معرفی و دانلود کتاب مثل همه عصرها + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب مثل همه عصرها
off
٪۶۰

کتاب مثل همه عصرها

نوع کتاب
۳.۴(از ۵۸ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
زویا پیرزاد
انتشارات: 
نشر مرکز
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب مثل همه عصرها

کتاب مثل همه عصرها مجموعهٔ چند داستان کوتاه نوشتهٔ زویا پیرزاد است که در نشر مرکز منتشر شده است. 

درباره کتاب مثل همه عصرها

مثل همه‌ عصرها مجموعه‌ای است از داستان‌های بسیار کوتاه دربارهٔ زندگی معمولی آدم‌های معمولی. این کتاب طبق قرارداد کپی‌رایت میان زویا پیرزاد و نشر مرکز با ناشران خارجی به زبان‌های فرانسوی، گرجی و ارمنی ترجمه و در فرانسه، گرجستان و ارمنستان منتشر شده است.

زویا پیرزاد بین علاقه‌مندان به ادبیات داستانی با کتاب «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» شناخته می‌شود. او با نثر روان خود توانسته در همهٔ کتاب‌هایش خواننده را غافلگیر کند. مخاطب با داستان‌های ساده همراه می‌شود و خودش را میان زندگی روزمرهٔ آدم‌های داستان‌های او می‌بیند. شخصیت‌پردازی‌ جذاب و اتفاق‌های ساده‌ای که برای خوانندگان آشنا است، ویژگی منحصربه‌فرد او برای همراه‌کردن مخاطب است.    

خواندن کتاب مثل همه عصرها را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به ادبیات داستانی پیشنهاد می‌کنیم.

درباره زویا پیرزاد

زویا پیرزاد در سال ۱۳۳۱ در آبادان به دنیا آمد. او نویسندهٔ ارمنی‌تبار اهل ایران است که سال ۱۳۸۰ با رمان «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» جوایز گوناگونی دریافت کرد. مجموعه داستان‌های کوتاه «طعم گس خرمالو»، «یک روز مانده به عید پاک» و «مثل همه عصرها» و نیز رمان «عادت می کنیم» هم از دیگر آثار مشهور این نویسنده هستند.

بخشی از کتاب مثل همه عصرها

«هر روز با خودم می‌گویم «امروز داستانی خواهم نوشت.» اما شب، بعد از شستن ظرف‌های شام خمیازه می‌کشم و می‌گویم «فردا، فردا حتماً خواهم نوشت.»

ظرف‌های شام را شسته‌ام. آشپزخانه را تمیز می‌کنم و می‌روم جلو تلویزیون می‌نشینم. با خودم می‌گویم «روی تکه‌ای کاغذ خلاصهٔ داستانی را که در ذهن دارم در چند جمله می‌نویسم و کاغذ را می‌چسبانم به آینهٔ دستشویی که فردا وقت دست و رو شستن یادم بیاید که می‌خواستم داستانی بنویسم.» فردا بعد از این که ناهار درست کردم، قبل از آمدن بچه‌ها از مدرسه و شوهرم از اداره، فرصت خواهم داشت.

برای ناهار فردا دمی گوجه‌فرنگی درست می‌کنم که وقت‌گیر نباشد. بچه‌ها دمی گوجه‌فرنگی دوست دارند اما شوهرم ــ می‌توانم قیافه‌اش را مجسم کنم. سرش را زیر می‌اندازد، غذا می‌خورد و بی‌حرف از سرِ میز بلند می‌شود. می‌دانم دمی گوجه‌فرنگی دوست ندارد اما بهانه نمی‌گیرد، غرولند نمی‌کند. در عوض پس‌فردا غذایی را که دوست دارد درست خواهم کرد. پس‌فردا می‌روم سبزی تازه می‌خرم و خورش قرمه سبزی می‌پزم. پس‌فردا که داستانی برای نوشتن ندارم وقت می‌کنم سبزی پاک کنم و به سبزی فروش غُر بزنم که چرا سبزی‌اش پر از گِل و آشغال است. بعد ظرفشویی را پرِ آب می‌کنم و سبزی را می‌خیسانم. یک بار می‌شویم و آب را عوض می‌کنم، دوبار می‌شویم و آب را عوض می‌کنم، و سه بار و چهار بار، گاهی حتی هفت یا هشت بار. عینک می‌زنم و خوب سبزی را زیر و رو می‌کنم که گِل نداشته باشد و بعد خُردش می‌کنم. این بار مواظب خواهم بود دستم را نبُرم. وقتِ سبزی خُرد کردن همیشه دستم را می‌بُرم. شوهرم می‌خندد. «بعد از پانزده سال خانه‌داری هنوز ناشی هستی.» خودم هم می‌خندم. می‌دانم شوخی می‌کند. سبزی را ریز خُرد می‌کنم. مادرم می‌گوید «سبزی قرمه باید خوب ریز شود.» و خودش در سبزی خُرد کردن مهارت غریبی دارد. تند و تند خُرد می‌کند و هیچ‌وقت دستش را نمی‌بُرد. سرخ کردن سبزی هم لِم دارد. بعد از پانزده سال این را یاد گرفته‌ام. باید روی شعلهٔ کم سبزی را مُدام زیر و رو کنی که نسوزد و خوب سرخ شود. یادم باشد لوبیا را هم از قبل بخیسانم که زود بپزد. بار آخر که قرمه سبزی درست کردم یادم رفت لوبیا را از قبل بخیسانم. گوشت پخت و لِه شد و لوبیا نپخت. شوهرم چیزی نگفت ولی وقتی که سفره را جمع می‌کردم دیدم لوبیاها را گوشهٔ بشقاب جمع کرده. آن شب دخترم گفت «دلم درد می‌کند.» شوهرم روزنامه را پایین آورد و به من نگاه کرد. بعد لبخند زد و به آشپزخانه اشاره کرد. شوهرم مثل بیشتر شوهرها نمی‌دانست که دخترهای سیزده ساله خیلی زیاد دل درد می‌گیرند.

فردا دمی گوجه‌فرنگی وقتم را نخواهد گرفت و من داستانم را خواهم نوشت. داستانی که می‌خواهم بنویسم برای بچه‌هاست. قصهٔ خرگوشی است که در سوراخی که یک شکارچی کنده می‌افتد. سوراخ گود است و خرگوش نمی‌تواند از آن بیرون بیاید. دوست‌های خرگوش پیدایش می‌کنند، اما آنها هم برای بیرون آوردنش از سوراخ کاری از دستشان برنمی‌آید. برایش آب و غذا می‌آورند که از گرسنگی نمیرد و از بالای سوراخ گاهی با او حرف می‌زنند که حوصله‌اش سر نرود. و خرگوش روزها و روزها در سوراخ می‌ماند. غذا برای خوردن دارد، جایش هم گرم و راحت است اما دلش می‌خواهد بیاید بیرون. از توی سوراخ تکه‌ای از آسمان را می‌بیند که گاهی روشن است و آبی و گاهی پر ابر و خاکستری. روزها پرنده‌ها را می‌بیند که پرواز می‌کنند و شب‌ها ستاره‌ها را.»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب مثل همه عصرها و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:مثل همه عصرها
موضوع:داستان کوتاه، داستان ایرانی
نویسنده:زویا پیرزاد
انتشارات:نشر مرکز
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۴۰۰/۰۸/۱۶
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۱۲.۱۵ مگابایت
شابک:۹۷۸۹۶۴۳۰۵۲۱۹۵
تعداد صفحه‌ها:۹۶ صفحه
قیمت کتاب:۱۹۲۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

کاربر 3100129
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۰۳/۰۵

من سبک این نویسنده رو دوست دارم ..

۰
کرم کتابخوان
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۳/۱۲/۲۸

معمولا خطاط ها قبل از نوشتن کمی تمرین یا به اصطلاح دستشان را با خط خطی کردن کاغذ گرم‌ میکنند. احساس کردم این کتاب دست گرمی خانم پیرزاد بوده برای نوشته های بعدی اش. داستان های بسیار کوتاه ساده که...بیشتر

۰
کاربر ۴۷۰۷۹۴۲
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۲/۲۷

به نظر من خیلی جذاب بود

۰
mahsa
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۷/۲۱

من قلم نویسنده رو دوست دارم و با کارهاشون ارتباط میگیرم. این کتاب هم متوسط بود ولی برای چند دقیقه حس خوبی داد.

۰
خودِ خودِ سِوِروس اِسنیپ
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۴/۰۲/۱۳

حرفی برای گفتن ندارم:| حیف پول و وقت

۰
کاربر 8657026
۱۴۰۳/۰۳/۰۶

خیلی جالب نبود .

۰
Narges
مطمئن نیستم.
۱۴۰۴/۰۶/۱۰

دو سه تا از داستان ها جذاب بود در کل بد نبود

۰
نرگس خیرالهی
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۴/۲۸

یه مجموعه داستان کوتاه و جمع و جور، پر از حسِ خوبِ زندگی. پیشنهاد می‌کنم بخونید.

۰
کاربر 4434587
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۴/۰۲/۱۴

به جز یکی دو داستان مابقی بی معنی و ضعیف بود.

۰
کاربر 8746004
۱۴۰۵/۰۳/۰۶

بسیار بسیار ابکی !!!!!!

۰
سگ ولگرد
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۳/۰۴

این کتاب درست مثل عنوانش شبیه به همه‌ی عصرها ساده بود. از بین داستان‌های کوتاه این کتاب، داستانی که خیلی به دلم نشست داستان آخر "لنگه به لنگه‌ها" بود. یه تیکه از این داستان که خیلی برام جالب و همچنین غمگین...بیشتر

۰
Erfan
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۱/۱۷

واقعا عالی! قلم فوق العاده و توجه به جزئیات و سادگی های زیبای زندگی

۰
fateme61
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۱/۱۶

این کتاب هم مثل تمام نوشته های خانم پیرزاد،زیباوبود.تشکیل شده ازچنوداستان کوتاه.درموردروزمرگی وزندگی عادی ادمها خیلی لدت بخشه قلم روان ایشون ،انگاربرشی اززندگی خودت ،دوستانت یا همسایه هارومیخونی

۰
کاربر 1457928
مطمئن نیستم.
۱۴۰۵/۰۱/۱۳

قوی نبود

۰
Setareh
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۱/۱۱

عالی

۰

بریده‌هایی از کتاب

kiana
۲۷
هر روز با خودم می‌گویم «امروز داستانی خواهم نوشت.» اما شب، بعد از شستن ظرف‌های شام خمیازه می‌کشم و می‌گویم «فردا، فردا حتماً خواهم نوشت.»
kiana
۲۶
«وقتی که می‌شود روی درگاهی پنجره نشست و توت خورد و تماشا کرد، چرا باید راه افتاد و به جایی ناآشنا و غریب رفت؟ کجا بهتر از جایی که می‌شناسمش؟ که به آن عادت کرده‌ام؟
کرم کتابخوان
۱۴
«آدم‌ها چرا می‌روند؟ دنبال چه می‌روند؟ کجا می‌روند؟» درخت چنار می‌گفت «اگر تکه زمینی باشد که بشود در آن ریشه دواند، دیگر غمی نخواهد بود. از زمین می‌شود غذا گرفت و برای آب هم به کرَم آسمان و جوی مجاور امید داشت.»
کرم کتابخوان
۱۲
بچه آرامش زندگی را بر هم می‌زد و زن این آرامش را بیش از هر چیز دوست داشت.
کاربر ۲۴۷۳۵۴۱
۶
درخت چنار می‌گفت «اگر تکه زمینی باشد که بشود در آن ریشه دواند، دیگر غمی نخواهد بود. از زمین می‌شود غذا گرفت و برای آب هم به کرَم آسمان و جوی مجاور امید داشت.»
دلداده فارغ
۴
من و درخت چنار روبه‌روی پنجره با هم دوست بودیم. درخت چنار هم مثل من از رفتن‌ها سر در نمی‌آورد. همیشه از یکدیگر می‌پرسیدیم «آدم‌ها چرا می‌روند؟ دنبال چه می‌روند؟ کجا می‌روند؟»
hadis
۴
و من فکر می‌کردم کاش آدم همیشه چیزی برای چنگ زدن داشته باشد. رخت یا نرده‌های طلایی یک ضریح، شغلی در اداره، امید به ترفیع و عیدی و اضافه حقوق، دفترچه پس‌اندازی در بانک، آرزوی خانه‌ای بزرگ‌تر با صندلی‌های استیل، اتوموبیل، انگشتر برلیان، کیف لویی ویتون، ساعت رولِکس، عروسی در فلان هتل، بچه‌های چاق با کارنامه‌های پر از نمرهٔ بیست، دوستانی که بشود با آنها دربارهٔ روش درست جا انداختن فسنجان حرف زد یا پشت سر دوستان دیگر غیبت کرد یا سلمانی رفت.
کیانرخ
۳
مردم را تماشا می‌کردم و فکر می‌کردم «آدم‌ها چرا این همه راه می‌روند؟ کجا می‌روند؟ انگار خوشحال نیستند. شاید چون خسته‌اند. از راه رفتن خسته‌اند.»
Narges
۳
دوست داشت دقیقاً بداند هر روز و هر ساعت چه در پیش دارد. مدت‌ها طول می‌کشید تا با هر تغییر جدید خو بگیرد
سگ ولگرد
۳
دلش می‌خواست گریه کند. دلش می‌خواست پتوی گرم و بزرگی دورش بپیچند. دلش می‌خواست بخوابد.