
دانلود و خرید کتاب صوتی شهر و دیوارهای بی ثباتش
معرفی کتاب صوتی شهر و دیوارهای بی ثباتش
کتاب شهر و دیوارهای بیثباتش نوشتهی هاروکی موراکامی با ترجمهی امیرمهدی حقیقت و گویندگی علی خسروی، اثری است که توسط رادیو گوشه منتشر شده است. این کتاب صوتی، شنونده را به دنیایی میان واقعیت و رؤیا میبرد؛ جایی که مرزها لغزان و دیوارها ناپایدارند. موراکامی، نویسندهی ژاپنی شناختهشده، در این اثر با سبک خاص خود، داستانی عاشقانه و رازآلود را روایت میکند که در آن شهرها، کتابخانهها و سایهها نقشهایی فراتر از معمول دارند. نسخهی صوتی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب شهر و دیوارهای بی ثباتش
کتاب شهر و دیوارهای بیثباتش اثر هاروکی موراکامی، داستانی است که در مرز میان خیال و واقعیت حرکت میکند. موراکامی در این کتاب، جهانی را خلق کرده که در آن شهرها با دیوارهایی عجیب احاطه شدهاند و کتابخانهها بهجای کتاب، رؤیاهای قدیمی را در قفسههای خود جای دادهاند. شخصیتهای اصلی داستان، نوجوانانی هستند که در آستانهی بلوغ، با دنیای درونی و بیرونی خود دستوپنجه نرم میکنند و در جستوجوی هویت و معنای زندگیاند. روایت کتاب با نگاهی به روابط انسانی، خاطرات، نامهنگاریها و تجربههای مشترک، فضای خاصی میآفریند که در آن مرز میان رؤیا و واقعیت، گذشته و حال، همواره در حال جابهجایی است. موراکامی با زبان تصویری و جزئینگر خود، شنونده را به سفری درونی دعوت میکند؛ سفری که در آن، شهر و دیوارهایش نمادی از ذهن و احساسات انساناند و هر عنصر داستان، معنایی چندلایه و سیال دارد.
خلاصه کتاب شهر و دیوارهای بی ثباتش
هشدار: این پاراگراف بخشهایی از داستان را فاش میکند! داستان شهر و دیوارهای بیثباتش با روایت دو نوجوان آغاز میشود که در غروبهای تابستانی کنار رودخانه قدم میزنند و دربارهی شهری خیالی با دیوارهایی بلند و عجیب صحبت میکنند. این شهر، جایی است که شخصیت «توی واقعی» در آن زندگی میکند؛ شهری با کتابخانهای پر از رؤیاهای قدیمی، برج ساعت بیعقربه و جانورانی تکشاخ. قهرمان داستان، پسری هفدهساله است که در جستوجوی هویت و معنای زندگی، به این شهر وارد میشود و برای ورود، باید سایهاش را پشت دیوار بگذارد و چشمهایی تازه برای رؤیاخوانی بهدست آورد. او در کتابخانهی شهر، رؤیاهای قدیمی را میخواند و با دختری که در آنجا کار میکند، رابطهای خاص و پیچیده برقرار میکند. روایت با نامهنگاریها، خاطرات و تجربههای مشترک این دو نوجوان پیش میرود و شنونده را با دنیایی روبهرو میکند که در آن، مرز میان واقعیت و رؤیا، گذشته و حال، همواره در حال تغییر است. داستان با توصیفهای دقیق از شهر، دیوارها، جانوران و روابط انسانی، فضایی خلق میکند که در آن، هر عنصر معنایی چندگانه و سیال دارد.
چرا باید کتاب شهر و دیوارهای بی ثباتش را بشنویم؟
شهر و دیوارهای بیثباتش اثری است که شنونده را به تجربهی دنیایی متفاوت دعوت میکند؛ دنیایی که در آن، مرز میان رؤیا و واقعیت همواره در حال جابهجایی است. این کتاب صوتی با روایت جزئینگر و فضاسازی منحصربهفرد، به موضوعاتی چون هویت، جدایی، خاطره و معنای زندگی میپردازد. شنیدن این اثر، فرصتی است برای مواجهه با پرسشهایی دربارهی خود، روابط انسانی و نقش رؤیاها در زندگی روزمره. موراکامی با خلق جهانی سیال و پررمزوراز، شنونده را به تأمل دربارهی مرزهای ذهن و احساسات دعوت میکند و امکان تجربهی سفری درونی و متفاوت را فراهم میآورد.
شنیدن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
شنیدن این کتاب به کسانی پیشنهاد میشود که به داستانهای رازآلود، عاشقانه و فلسفی علاقه دارند؛ همچنین به افرادی که دغدغهی هویت، خاطره، رؤیا و مرز میان واقعیت و خیال را در ذهن خود میپرورانند.
بخشی از کتاب شهر و دیوارهای بی ثباتش
«تو بودی که از شهر برایم گفتی. در آن غروب تابستانی لب رود قدم میزدیم و عطر شیرین سبزهها بر ما میوزید. از روی چند آببند کوچک که جلوِ شنهای روان را میگرفت گذشتیم، گهگاه میایستادیم و به ماهیهای نقرهایِ قشنگی که در برکهها وول میزدند چشم میدوختیم. هر دو پابرهنه بودیم. آب سرد روی مچهایمان میسرید و ماسههای نرم کف رودخانه مثل ابرهایی لطیف درخواب پاهایمان را در بر میگرفت. من هفده سالم بود و تو یک سال کوچکتر از من بودی. صندلهای قرمزِ تختت را انداخته بودی توی کیف زرد پلاستیکی روی دوشت و جلوتر از من از این پشتهٔ شنی به آن پشتهٔ شنی میرفتی. تیغههای علف به ساقهای خیست چسبیده بود، مثل ویرگولها و نقطههای سبز حیرتانگیز. من هر لنگهٔ کتانی سفید کهنهام را توی یک دست گرفته بودم. شاید خسته از راه رفتن خودت را انداختی روی سبزههای تابستانی و بیحرف به آسمان خیره شدی. یک جفت پرندهٔ کوچک جیغ کشیدند و برقآسا از آسمان گذشتند. در سکوتی که از پیشان آمد، هالهای از گرگومیشِ آبیفام کمکم در برمان گرفت. کنارت که نشستم حال عجیبی داشتم، انگار هزاران رشتهٔ نامرئی تنت را با ظرافت به قلبم پیوند میزد. کوچکترین حرکت پلکهات و لرزش خفیف لبهات بس بود که قلبم را از جا بکند. آن روزها نه تو اسم داشتی، نه من. مهم فقط حالوهوای شگفت پسری هفدهساله و دختری شانزدهساله بود روی سبزههای لب رود در غروب تابستان. ستارهها نمنم پیدایشان میشد و بالای سرمان چشمک میزدند. آنها هم اسم نداشتند. ما دوتا شانهبهشانه نشسته بودیم در ساحل رودخانهای در جهانی بینام.»
زمان
۱۸ ساعت و ۲۷ دقیقه
حجم
۱ گیگابایت, ۱۹۴٫۶ مگابایت
قابلیت انتقال
ندارد
زمان
۱۸ ساعت و ۲۷ دقیقه
حجم
۱ گیگابایت, ۱۹۴٫۶ مگابایت
قابلیت انتقال
ندارد