی از نوشته‌های علمی تخیلی و فوق طبیعی، توسط بوکوفسکی به «بد نوشتن» تقدیم شده‌است.

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

«باران می‌آمد. سقف هم که نشتی داشت و آب از آن می‌چکید و چک‌چک صدا می‌داد.

ساکی گرمم می‌کرد. ولی چه گرمایی؟ گرمای صفر درجه، چقدر مسخره است پنجاه و پنج سالم است و حتی یک کاسه ندارم که بگذارم زیر آبی که از سقف چکه می‌کند.

پدرم قبلاً به من گفته بود که بالاخره یک روز کارم به جایی می‌رسد که در حیاط پشتی یک غریبه در آرکانزاس مثل یک بی‌مصرف می‌افتم. ولی من با خودم می‌گفتم که هنوز باید امیدوارم باشم.

مسابقات سگ دوانی هم هر روز برگزار می‌شد ولی اتوبوس‌سواری افسرده‌ام می‌کرد و همیشه هم از شانس بدم یک انگلیسی کنارم می‌نشست که ریشش بوی گند می‌داد، تازه خرخر هم می‌کرد. با خودم فکر کردم که بهتر است به دنبال قضیه سلین و پرونده او بروم تا به جای دیگر.

با خودم گفتم آیا واقعاً سلین، همان سلین معروف بود که آن زن به دنبالش می‌گشت یا اینکه یک نفر خودش را به جای او جا زده بود؟ راستش خودم هم بعضی وقت‌ها به خودم می‌گم اصلاً خودم هم نمی‌دانم کی هستم.

با خودم گفتم خیلی خوب بابا، معلومه که من نیکی بلان هستم و باز به خودم نهیب می‌زدم که خیلی هم مطمئن نباش. ممکن است همین الان یک نفر توی خیابان داد بزند «هی هری، هری مارتل! و من هم احتمالاً جواب خواهم داد: «چیه؟ چی شده؟ که اینطور صدایم می‌کند شاید هم اینطور تصور می‌کردم که آدم می‌تواند هر کسی باشد اصلاً چه فرقی می‌کند؟ اسم چه اهمیتی دارد؟»

معرفی کتاب ساندویچ ژامبون

بوکوفسکی با آن زندگی پرقصه‌اش، همان‌طور که اشاره شد، اغلب اوقات وقتی داستان می‌نوشت، درواقع به شرح زندگینامه‌ی خودش می‌پرداخت کتاب «ساندویچ ژامبون» یکی از همین اتوبیوگرافی‌هاست.

کتاب، درباره پسر نوجوانی به نام هنری چیناسکی (نامی که درواقع بوکوسفکی در کتاب‌هایش روی خود گذاشته) است که در محله فقیرنشینی در آمریکا زندگی می‌کند. هنری به‌خاطر صورت زشت و پر از جوش و آکنه‌اش در مدرسه محبوبیتی ندارد. درست مثل خود نویسنده که در نوجوانی پوستش چنان پر از جوش شد که مشکلات جدی و حتی برای دوره‌ای ترک تحصیل را به دنبال داشت. یادگار این بیماری تا پایان عمر روی پوست صورت بوکوفسکی باقی ماند و چهره‌ای آبله‌رو به او داد.

هنری هم پدری دارد که گرچه عملا هیچ کاری برای او نمی‌کند، از او انتظار دارد مهندس و پولدار شود. او بارها از پدرش کتک می‌خورد و استعدادهای او در مدرسه هم سرکوب می‌شوند. به همین ترتیب انزوا و بیزاری از جامعه در وجودش ریشه می‌کند و نوشتن را تنها دستاویز خود می‌بیند.

نام کتاب، احتمالا اشاره به وضعیت هنری دارد که مثل یک تکه ژامبون از دو طرف با نان محاصره شده و همواره احساس له‌ شدن دارد. در این کتاب شاید کمتر بتوان از طنازی‌های بوکوسفکی سراغی گرفت که علتش مسلما موضوع آن یعنی کودکی نوجوانی تلخ خود بوکوفسکی است اما در عین حال رگه‌هایی از طنز تلخ در نثر کتاب مشهور است.

در بخشی از کتاب می‌خوانیم

«بعد، من به مدرسه راهنمایی جاستین جونیور رفتم. تقریباً نصف بچه‌های مدرسۀ دلسی آمدند آنجا، دقیقاً هم آن نصفۀ قلدر و گنده‌بک‌شان. باقیِ نره‌غول‌ها از مدارس دیگر آمده بودند. بچه‌های کلاس هفتم ما بزرگ‌تر از بچه‌های کلاس نهمی بودند. وقتی برای ورزش به صف می‌شدیم وضع خنده‌داری بود، بیشترمان از دبیرهای ورزش بزرگ‌تر بودیم. برای حضور غیاب که می‌ایستادیم، همگی خمیده بودیم با شکم‌های بیرون زده، سرهای پایین، و شانه‌های افتاده.

واگنر، معلم ورزش می‌گفت: «ای بابا! صاف وایستین! شونه‌هاتونو بدین بالا!

هیچ‌کس وضعیت‌اش را عوض نمی‌کرد. ما همین بودیم، طور دیگری هم نمی‌خواستیم باشیم. همه‌مان از خانواده‌های افسرده‌ای آمده بودیم و اغلبمان هم سوءهاضمه داشتیم، و با این حال خیلی گنده و قوی بودیم. به نظرم، بیشتر ما خُردک محبتی از خانوادها‌مان دیده بودیم و بنابر این از کسی مهربانی و عشق گدایی نمی‌کردیم. بیشتر شبیه یک جُک بودیم، اما مردم مراقب بودند جلویمان نخندند. طوری بودیم که انگار خیلی زود بزرگ شده‌ایم و از بچه بودن حوصله‌مان سر رفته است. برای بزرگ‌ترهامان هیچ احترامی قائل نبودیم. مثل پلنگی بودیم که گَری گرفته باشد.»

شعر چارلز بوکوفسکی

چارلز بوکوفسکی در طول سال‌های عمرش چهل و پنج کتاب منتشر کرد، شامل هفت رمان، ده مجموعه داستان کوتاه و ده‌ها دفتر شعر.

نوشته های او به ده‌ها زبان ترجمه شده است و بوکوفسکی محبوبیتی گسترده در کل جهان دارد. در زیر یکی از شعرهای او به نام ارواح حیوانات مرده را آورده‌ایم.

«در کنار کشتارگاه،

مشروب فروشی‌ای بود

که من آنجا می‌نشستم

و غروب آفتاب را از پنجره‌اش نگاه می‌کردم،

پنجره‌ای که مشرف بود

به محوطه‌ای پر از علف‌های خشک بلند.

من هیچ‌گاه بعد از کار

همراه بقیه در کارخانه حمام نمی‌کردم

برای همین بوی عرق و خون می‌دادم.

بوی عرق پس از مدتی کم می‌شود،

اما بوی خون عصیان می‌کند،

و قدرت می‌گیرد.

من آنقدر سیگار می‌کشیدم

و آبجو می‌نوشیدم

تا حالم برای سوارشدن به اتوبوس مساعد شود

و همراهم ارواح تمامی آن حیوانات مرده سوار می‌شدند.

سرها به طرفم می‌چرخید،

زنها از جایشان بلند می‌شدند

و از من فاصله می‌گرفتند.

وقتی که از اتوبوس پیاده می‌شدم،

فقط باید یک چهارراه

و یک راه‌پله را

پیاده می‌رفتم

تا به اتاقم برسم.

آنجا رادیو را روشن می‌کردم

سیگاری آتش می‌زدم

و کسی دیگر کاری به من نداشت.»

down