
دانور🌱
۲۹
مارتا: مگر پاییز چیست؟
ژان: بهار دومی که در آن تمام برگها مثل گلها هستند.
دانور🌱
۱۴
اگر بار گران این زندگی گاهی احترامی را که نسبت به تو داشته باشم از یادم میبرد، مرا ببخش.
دانور🌱
۹
من گوشه و کنایه را دوست ندارم. جنایت، جنایت است.
دانور🌱
۸
قلب فرسوده میشود آقا.
alcapon
۷
در این دست آخر پند مرا گوش کنید؛ زیرا چون شوهرتان را کشتهام، بهعهدهٔ من است که شما را نصیحتی کنم. از خدای خودتان بخواهید که شما را همچون سنگ کند. خوشبختی این است که آدم بهجای سنگ گرفته شود؛ تنها خوشبختی حقیقی، مثل سنگ عمل کنید، درمقابل تمام فریادها کر باشید و هرگاه وقتش شد، به سنگ بپیوندید؛ ولی اگر حس کردید که برای ورود در این آرامش کور خیلی لش هستید، به ما بپیوندید؛ به ما در خانهٔ عمومیمان. خدا نگهدار خواهرم! همهچیز آسان است، خواهید دید. شما باید میان سعادت احمقانهٔ گرفتاریهای دنیا و بستر لزج و چسبندهای که ما در آن بهانتظارتان هستیم، یکی را انتخاب کنید.
هرمس
۶
این را درک کنید که نه برای او و نه برای ما، نه در زندگی و نه در مرگ، نه وطنی هست و نه صلح و آرامشی؛ (با خندهای تحقیرکننده) زیرا این خاک زمخت و ناهنجار را که از نور محروم است و در آن آدمها درپی غذادادن به چارپایان کوری هستند، نمیتوان وطن نامید؛
هرمس
۵
یافتن کلماتی که جدایی میافکند خیلی آسانتر از یافتن کلماتی است که پیوند میدهد و جمعوجور میکند!
دانور🌱
۵
هیچ روحی بهطور کامل جانی نیست و بدترین جنایتکاران هم ساعاتی را میشناسند که در آن خلع سلاح میشوند.
دانور🌱
۴
قهرمانان داستان نیز به بیهودگی مبارزات خود درمقابل مرگ، به پوچی سگدویهای خود معترفند؛ اما بااینهمه از پا نمینشینند.
Hosien Ghaemi
۳
یک مرد راست است که به خوشبختی احتیاج دارد؛ اما همینطور هم به یافتن معنایی برای خودش هم نیازمند است
M A H I M A
۳
سکوت کشنده است؛ ولی حرفزدن هم بههمان اندازه خطرناک است؛
alcapon
۲
تصور میکردم جنایت کانون ماست و جنایت است که مرا و مادر: م را برای ابد متحد ساخته است. من آخر در این دنیا بهطرف چهکسی میتوانستم رو کنم؟ جز بهطرف کسی که در همان آن و با من آدم کشته بود؟ اما من اشتباه میکردم. خود جنایت، تنهایی است. حتا اگر برای کاملکردن آن هزاربار اتفاق بیفتد و خیلی عادلانه است که من پساز این تنها زندگی کردهام و تنها آدم کشتهام تنها هم بمیرم.
هرمس
۲
در آن سرزمین که دریا محافظتش میکند، در آنجا اصلاً خدایان به ساحل قدم نمیگذارند؛ اما در اینجا که نگاه از هر طرف بازمیایستد، تمام زمین چنان طرحریزی شده است که صورت آدم همیشه باید روبهبالا باشد و نگاه انسان همیشه گدایی کند. آه! من نسبت به این دنیایی که در آن دچار و گرفتار خدا هستیم، کینه میورزم؛
هرمس
۲
آه! من نسبت به این دنیایی که در آن دچار و گرفتار خدا هستیم، کینه میورزم؛ اما مرا که از بیداد رنج میبرم، نخواهند توانست بهراه راست بیاورند و من هرگز به زانو نخواهم افتاد
دانور🌱
۲
«من آزادیام را گم کردهام و اکنون جهنم برایم دارد شروع میشود.»
دانور🌱
۲
من نسبت به این دنیایی که در آن دچار و گرفتار خدا هستیم، کینه میورزم
alcapon
۱
در این لحظه که ما داریم حرف میزنیم، مادر: م نیز به پسرش پیوسته است. اکنون هردوی آنها به تختههای سد چسبیدهاند و موج آب که دیگر دارد بدنشان را فرسوده میکند، بیهیچ مهلتی به چوبهای پوسیده فشارشان میدهد. بهزودی بیرونشان خواهند آورد و آندو خودشان را دوباره درون خاک خواهند یافت؛ اما من در این مسأله دیگر چیزی نمیبینم که مرا وادار به فریادزدن کند. من پیش خودم دربارهٔ قلب آدمی فکر دیگری میکردم و درستش را بگویم، اشکهای شما متنفرم میسازد.
دانور🌱
۱
آدمها درست شبیه پیچ و مهرههایی شدهاند که مجموعهٔ ماشین مسلط بر آنهاست و کوچکترین کندی و لنگی و سرپیچی با اخراج آنها کیفر داده خواهد شد
دانور🌱
۱
از خدای خودتان بخواهید که شما را همچون سنگ کند. خوشبختی این است که آدم بهجای سنگ گرفته شود؛ تنها خوشبختی حقیقی، مثل سنگ عمل کنید، درمقابل تمام فریادها کر باشید و هرگاه وقتش شد، به سنگ بپیوندید؛ ولی اگر حس کردید که برای ورود در این آرامش کور خیلی لش هستید، به ما بپیوندید؛ به ما در خانهٔ عمومیمان.
mattin
۱
آدم گاهی از یک احساس آنی خود پیروی میکند و بعد مسایل جوردرمیآیند و آدم دست آخر به آنها عادت میکند.
dead fish
۱
مادر: من همین حفظکردن امید خواب را نجاتیافتن مینامم.
mattin
۰
میدانی که زندگی ستمگرتر از ماست. پاشو، آخرش روی استراحت را هم خواهی دید و من هم آخر به آنچه هرگز ندیدهام، خواهم رسید.
mattin
۰
تحمل ساعات دم غروب همینطور برای یک مرد تنها دشوار است و اکنون، غم دیرین من، مثل جراحتی که ناسور شده باشد و کوچکترین حرکتی آزارش بدهد، در چالهٔ بدنم جا گرفته است و از این تنهایی جاودان ترس دارد. ترسی که برای آن جوابی نمیتوان یافت.
mattin
۰
یافتن کلماتی که جدایی میافکند خیلی آسانتر از یافتن کلماتی است که پیوند میدهد و جمعوجور میکند!
Hosien Ghaemi
۰
«از خدای خودتان بخواهید که شما را همچون سنگ کند. خوشبختی این است که آدم بهجای سنگ گرفته شود... مثل سنگ عمل کنید، درمقابل تمام فریادها کر باشید و هرگاه وقتش شد، به سنگ بپیوندید. یا اینطور باشید و تحمل این زندگی پر از درد و بدبختی و مرگ (بیداد) را بکنید و یا در خانهٔ عمومی آن دنیا به مردگان بپیوندید.»
Hosien Ghaemi
۰
یک مرد راست است که به خوشبختی احتیاج دارد؛ اما همینطور هم به یافتن معنایی برای خودش هم نیازمند است
M A H I M A
۰
آنچه که از خیالم میگذرد، مرا از دیدن همهٔ آنچه که احاطهام کرده است، کور میسازد، بیزار میکند.
M A H I M A
۰
یافتن کلماتی که جدایی میافکند خیلی آسانتر از یافتن کلماتی است که پیوند میدهد و جمعوجور میکند!
Mahdis
۰
من فقط مشتاق آرامشم. مشتاق اندکی فراموشی.
dead fish
۰
من برای یافتن آن سرزمینی که مسایل دشوار را خواهد کشت، خیلی عجله دارم. مسکن من، اینجا نیست.
