
کتاب خانه ادریسیها
معرفی کتاب خانه ادریسیها
کتاب خانه ادریسی ها اثری داستانی نوشته غزاله علیزاده است که انتشارات توس آن را در یک جلد منتشر کرده است. علیزاده در این رمان زندگی چهار نفر از بازماندههای خاندان اشرافی ادریسی به نامهای وهاب، لقا، خانم ادریسی و خدمتکار وفادار به نام یاور را در عمارت اشرافی ادریسیها روایت میکند که هر کدام در عالم و خیالات و خاطرات خود فرورفتهاند، اما با ورود آتشکارهای اشغالگر از لاک خود بیرون میآیند و زندگیهایشان دگرگون میشود. این رمان را میتوان جزو رمانهای واقعگرا و تا حدودی روانشناختی به شمار آورد. شما میتوانید نسخهی الکترونیکی این اثر را از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب خانه ادریسیها اثر غزاله علیزاده
کتاب خانه ی ادریسی ها نوشته غزاله علیزاده نویسنده زن ایرانی است. علیزاده این رمان را در دو جلد و در ۶۰۰ و خردهای صفحه در سال ۱۳۷۱ نوشته و انتشارات تیراژه آن را منتشر کرده است. اما بعدتر انتشارات توس هر دو جلد را در یک مجلد چاپ کرد و تاکنون بیست بار تجدید چاپ شده است. داستان خانه ادریسیها در یک عمارت اشرافی مربوط به خاندان ادریسی روایت میشود و نویسنده آن را به محدودهی جغرافیایی خاصی منحصر نکرده است و از جای خاصی اسم نبرده است. اما به لحاظ زمانی میتوان نشانههایی پیدا کرد که به پس از انقلاب اکتبر شوروی اشاره میکند. مثلاً اشاره به گولاگ، کمسومول، مجسمهی بزرگ قهرمان و شعارهایی چون هدف مهم است نه وسیله.
رمان خانهی ادریسیها که در دو بخش نوشته شده است، از زبان راوی دانای کل روایت میشود و متناسب با موقعیت، هر شخصیتی هم به سخن میآید و با هم گفتوگو میکنند. نویسنده در بخش اول مخاطب را به عمارت اشرافی ادریسیها میبرد و شخصیتهای داستان، خانم ادریسی، لقا، وهاب، یاور و آتشکاران اشغالگر را معرفی میکند. زمان در بخش اول تقریباً راکد است و روزها کند و تکراری پیش میرود، اما در بخش دوم زمان قدری با وضوح و شدت بیشتری در جریان است، گویی جهشی در رفتارهای شخصیتها و خلقوخویشان صورت گرفته که با قبلشان تفاوت دارند.
کتاب صوتی خانه ادریسیها به گویندگی سلمی الهی، دختر غزاله علیزاده و بیژن الهی، که رادیو گوشه آن را منتشر کرده، در طاقچه موجود است و میتوانید بهراحتی آن را خرید و دانلود کنید.

خلاصه کتاب خانه ادریسی ها
هشدار: این پاراگراف بخشهایی از داستان را فاش میکند!
داستان خانه ادریسی ها با توصیف خانه و ساکنان عمارت اشرافی ادریسیها در منطقهی عشقآباد آغاز میشود. در کاخ و عمارت بسیار بزرگ و بهشتگونهی ادریسیها خانم ادریسی، لقا (دختر خانم ادریسی)، وهاب (نوهی پسری خانم ادریسی) و یاور خدمتکار باوفای این خاندان زندگی میکنند. در آغاز هر کدام در دنیا و خیال و خاطرات خود فرو رفتهاند؛ اما کمی که میگذرد انقلاب بلشویکی سر میرسد و آتشکارهای ستبر با اسلحه به این خانه هجوم میبرند و وقتی میبینند اتاقهای خالی زیادی در آنجا وجود دارد، جماعتی از زن و مرد و کودک جاسوس و گزارشنویس را از خانههای عمومی به این عمارت میفرستند تا در آنجا ساکن شوند.
در ادامه، بخش عمدهی داستان به نحوهی رویارویی ساکنان خانهی ادریسیها و ساکنان ناخوانده و تازهوارد این عمارت میپردازد. در عین حال، در لابهلای داستان به آدمهای دیگر خاندان ادریسی که اکنون دیگر زنده نیستند هم میپردازد و هر کدام را توصیف میکند. با ورود ساکنان جدید به عمارت ادریسیها، لقا و یاور و خانم ادریسی دیگر همان آدمهای سابق و پیش از این نیستند و دگرگونیهایی اساسی در خلقیات و رفتارهایشان پدیدار میگردد. خانم ادریسی با دیدن قباد (کسی که در جوانی دلباختهی او بود) پس از چند دهه، به یاد عشق جوانیاش دوباره سرزنده و شاداب میشود. لقا که تا پیش از آن خود را در اتاقش حبس میکرد، خیلی زود به زندگی جدیدش عادت میکند و پس از مدتی همراه با یاور و یونس (شاعر و جادوگر) خانه را تخلیه میکند. با کمک هنر نوازندگیاش میتواند روی پاهای خودش بایستد و زندگیاش را بسازد. در پایان وقتی لقا به خانهی ادریسیها برمیگردد، با خرابهای خالی از سکنه و متروکه مواجه میگردد. روی زمین صفحهی کتابی نیم سوخته را مییابد که روی آن نوشته شده: «هیچ کس ملکوت خداوند را نتواند دید، مگر آن که دوباره زاده شود.»
چرا باید کتاب خانه ادریسیها را بخوانیم؟
کتاب خانه ادریسیها از جمله رمانهای معاصر جدی پس از انقلاب است که
- روایت ساده و سرراستی دارد.
- به لحاظ زمانی و مکانی انحصاری نیست؛ بنابراین تاریخ انقضایش به این زودی سر نمیرسد.
- این رمان به دلیل پرداختن به جنبههای روانی و رفتاری شخصیتها طیف متنوعی از مخاطبان را به خود جلب میکند.
- با خواندن این رمان میتوان به جنبههای روانی آدمهای مختلفی پی برد.
- پایان امیدبخش رمان نویدبخش امیدواری و تداوم زندگی است.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
افراد زیادی به خواندن رمانهای فارسی علاقهمندند. خواندن کتاب خانه ادریسیها را به مخاطبانی پیشنهاد میکنیم که:
- به رمانهای روانشناختی و واقعگرایی و روایت خطی علاقه دارند.
- کسانی که علاقه دارند با فرازونشیبهای زندگی با خواندن داستان آشنا شوند.
- افرادی که دوست دارند با واقعیت زندگی روبهرو گردند.
اگر از خواندن کتابهایی مثل رمان چشمهایش (بزرگ علوی)، سووشون (سیمین دانشور) و سمفونی مردگان (عباس معروفی) لذت بردید، این اثر را نیز دوست خواهید داشت.
درباره غزاله علیزاده
غزاله علیزاده متولد ۲۷ بهمن ۱۳۲۷ است. او در مشهد به دنیا آمد و از حدود بیست سالگی اولین داستانهای کوتاه خود را منتشر کرد. وی در دانشگاه در سه رشتهی ادبیات فارسی، حقوق و علوم سیاسی و فلسفه پذیرفته شد، اما به خواست مادرش حقوق و علوم سیاسی را در دانشگاه تهران خواند و برای ادامهی تحصیل به دانشگاه سوربن فرانسه رفت، اما رشتهاش را به فلسفهی اشراق تغییر داد و دربارهی مولوی تحقیق کرد. علیزاده ابتدا با بیژن الهی ازدواج کرد که حاصل آن سلمی الهی بود، کسی که رمان خانه ادریسی ها را در رادیو گوشه خوانده و ضبط کرده است. علیزاده سرانجام پس از دوبار خودکشی ناموفق، در ۲۱ اردیبهشت ۱۳۷۵ در جواهرده رامسر با طناب خود را حلقآویز کرد. خانه ادریسیها، شبهای تهران، مُلک آسیاب و دو منظره عناوین رمانها و سفر ناگذشتنی، چهارراه و تالارها هم عناوین مجموعه داستانهای کوتاه غزاله علیزاده است.
برای اطلاعات بیشتر دربارهی این نویسنده میتوانید بیوگرافی غزاله علیزاده را در طاقچه بخوانید.
نظر افراد و مجلههای مشهور درباره کتاب یا نویسنده خانه ادریسیها
وقتی انتشارات توس هر دو جلد کتاب خانه ادریسیها را در یک مجلد چاپ کرد، در پایان کتاب نقد و توضیح از دو نویسندهی مشهور فارسی را بهعنوان پیوست آورده بود؛ یکی نوشتهی جلال ستاری با عنوان درد جاودانگی؛ دیگری نوشتهی محمد مختاری با عنوان پیچیدگی سرنوشت یک خانه (بررسی رمان خانه ادریسیها).
جلال ستاری در عین حال که خلاصهای از رمان به دست داده است، سعی میکند در بخشی از نوشتهاش نگاهی روانکاوانه به شخصیتهای این رمان بیندازد.
محمد مختاری که بیشتر نگاهی به ساختار این رمان انداخته است، معتقد است علیزاده به نشانهی ادای دین به بزرگان داستاننویس جهان، از جمله داستایوفسکی و تولستوی، رمان خود را به سبک آنا کارنینا آغاز میکند. همچنین معتقد است یک سطر از این رمان اضافه و حشو نیست.
اما در مجموع، از زمان انتشار این رمان، حتی تا اکنون، منتقدان چندان به این رمان توجهی نشان ندادند و به نظر آن را جدی نگرفتند. حال آنکه این رمان یکی از جدیترین رمانهای پس از انقلاب است.
گفته میشود این رمان دوبار به زبان انگلیسی ترجمه شده است.
کتاب یا نویسنده چه جوایز و افتخاراتی کسب کرده است؟
جایزهی بیست سال داستاننویسی در سال ۱۳۷۷ به کتاب خانه ادریسیها اثر غزاله علیزاده پس از مرگش تعلق گرفت. با توجه به اینکه رمان خانه ادریسیها بهترین اثر داستانی وی بوده، جایزهی اصلی، لوح زرین و دیپلم افتخار به خاطر این رمان به علیزاده تعلق گرفت. همچنین داستان کوتاه جزیره از مجموعه داستان چهارراه جایزهی قلم طلایی مجلهی ادبی گردون را در سال ۱۳۷۷ به خود اختصاص داد.
نقدهای مطرح بر کتاب خانه ی ادریسی ها
هر اثر ادبی پس از انتشار، نظرات موافق و مخالف منتقدان و خوانندگان را دریافت میکند. کتاب خانه ادریسیها هم پس از انتشار تا اکنون نظراتی به خود دیده است. به باور منتقدان:
- پردازش شخصیتها: نویسنده بهخوبی از عهدهی شخصیتپردازی برآمده است، اما در این میان شخصیتهای زن از پیچیدگی بیشتری برخوردارند.
- سبک روایت: علیزاده که خیلی ساده و سرراست و به صورت خطی روایت خود را بازگو میکند، معمولاً ابتدا صحنه را توصیف میکند، سپس شخصیتها گفتوگو با هم را شروع میکنند.
- ژانر رمان: داستان خانه ادریسی ها تلفیقی از نمادگرایی، واقعگرایی و درونگرایی شخصیتهاست، که به باور بعضی نویسنده خوب از پس هر کدام از این جنبهها برآمده است.
- موفقیت نویسنده: به باور اغلب منتقدان، علیزاده در این رمان خود بیش از دیگر آثارش توانسته موفق عمل کند و تمثیل میهن را در خانه و عمارت اشرافی بهخوبی توانسته است به تصویر بکشد.
- نقد منفی: سهیلا صارمی در دائرة المعارف ایرانیکا این ایراد را به علیزاده میگیرد که نویسنده به جای پرداختن به خط روایت داستان، اصرار به آوردن جملات شاعرانه و توصیفات خاص دارد.
کتابهای مشابه
دوستداران خانه ادریسیها معمولاً از مطالعهی سال بلوا از عباس معروفی، سمفونی مردگان و چشمهایش نوشته بزرگ علوی هم لذت میبرند.
بخشی از متن کتاب خانه ادریسیها
نزدیک ظهر آمدند. اوّلی ورزیده بود. کلاه کپی بر سر، بینی، ورم کرده و پهن، انگار که لحظهیی پیش مشتی بر آن زده بودند. سبیل سیخ سیخ بوری روی لبهای درشت و گلگون او سایه میانداخت. لباس سرهم کار بر تن، رکاب شانه چپ افتاده روی بازو، چمدان به دست، وارد شد. با حجب به اطراف نگاه کرد. نفس عمیقی کشید، سینه را از عطر گلهای یاس انباشت. ته سیگار خاموش را روی زمین انداخت و با پاشنه کفش له کرد. وهاب و خانم ادریسی روی پلّکان ایستاده بودند. نگران نگاه میکردند. مرد وارد سرسرا شد. پای او به میزی گیر کرد. گلدانی افتاد و شکست. محکم قدم برمیداشت تا اهل خانه را خبر کند. یاور از ته راهرو آمد. مرد کپی باران خورده را از سر برداشت و زیر بازو گرفت: «قهرمان سلام! (دست را پیش آورد) قهرمان رشید به اهل خانه درود میفرستد. بیزحمت اتاق مرا نشان بدهید!»
چشمهای یاور فراخ شد. رگ کشیدهیی روی گردن او ورم کرد: «کدام اتاق؟»
رشید به در تکیه داد: «فرق نمیکند. آفتابرو باشد بهتر است. سالهاست که پا درد دارم. تنها زندگی میکنم. کلّه سحر میروم، بعدازظهر برمیگردم. سروصدا هم ندارم.»
«کی گفت بیایید اینجا؟ نشنیدهاید این خانه صاحب دارد؟»
مرد سیگاری روشن کرد: «چه بهتر! خانههای شخصی امنتر است. در خانههای عمومی، خودتان که میدانید، سروصدا زیاد است. امراض مسری، (بینی را بالا کشید)، اشخاص ناباب که پول آدم را میدزدند.»
خانم ادریسی از پلّکان پایین آمد. دست به طارمی میگرفت، سکندری میخورد و دامن موجدار او به پاشنهها میپیچید. رشید خبردار ایستاد. بانوی پیر عینک را جابهجا کرد: «اینجا چه میخواهید؟»
«یک اتاق میخواهم قهرمان!»
صدای مرتعش خانم زیر سقف پیچید: «کی به شما گفته اینجا مسافرخانه است؟»
رشید به سیگار پک زد: «آتشکارهای قهرمانِ آتشخانه مرکزی. بروید تماس بگیرید!»
خانم به او نگاه خیرهیی کرد. مرد چمدان را زمین گذاشت، دستها را به هم مالید، لبخند زد و ده سال جوانتر شد: «عدّهیی سر کوچهاند، صدایشان کنم؟ (جیبهای کت را گشت و کاغذی چرب و تاخورده بیرون آورد) نگاه کنید! حکم رسمی! (نامه را به بانوی پیر داد) خودتان بگیرید بخوانید!»
خانم ادریسی کاغذ را کنار زد. چند قدم عقب رفت. صورت آتشکاری، پشت شیشه، کنجکاو به آنها نگاه میکرد. از نوک سبیل بور و مژههای او قطرههای آب میچکید. بینی تیغهیی سرخ، چشمهای تبدار خیره و گونههای برجستهیی داشت. دست رو به گوشها میبرد، نوک بینی را میجنباند، با چشم و ابرو اشارههایی میکرد.
بانوی پیر چشم بست و سر را به ستون تکیه داد: «او را از اینجا دور کنید! طاقت دیدنش را ندارم.»
وهاب پایین آمد، روی آخرین پلّه نشست، دست زیر چانه گذاشت و به نقوش اسلیمی قالی خیره شد.
قهرمان رشید پک محکمی به سیگار زد. رو به بانوی پیر کرد: «چشمهایتان را باز کنید! خودش رفت.»
خانم ادریسی به پنجره نگاه کرد. کسی نبود. نفس عمیقی کشید. به یاور گفت: «زود اتاقی به این مرد بده! در همین طبقه، ته راهرو؛ به حیاط هم راه دارد. (از کنج چشم نگاهی به مرد منتظر کرد) قول بدهید بی سروصدا رفت و آمد کنید. درها را یواش ببندید. عطر با خودتان ندارید؟ (رشید به انکار سر تکان داد. خانم ادریسی به وهاب رو کرد) برو معجونت را بیاور! آن نافه کذایی عنبر ماهی.»
«شیره، نه نافه!»
قهرمان رشید به دور و بر نگاه کرد: «شما از کسی میترسید؟»
خانم ادریسی روی بینی انگشت گذاشت. وهاب از پلّکان بالا رفت و وارد اتاق خود شد. شیشهیی سیاه برداشت، هشت ضلعی نامرتّبی که نور را در بُن هر منشور تجزیه میکرد. پایین آمد و رو به مرد رفت. عطر فضا را پر کرد. کبوتری روی شانه او نشست. رشید به شیشه نگاه کرد: «من... قهرمان! چی بگویم؟ عطر مال دخترهاست. در کارخانه مسخرهام می کنند.»
خانم ادریسی پیش رفت و تشویقکنان دستی به شانه او زد: «قبول کنید قهرمان! بوی آن تا صبح میرود. تازه سیگار هم میکشید. قول میدهم نفهمند. (انگشت میانی را بین دو دندان گرفت) ما در این خانه مشکلی داریم. یاور تو حالیاش کن!»
یاور آه کشید: «از من میپرسی عطر بزن! به حال همه نفع دارد.»
مرد هاج و واج به چهرهها نگاه کرد. گردن سرخ را پیش آورد: «به کجا بایدزد؟»
وهاب عطرپاش را فشار داد. گرتهیی ابری روی گونه و موهای زبر و کوتاه او نشست. با پشت دست پاک کرد. به سرفه افتاد. از بین انگشتهایش سیگار روشن رها شد، هنوز به زمین نرسیده یاور آنرا گرفت و از دریچه بیرون انداخت. مرد پلکها را به هم زد: «اتاق کجاست؟»
خانم ادریسی او را ته سرسرا برد. درِ بستهیی را نشان داد. سنگین و برّاق بود، از چوب گردو، دستگیرهها طلایی. رشید چمدانش را آورد. در را باز کرد و وارد اتاق شد. پی اندام پهن او رگههایی از عطر به جا ماند. نعل کفشها بر کفپوش چوبی میخورد. از پشت دیوارها صدای سوت میآمد.
لقا بر آستان در پذیرایی ظاهر شد، دستهای سفید و لمس را روی چارچوب گذاشت. موهای او باز شده بود، روبان صورتی سر خورد و افتاد، چشمهای مات را تنگ کرد: «غریبهیی اینجاست؟»
حجم
۵۲۲٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۶۰۸ صفحه
حجم
۵۲۲٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۶۰۸ صفحه
نظرات کاربران
ماشالله چرا انقدر مبلغش بالاست ؟
اگه تصورتون از این کتاب یک رمان عاشقانه در یک خونه قدیمی هست، باید بگم که اصلا اینطوری نیست و این رمان تا حد زیادی با سایر رمانهای ایرانی که خوندم متفاوته. از لحاظ سیاسی و تعدد شخصیتها شبیه رمانهای
میشه این کتابو تا بی نهایت هم بزارید
داستان درباره مدتی بعداز یک انقلاب در عشق آباد هست و سهیم شدن قهرمان ها (کسانی که انقلاب کردهاند) در خانه خانواده ثروتمند ادریسیها کتاب واقعا شاهکار بود، اوایل کتاب با ورود شخصیت های جدید کمی گیج و سردرگم شدم اما
قلم علیزاده،بسیار گیراست.خانه ادریسیها جزو بهترین آثار معاصر ادبیات ایرانه
وقتی مستند محاکات غزاله علیزاده را میدیدم، با آن زندگی و حاشیه ها و مرگ خودخواسته، با خودم فکر میکردم چطور ممکن است این غزاله همان نویسنده خانه ادریسی ها باشد؟ دنبال ردپایی می گشتم تا این اثر را به
رمان یک شاهکار ادبی است. واقعا درخور جایزهی نوبل ادبیات بود. شناسنامهی شخصیتها بسیار قوی، تصویر سازی عالی، دایرهی واژگان بسیار غنی است. سبک نگارش شاعرانه است. با آنکه طرفدار داستانهای شاعرانه نیستم، اما این رمان در بالاترین درجات داستانهای
بسیار خواندنی... داستان شباهت زیادی با داستانهای روسی دارد با همان گفتگوهای طولانی که گاهی به مثابه یک خطابست
داستانی طولانی از سرگذشت آدمها در یک جامعه انقلابی .ظلم و ستمی که دامن افراد ضعیف جامعه حتی در طبقه اعیان رو هم می گیره ، و این ظلم به نوعی بعد انقلاب بهتر هم نمیشه .تعدد شخصیتها مانند کتابهای
طاقچه جان هنوز نخواندمش. ولی ممنون که این کتاب رو اضافه کردی، یک ماه پیش پیشنهاد داده بودم😉