با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
سوء تفاهم

دانلود و خرید کتاب سوء تفاهم

نمایشنامه

۳٫۵ از ۲ نظر
۳٫۵ از ۲ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب سوء تفاهم  نوشته  آلبر کامو  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب سوء تفاهم

کتاب سوء تفاهم نمایشنامه‌ای از آلبر کامو با ترجمه جلال آل احمد است. داستان مادر و دختری که هتل دارند و روش عجیبی را برای رسیدن به آرزوهایشان در پیش گرفته‌اند. 

نمایشنامه سوء تفاهم برای اولین‌بار در سال ۱۹۴۴ در «تئاتر ماتورن‌های پاریس با صحنه‌گردانی «مارسل هوران» به روی صحنه رفت. ماریا کاسارس که معشوقه کامو بود در این تئاتر به ایفای نقش پرداخت و بازی درخشانی از مارتا در نمایش از خود نشان داد. 

درباره کتاب سوء تفاهم

سوء تفاهم، دومین نمایشنامه آلبر کامو است و در مسافرخانه‌ای در قلب چکسلواکی رخ می‌دهد. 

داستان درباره مادری به همراه دخترش مارتا است. آن‌ها این مسافرخانه را اداره می‌کنند. اما به روشی غیر معمول. آن‌ها آرزو دارند به جایی آفتابی و درخشان بروند و برای رسیدن به این آرزو، تصمیمات عجیبی می‌گیرند. آن‌ها می‌خواهند در غذای مسافر تازه وارد هم دارو بریزند و او را در دریاچه سد غرق کنند. این کار را البته با مسافران قبلی هم کردند. اما آنچیزی که مارتا و مادرش از آن بی‌خبرند این است که این مسافر فرقی با بقیه دارد.

هرچند هویت او برای ما مشخص است اما مارتا و مادرش او را به یاد نمی‌آورند. او برادر مارتا و پسر آن زن است. بیست سال پیش آن‌ها را ترک کرده بود ولی حالا برگشته و می‌خواهد خودش را به آن‌ها بشناساند. در این فکر است که به روشی غیر مستقیم عمل کند، اما همسرش مخالفت می‌کند و می‌گوید او باید خودش را با صراحت معرفی کند.

رویارویی پسر با خواهرش مارتا و مادرش، ماجرای نمایشنامه سوء تفاهم را می‌سازد. 

کتاب سوء تفاهم را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

علاقه‌مندان به ادبیات نمایشی از خواندن کتاب سوء تفاهم لذت می‌برند. 

درباره آلبر کامو

آلبر کامو ۷ نوامبر ۱۹۱۳ در الجزایر فرانسه در خانواده‌ای فقیر به دنیا آمد. او که فیلسوف و روزنامه‌نگار مشهور و خالق اثر بی‌نظیر بیگانه است، در سال ۱۹۵۷ به خاطر «آثار مهم ادبی که به روشنی به مشکلات وجدان بشری در عصر حاضر می‌پردازد» جایزه نوبل ادبیات را از آن خود کرد. او پس از رودیارد کیپلینگ جوان‌ترین برنده‌ی جایزه نوبل است.

آلبر کامو در سال ۱۹۴۹ اتحادیه‌ای بین‌المللی تأسیس کرد که آندره بروتون نیز یکی از اعضای آن بود. شکل‌گیری این گروه، به گفته خود کامو، بر اساس «محکوم کردن هر دو ایدئولوژی شکل گرفته در آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی» بود. آلبر کامو در طول دوران فعالیتش رمان‌ها و نمایشنامه‌های بسیاری را نوشت طاعون، سقوط، بیگانه، نمایشنامه کالیگولا، نمایشنامه صالحان، افسانه‌ سیزیف و خطاب به عشق که مجموعه نامه‌های عاشقانه‌ی او و ماریا کاسارس است از آن جمله‌اند.

آلبر کامو ۴ ژانویه ۱۹۶۰ در ۴۶ سالگی در ویل‌بلویل فرانسه به علت یک سانحه‌ رانندگی از دنیا رفت.

درباره جلال آل احمد

جلال آل‌ احمد ۱۱ آذر ۱۳۰۲ در خانواده‌ای مذهبی در محله سیدنصرالدین شهر تهران متولد شد. او پسرعموی سید محمود طالقانی بود. خانواده او اصالتاً اهل شهرستان طالقان و روستای اورازان بودند. دوران کودکی و نوجوانی‌اش در نوعی رفاه اشرافی روحانیت گذشت. پس از اتمام دوران دبستان، پدر جلال، سیداحمد طالقانی، به او اجازه درس‌خواندن در دبیرستان را نداد؛ اما او تسلیم خواست پدر نشد.

«دارالفنون هم‌ کلاس‌های شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم. روزها کارِ ساعت‌سازی، بعد سیم‌کشی برق، بعد چرم‌فروشی و از این قبیل و شب‌ها درس. با درآمد یک سال کار مرتب، الباقی دبیرستان را تمام کردم. بعد هم گاه‌گداری سیم‌کشی‌های متفرقه. بردست «جواد»، یکی دیگر از شوهر خواهرهام که این کاره بود».

جلال در ۲۱ سالگی به حزب توده ایران پیوست و عملاً جریانِ تفکراتِ مذهبیِ خانواده را کنار گذاشت. وقتی ۲۵ ساله بود در اتوبوس اصفهان به تهران با سیمین دانشور، داستان‌نویس و مترجم معاصر، آشنا شد و ۴ سال بعد با او ازدواج کرد. اما پدرش که مخالف این ازدواج بود، در روز عقد به قم رفت و سال‌ها به خانه آن‌ها پا نگذاشت. جلال آل‌احمد در ۱۸ شهریور ۱۳۴۸، در چهل ‌و پنج سالگی در اَسالِم گیلان درگذشت.

از او کتاب‌های بسیاری منتشر شده است و از میان آن‌ها می‌توان به مجموعه داستان‌های زن زیادی، مدیر مدرسه، دید و بازدید و سفرنامه‌های روس، آمریکا و سفر به مکه اشاره کرد که به نام خسی در میقات منتشر شده است. همچنین جشنواره ادبی به نام او هر ساله برگزار می‌شود و جایزه آن با صد و ده سکه بهار آزادی، گرانترین جایزه ادبی ایران است.

بخشی از کتاب سوء تفاهم

(مادر: تنها است. از نو می‌نشیند. دست‌هایش را روی میز می‌گذارد و آن‌ها را تماشا می‌کند.)

مادر: فکر عجیبی بود که با او از دست‌هایم حرف زدم. اگر با وجود این‌ها، به دست‌هایم نگاه کرده بود، شاید آن‌چه را که در گفته‌های مارتا: نخواست درک کند، از آن‌ها درک می‌کرد.

اما چرا باید این مرد برای مردن این‌همه دل داشته باشد و من برای قتل دوباره، این‌قدر کم؟ خیلی دلم می‌خواست برود تا من بتوانم باز هم امشب را آسوده دراز بکشم و بخوابم. چه‌قدر پیر! من خیلی پیرتر از آنم که بتوانم از نو دست‌هایم را دور قوزک پای او بفشرم و لنگر بدن او را در تمام راهی که به رودخانه منتهی می‌شود، تحمل کنم. من برای این آخرین کوششی که او را در آب خواهد انداخت و مرا با بازوهایی آویخته، نفسی قطع شده و ماهیچه‌هایی کرخ، درحالی باقی خواهد گذاشت که قدرت پاک‌کردن قطرات آبی را هم که از زیر بدن به‌خواب‌رفتهٔ او به‌صورت من خواهد جهید، ندارم. من برای این آخرین کوشش، خیلی پیرم خیلی پیر! خوب، بگذریم! قربانی کامل است. من باید خوابی را که برای شب‌های خودم آرزو می‌کنم به او بدهم. و این است...

(مارتا: ناگهان وارد می‌شود.)

نظری برای کتاب ثبت نشده است
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۲۷)
در این دست آخر پند مرا گوش کنید؛ زیرا چون شوهرتان را کشته‌ام، به‌عهدهٔ من است که شما را نصیحتی کنم. از خدای خودتان بخواهید که شما را هم‌چون سنگ کند. خوشبختی این است که آدم به‌جای سنگ گرفته شود؛ تنها خوشبختی حقیقی، مثل سنگ عمل کنید، درمقابل تمام فریادها کر باشید و هرگاه وقتش شد، به سنگ بپیوندید؛ ولی اگر حس کردید که برای ورود در این آرامش کور خیلی لش هستید، به ما بپیوندید؛ به ما در خانهٔ عمومی‌مان. خدا نگهدار خواهرم! همه‌چیز آسان است، خواهید دید. شما باید میان سعادت احمقانهٔ گرفتاری‌های دنیا و بستر لزج و چسبنده‌ای که ما در آن به‌انتظارتان هستیم، یکی را انتخاب کنید.
alcapon
تصور می‌کردم جنایت کانون ماست و جنایت است که مرا و مادر: م را برای ابد متحد ساخته است. من آخر در این دنیا به‌طرف چه‌کسی می‌توانستم رو کنم؟ جز به‌طرف کسی که در همان آن و با من آدم کشته بود؟ اما من اشتباه می‌کردم. خود جنایت، تنهایی است. حتا اگر برای کامل‌کردن آن هزاربار اتفاق بیفتد و خیلی عادلانه است که من پس‌از این تنها زندگی کرده‌ام و تنها آدم کشته‌ام تنها هم بمیرم.
alcapon
در این لحظه که ما داریم حرف می‌زنیم، مادر: م نیز به پسرش پیوسته است. اکنون هردوی آن‌ها به تخته‌های سد چسبیده‌اند و موج آب که دیگر دارد بدن‌شان را فرسوده می‌کند، بی‌هیچ مهلتی به چوب‌های پوسیده فشارشان می‌دهد. به‌زودی بیرون‌شان خواهند آورد و آن‌دو خودشان را دوباره درون خاک خواهند یافت؛ اما من در این مسأله دیگر چیزی نمی‌بینم که مرا وادار به فریادزدن کند. من پیش خودم دربارهٔ قلب آدمی فکر دیگری می‌کردم و درستش را بگویم، اشک‌های شما متنفرم می‌سازد.
alcapon
به من دست نزنید و همان‌جا که هستید، بمانید... او در ته رودخانه‌ای است که دیشب، پس‌از این‌که خوابش کردیم من و مادر: م توی آن انداختیمش. رنجی نبرد؛ اما این مطلب مانع مردن او نشده است و این ما دونفر، من و مادر: ش هستیم که او را کشته‌ایم.
alcapon
کاش بمیرد، اکنون که من موردعلاقه‌اش نیستم، کاش بمیرد! کاش این درها به روی من بسته شوند! کاش مرا با خشم به جا و مناسبم ول کنند! زیرا پیش‌از مردن، چشم‌هایم را برای استغاثه به درگاه خدا بالا نخواهم کرد. آن‌جا کنار دریا که آدم می‌تواند بگریزد، خودش را خلاص کند، بدنش را به بدن مردی بفشارد و در موج‌ها بغلتد، در آن سرزمین که دریا محافظتش می‌کند، در آن‌جا اصلاً خدایان به ساحل قدم نمی‌گذارند؛
alcapon
دلم می‌خواهد باور کنم که این مطلب صحیح نیست. هیچ روحی به‌طور کامل جانی نیست و بدترین جنایتکاران هم ساعاتی را می‌شناسند که در آن خلع سلاح می‌شوند.
alcapon
من دیگر خیلی زندگی کرده‌ام. خیلی بیش‌تر از پسرم زیسته‌ام. این قاعدهٔ معمول نیست. من اکنون می‌توانم بروم و در ته این رودخانه، آن‌جا که خزه‌ها اکنون صورت او را پوشانده‌اند به او بپیوندم.
alcapon
و راستش هم این خانه، خانهٔ او نیست. نه‌تنها خانهٔ او؛ بلکه خانهٔ هیچ‌کس نیست و هیچ‌کس هرگز در آن نه فراموشی خواهد یافت و نه گرما و علاقه‌ای. او اگر این مطلب را زودتر از این درک کرده بود، معاف شده بود و ما را هم معاف ساخته بود و دراین‌صورت، ما را از این بازداشته بود که به او بفهمانیم این اتاق برای این ساخته شده است که مردم در آن بخوابند و این دنیا برای آن‌که مردم در آن بمیرند،
alcapon
و به این مرد نگاه کن که در خوابش خیلی بی‌گناه‌تر از موقع حرف‌زدنش است. دست‌کم او کارش را با دنیا تمام کرده است. از این لحظه به‌بعد، همه‌چیز برایش آسان خواهد شد. او فقط از یک خواب انباشته از تصورات و رؤیاها به‌خوابی گذر خواهد کرد که هیچ رؤیایی ندارد و آن‌چه که برای همهٔ مردم دل‌کندن موحشی به‌شمار می‌رود، برای او جز یک خواب دراز نخواهد بود.
alcapon
مارتا: او هم مثل همهٔ آن‌های دیگر خوابیده است. خوب برویم دیگر! مادر: کمی صبر کن. راستی همهٔ مردهای خوابیده مثل این است که خلع‌سلاح‌شده هستند. مارتا: از ظاهرشان این‌طور پیدا است؛ ولی همیشه آخر کار بیدار می‌شوند... مادر: (مثل این‌که فکر می‌کند) نه! مردها این‌قدر قابل توجه نیستند؛ اما تو نمی‌دانی من چه می‌خواهم بگویم.
alcapon

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۲۰ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۵/۰۱/۲۵
شابک۹۷۸-۹۶۴-۴۵۳-۰۱۱-۱
دسته بندی
تعداد صفحات۱۲۰صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۵/۰۱/۲۵
شابک۹۷۸-۹۶۴-۴۵۳-۰۱۱-۱

تجربه بهتر در اپلیکیشن