با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
از غبار بپرس

دانلود و خرید کتاب از غبار بپرس

با مقدمه و شعری از چارلز بوکوفسکی

۴٫۲ از ۱۲ نظر
۴٫۲ از ۱۲ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب از غبار بپرس  نوشته  جان فانته  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب از غبار بپرس

از غبار بپرس رمانی نوشته جان فانته، نویسنده بداقبال آمریکایی است. فانته در برهه‌ای با نگارش فیلم‌نامه های میان مایه برای هالیود زندگی‌اش را از فقر نجات داد اما هیچ‌گاه بخت با او یار نبود و قدرش چنان که باید دانسته نشد و آثار شگفت‌انگیزش تا همین اواخر هم مهجور مانده بود.

تکرار درون‌مایه‌های فقر، مذهب، خانواده، هویت و زندگی یک نویسنده؛ سبک صمیمی و بی‌تکلف؛ صداقت و صراحت در بیانِ عواطف انسانی؛ شخصیت‌پردازی‌های کنشمند، برق‌آسا و شبه‌سینمایی؛ و همچنین زبان عصبی اما آمیخته با طنز از ویژگی‌های آثار فانته است.

درباره کتاب از غبار بپرس

 از غبار بپرس یکی از شاهکارهای فانته است که هم‌ردیف آثار بزرگانی همچون فردینان سلین، بوکوفسکی و کنوت هامسون دانسته شده است. خودِ فانته از ستایش‌گران هامسون بود و عنوان این رمان را هم از سطری در یکی از رمان‌های او وام گرفته است.

فانته شخصیتی به اسم آرتورو باندینی خلق کرد که چهار رمانش را به سرگذشت او اختصاص داد، تا بهار صبر کن باندینی، رویاهایی از بانکر هیل، جاده لس آنجلس و کتاب حاضر، از غبار بپرس.

آرتورو باندینی یک نویسنده ۲۰ ساله است که در لس‌آنجلس به دنبال رویاهایش می‌گرد، هر آنچه برای یک ۲۰ ساله می‌تواند رویا باشد؛ پول، عشق، شهرت و خوشبختی. او با رویاهایش زندگی می‌کند، رویایی که در آن یک نویسنده بزرگ و موفق است و پر از جذابیت و قدرت. اما آرتور تا به حال دیده نشده و کسی جدی‌اش نگرفته است درست مانند خود جان فانته

آرتور جوانی خام و عصیانگر است که مدعی است انسان و حیوان را به یک اندازه دوست دارد اما در عمل از هر چه دور و برش می‌گذرد بیزار است و ایمانی به چیزی ندارد در عین حال همیشه دست به دامان خداوند است.

فانته در این کتاب با لحن پُرشور و سیالش تا بیشترین حد ممکن خواننده را با ضدقهرمان دوست‌داشتنی‌اش همراه می‌کند.

 از غبار بپرس در حال حاضر به عنوان نمونه برجسته‌ای از ادبیات کلاسیک آمریکا به دانشجویان ادبیات آمریکایی  تدریس می‌شود.

خواندن کتاب از غبار بپرس را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

دوست‌داران ادبیات داستانی غرب به ویژه علاقه‌مندان به رمان‌های کلاسیک.

 درباره جان فانته

جان فانته، زاده  هشتم آوریل ۱۹۰۹ و درگذشته ۸ می ۱۹۸۳ ، نویسنده ای ایتالیایی-آمریکایی بود. فانته در دنور به دنیا آمد. به چندین مدرسه کاتولیک در بولدر رفت و سپس وارد دانشگاه کلرادو شد. فانته در سال ۱۹۲۹ از ادامه تحصیل دست کشید و به منظور تمرکز بیشتر بر نویسندگی، به کالیفرنیای جنوبی رفت.

فانته هم رمان‌نویس بود و هم فیلم‌نامه‌نویس؛ هر چند که آثارش در این دو حوزه به‌هیچ‌وجه قابل‌مقایسه نیستند. اگرچه آثار فانته توانست او را از فقر وحشتناک کودکی و نوجوانی‌اش نجات دهد، تا اوایل دههٔ ۱۹۸۰ به طرز حیرت‌انگیزی مهجور باقی ماند. چاپ آثار فانته تا آن زمان دیگر تمام و متوقف شده بود و اگر توصیه‌های چارلز بوکفسکی به ناشران و مقدمهٔ معروفش برای از غبار بپرس، که در آن فانته را خدای خود نامید نبود، چه‌بسا که هنوز هم این مدرن کلاسیک برای ما ناشناخته باقی می‌ماند. اما پس از تجدید چاپ و اقبال پس از مرگ به آثار جان فانته، سرانجام آثار این ایتالیایی ـ امریکایی همواره عصبانی قدر دید، و در همین دوران بود که نشریهٔ تایم اوت گمنام ماندن فانته تا آن زمان را جنایتی بزرگ توصیف کرد. درهرحال، شهرت امروز فانته تا به آن حد است که یکی از تورهای گردشگری پُرطرف‌دار در شهر لس‌آنجلس بازدید از مکان‌هایی است که او در آن‌ها زندگی کرده، یا در آثارش به آن‌ها اشاره می‌کند.

فانته در ۱۹۵۵ به دیابت مبتلا شد و عوارض آن منجر به نابینایی‌اش در ۱۹۷۸ و قطع هر دو پایش در ۱۹۸۰ شد. اما جنون نوشتن دست از سر فانته برنداشت و او آخرین رمانش، رؤیاهایی از بانکر هیل، را به همسرش، جویس، دیکته کرد تا سرگذشت آرتورو باندینی کامل شود. جان فانته در هشتم مه ۱۹۸۳ در هفتاد و چهارسالگی درگذشت، اما پسرش، دَن فانته، راه او را ادامه داد. دَن فانته رمان‌نویسی است که به سبک پدرش داستان‌هایی نیمه‌اتوبیوگرافیک می‌نویسد که قهرمان‌شان نامی مشابه خودش دارد؛ برونو دانته.

بخشی از کتاب از غبار بپرس

روزهای بی‌باری، آسمون‌های آبی بدون حتا یک ابر، دریایی از رنگ آبی و خورشیدی که هر روز توش غوطه می‌خورد. روزهای وفور ــ وفور نگرانی، وفور پرتقال. توی تخت بخورشون، واسهٔ ناهار بخورشون، واسهٔ شام بده‌شون پایین. پرتقال، هر دوجین پنج سنت. آفتاب در آسمان و آبِ آفتاب در معدهٔ من. پایین توی بازار ژاپنی‌ها۸۹، ژاپنی صورت‌گردِ لبخندبه‌لب دید که من دارم می‌آم و فوری یه پاکت کاغذی گرفت دستش. آدم دست‌ودل‌بازی بود، در ازای پنج سنت به‌م پونزده گاهی هم بیست‌تا دونه می‌داد!

«موز دوست دارین؟» معلومه، بعد یه جفت موز هم به‌م داد. نوآوری خوشایندیه، آب پرتقال و موز. «سیب دوست دارین؟» معلومه، بعد به‌م چندتا سیب داد. این هم چیز جدیدی بود؛ پرتقال و سیب. «هلو دوست دارین؟» مسلماً. پاکت کاغذی قهوه‌ای رو آوردم اتاقم. نوآوری جالبیه، هلو و پرتقال. دندون‌هام میوه‌ها رو له‌ولورده می‌کردن و آب‌شون می‌رفت تا ته معدهٔ زوزه‌کش و سوزدار من. اوضاع معده‌م خیلی غم‌انگیز بود. توش همیشه گریه‌زاری بود و ابرهای تیره‌وتارِ حاوی باد، قلبم رو نیشگون می‌گرفتن.

 


نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۸)
toobakiani
۱۳۹۹/۰۶/۰۳

از غبار روی جاده بپرس یا از غبار بپرس، مسئله این نیست! یه آمریکایی ایتالیایی تبار با رویای نویسندگی و شهرت و ثروت اما عاصی از نژادپرستی، از آدم های دور و بر، از زندگی ای که هر لحظه بهش معترف

- بیشتر
A L I
۱۳۹۹/۰۷/۰۲

داستانی که از آرزو به کوچ، جدال، تنگدستی، عصیان، شانس و دوباره آرزو، سِیر می کنه. دوران فقر و تنگدستی رمان بسیار خوندنیه بعلاوه اون جاهایی که شانس باهاش یار میشه. کارایی که تو تنهایی میکنه، احساسات زودگذر و جوگیر

- بیشتر
Smnhgh
۱۳۹۹/۱۲/۱۴

شاهکاری عمیق با توصیفاتی تکان دهنده ...

hossein
۱۳۹۹/۰۵/۳۱

بعد از خوندن نظرات بوکوفکسکی ، انتظار بیشتری از فاتنه داشتم ، ولی بازم رمان خیلی خوبی بود ، جوان نویسنده بیست ساله ، که در گیر عشقی میشه که تا حدی عجیب و غریبه.

سهراب ایمانی
۱۴۰۰/۰۳/۱۶

شاید شروع فوق‌العاده ای نداشته باشه، اما هر چه پیش برین، آرتورو باندینی برای شما آشناتر میشه و قصه‌ عمق و اندوه بیشتری پیدا می‌کنه. خوشحالم که کتاب رو نیمه‌کاره رها نکردم

Bahador
۱۳۹۹/۰۷/۲۹

صمیمی، روان، دوست داشتنی و تاثیرگذاز ...

javadazadi
۱۳۹۹/۱۰/۲۹

انگار کتاب عامه پسند بوکفسکی رو با کتاب در رویای بابل ریچارد براتیگان قاطی کرده باشند، کتابی که ارزش خوندن داره اگه به سبک نویسنده های اون دوره امریکا علاقه دارید.

رضو
۱۴۰۰/۰۳/۰۶

داستانی ساده اما پرمحتوا و نمادین که خود نویسنده سعی کرده تا حدودی زندگی خود را در قالب یک شخصیت به نام آرتور باندینی به کار ببرد جان فانته الهام بخش برای بوکوفسکی بوده و بسیار شبیه داستان های او می

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۲۰)
توروخدا واسهٔ تنوع هم که شده خفه‌شو.
صاد
من یه امریکایی بودم و بدجوری هم به‌ش افتخار می‌کردم. این شهر بزرگ، این پیاده‌روهای مقتدر و ساختمون‌های مغرور، این‌ها صدای امریکای من بودن. ما امریکایی‌ها از ماسه و کاکتوس یه امپراتوری تراشیده بودیم. ملت کامیلا هم شانسش رو داشتن، ولی شکست خورده بودن. ما امریکایی‌ها از پسش براومده بودیم. خداروشکر به خاطر کشورم. خداروشکر که من یه امریکایی به دنیا اومده بودم.
toobakiani
ما اصلاً زنده نبودیم، به زنده بودن نزدیک می‌شدیم، ولی هیچ‌وقت به‌ش دست پیدا نمی‌کردیم.
نازنین بنایی
اون وقت‌ها بیست سالم بود. به خودم می‌گفتم هر چه باداباد باندینی، عجله نکن. ده سال وقت داری تا یه کتاب بنویسی، پس سخت نگیر، برو بیرون و دربارهٔ زندگی یاد بگیر، برو خیابون‌ها رو بگرد. مشکلت اینه؛ جهالت نسبت به زندگی. خدای من، آخه مرتیکه حالیت هست که تو تا حالا با هیچ زنی تجربه‌ای نداشتی؟ ای بابا داشتم، خیلی هم داشتم. دِ نه دِ، نداشتی. تو به یه زن احتیاج داری، به حموم احتیاج داری، به مایهٔ فوری‌فوتی احتیاج داری، به پول احتیاج داری. می‌گن قیمتش یه دلاره، می‌گن تو جاهای معرکه قیمتش دو دلاره، ولی پایین تو پلازا یه دلاره؛ عالیه، فقط موضوع اینه که تو یه دلار رو نداری، و یه چیز دیگه هم این‌که تو بزدلی، حتا اگه یه دلار رو هم داشتی باز هم نمی‌رفتی، چون یه‌بار تو دنوِر فرصت داشتی بری و نرفتی. نه جناب بزدل، تو می‌ترسیدی و هنوز هم می‌ترسی، و خوشحالی که یه دلار رو نداری.
نازنین بنایی
داشتم غرق می‌شدم. دعا کردم، نالیدم و با آب مبارزه کردم، درحالی‌که می‌دونستم نباید باهاش مبارزه کنم. دریا اون‌جا آروم بود. غرش خیزاب‌ها از طرف ساحل بود. داد زدم، منتظر شدم، دوباره داد زدم. جوابی نیومد به‌جز شلپ‌وشولوپ دست‌هام و صدای موج‌های کوچیک ناآروم. بعد پای راستم از ساق تا انگشت‌ها گرفت. وقتی لگد پروندم درد کشید توی رونم. می‌خواستم زنده بمونم. خدایا، الان جونم رو نگیر! کورکورانه به طرف ساحل شنا کردم. بعد دوباره خودم رو توی خیزاب‌های بزرگ احساس کردم و شنیدم که بلندتر می‌کوبیدن. به نظر خیلی دیر می‌رسید. دیگه نمی‌تونستم شنا کنم، بازوهام خیلی خسته بود، پای راستم خیلی‌خیلی درد می‌کرد. تنها نکتهٔ مهم نفس کشیدن بود. جریان آب از زیر هجوم می‌آورد و من رو می‌غلتوند و می‌کشوند. پس این آخر کار کامیلا بود، و این آخر کار آرتورو باندینی بود
نازنین بنایی
گفت «ازت متنفرم.» تنفرش رو احساس کردم. می‌تونستم بوش کنم، حتا بشنوم که از وجودش بیرون می‌زنه، ولی دوباره پوزخند زدم. گفتم «امیدوارم این‌طور باشه. چون کسی که نفرت تو رو به دست بیاره حتماً یه حسنی داشته.»
صاد
وقت‌هایی که قدر کافی اشربهٔ ارزون واسهٔ نوشیدن داشتم عمراً کتابخونه نمی‌رفتم. کتابخونه جای خوبی بود برای وقتی که نه چیزی واسهٔ نوشیدن داشتی و نه چیزی واسهٔ خوردن، و خانوم صاحب‌خونه هم بابت کرایهٔ عقب‌افتاده‌ش دربه‌در دنبالت می‌گشت. تو کتابخونه دست‌کم می‌تونستی از امکانات توالت استفاده کنی
A L I
چرا؟ از غبارِ روی جاده بپرس و از برگ‌های فروافتاده، از خدای اسرارآمیزِ زندگی بپرس؛ چرا که هیچ‌کس دلیل این چیزها را نمی‌داند.
AmirHossein
جنگ در اروپا، سخنرانی هیتلر، مصیبت در لهستان، این‌ها تیترهای روز بودن. چه دری‌وری‌هایی! ای جنگ‌طلب‌ها! آهای اهالی قدیمی لابی هتل آلتا لوما، اخبار یعنی این، این‌جا؛ همین کاغذ کوچیکی که نوشته‌های شیک قانونیش داره به کتاب من اشاره می‌کنه! گور بابای هیتلر، این از هیتلر مهم‌تره، این دربارهٔ کتاب منه. دنیا رو تکون نمی‌ده، احدی رو نمی‌کشه، تفنگی رو شلیک نمی‌کنه، آه، ولی تا روز مرگ به یادتون می‌مونه، موقعی که درازبه‌دراز افتادین و نفس‌های آخر رو می‌کشین یاد این کتاب می‌افتین و لبخند می‌زنین.
toobakiani
آخه فایدهٔ توبه چیه، خاصیت خوب بودن چیه، خُب که چی که توی یه زلزله بمیری، آخه کی اهمیتی می‌ده؟ این‌جوری شد که رفتم وسط شهر؛ پس ساختمون‌های بلند این‌ها بودن، حالا دیگه بذار زلزله بیاد و من و گناه‌هام رو دفن کنه، آخه کی اهمیتی می‌ده؟ نه واسهٔ خدا مهمه و نه واسهٔ بندهٔ خدا که تو این‌جوری بمیری یا جور دیگه، بری زیر زلزله یا دارت بزنن، کی و چرا و چه‌طورش اهمیتی نداره.
نازنین بنایی

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۵۴ صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۲,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۰۳/۰۷
شابک۹۷۸-۹۶۴-۳۶۲-۶۲۸-۰
تعداد صفحات۲۵۴صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۲,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۰۳/۰۷
شابک۹۷۸-۹۶۴-۳۶۲-۶۲۸-۰