جملات زیبای کتاب مثل همه عصرها | طاقچه
تصویر جلد کتاب مثل همه عصرها

کتاب مثل همه عصرها

نوع کتاب
۳.۴ امتیاز(از ۵۸ رأی)
پدیدآورندگان: 
زویا پیرزاد
انتشارات: 
نشر مرکز
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
kiana
۲۷
هر روز با خودم می‌گویم «امروز داستانی خواهم نوشت.» اما شب، بعد از شستن ظرف‌های شام خمیازه می‌کشم و می‌گویم «فردا، فردا حتماً خواهم نوشت.»
kiana
۲۶
«وقتی که می‌شود روی درگاهی پنجره نشست و توت خورد و تماشا کرد، چرا باید راه افتاد و به جایی ناآشنا و غریب رفت؟ کجا بهتر از جایی که می‌شناسمش؟ که به آن عادت کرده‌ام؟
کرم کتابخوان
۱۴
«آدم‌ها چرا می‌روند؟ دنبال چه می‌روند؟ کجا می‌روند؟» درخت چنار می‌گفت «اگر تکه زمینی باشد که بشود در آن ریشه دواند، دیگر غمی نخواهد بود. از زمین می‌شود غذا گرفت و برای آب هم به کرَم آسمان و جوی مجاور امید داشت.»
کرم کتابخوان
۱۲
بچه آرامش زندگی را بر هم می‌زد و زن این آرامش را بیش از هر چیز دوست داشت.
کاربر ۲۴۷۳۵۴۱
۶
درخت چنار می‌گفت «اگر تکه زمینی باشد که بشود در آن ریشه دواند، دیگر غمی نخواهد بود. از زمین می‌شود غذا گرفت و برای آب هم به کرَم آسمان و جوی مجاور امید داشت.»
دلداده فارغ
۵
من و درخت چنار روبه‌روی پنجره با هم دوست بودیم. درخت چنار هم مثل من از رفتن‌ها سر در نمی‌آورد. همیشه از یکدیگر می‌پرسیدیم «آدم‌ها چرا می‌روند؟ دنبال چه می‌روند؟ کجا می‌روند؟»
hadis
۴
و من فکر می‌کردم کاش آدم همیشه چیزی برای چنگ زدن داشته باشد. رخت یا نرده‌های طلایی یک ضریح، شغلی در اداره، امید به ترفیع و عیدی و اضافه حقوق، دفترچه پس‌اندازی در بانک، آرزوی خانه‌ای بزرگ‌تر با صندلی‌های استیل، اتوموبیل، انگشتر برلیان، کیف لویی ویتون، ساعت رولِکس، عروسی در فلان هتل، بچه‌های چاق با کارنامه‌های پر از نمرهٔ بیست، دوستانی که بشود با آنها دربارهٔ روش درست جا انداختن فسنجان حرف زد یا پشت سر دوستان دیگر غیبت کرد یا سلمانی رفت.
کیانرخ
۳
مردم را تماشا می‌کردم و فکر می‌کردم «آدم‌ها چرا این همه راه می‌روند؟ کجا می‌روند؟ انگار خوشحال نیستند. شاید چون خسته‌اند. از راه رفتن خسته‌اند.»
Narges
۳
دوست داشت دقیقاً بداند هر روز و هر ساعت چه در پیش دارد. مدت‌ها طول می‌کشید تا با هر تغییر جدید خو بگیرد
سگ ولگرد
۳
دلش می‌خواست گریه کند. دلش می‌خواست پتوی گرم و بزرگی دورش بپیچند. دلش می‌خواست بخوابد.
کیانرخ
۲
بودن در هیچ جا برایم ارزش راه رفتن و خسته شدن را نداشت. فکر می‌کردم «وقتی که می‌شود روی درگاهی پنجره نشست و توت خورد و تماشا کرد، چرا باید راه افتاد و به جایی ناآشنا و غریب رفت؟ کجا بهتر از جایی که می‌شناسمش؟ که به آن عادت کرده‌ام؟
Saba
۲
«انسانی را به این دنیای مغشوش آوردن جنایت نیست؟»
سگ ولگرد
۲
کسی می‌آید؟ کاش کسی بیاید.
Ati
۲
بروم بخوابم که فردا سرحال باشم. فردا باید خرگوش کوچکی را از سوراخی گود بیرون بیاورم.
سگ ولگرد
۲
دستم را دراز می‌کردم به چیزی چنگ بزنم که نیفتم و چیزی پیدا نمی‌کردم.
Saba
۱
بیکار که می‌ماند فکر می‌کند. فکرهای ناخوشایند، خیال‌های بیهوده. از فکر و خیال می‌ترسد.
H.M
۱
«اگر درگاهی پنجره‌ای باشد و دوستی چون چنار دیگر نباید به فکر رفتن بود.»
سگ ولگرد
۱
گاهی سیگاری آتش می‌زند و به جایی نامعلوم خیره می‌شود. بعد ناگهان از جا می‌پرد.
سگ ولگرد
۱
شکوفه‌ها حال خندیدن ندارند. شکوفه‌ها خسته‌اند.
سگ ولگرد
۱
«انسانی را به این دنیای مغشوش آوردن جنایت نیست؟»
سگ ولگرد
۱
خورشید از دیدن شهر خالی خاک گرفته و موش‌های وقیح چنان دلش گرفت که راه کج کرد و دیگر از آسمان شهر نگذشت.
سگ ولگرد
۱
و من فکر می‌کردم کاش آدم همیشه چیزی برای چنگ زدن داشته باشد.
سگ ولگرد
۱
به هر دویشان گفتم اگر چیزی به من بدهند که بتوانم به آن چنگ بزنم حالم خوب می‌شود و دیگر نمی‌افتم.
دلداده فارغ
۰
او دقیقاً می‌داند که حقوق ماهانهٔ شوهرش چقدر است، تا آخرین تومان و آخرین ریالش. ولی باز هر ماه آن را می‌شمارد، تا آخرین تومان و آخرین ریالش. انگار از این کار لذت می‌برد.
afsoon
۰
همیشه از یکدیگر می‌پرسیدیم «آدم‌ها چرا می‌روند؟ دنبال چه می‌روند؟ کجا می‌روند؟» درخت چنار می‌گفت «اگر تکه زمینی باشد که بشود در آن ریشه دواند، دیگر غمی نخواهد بود. از زمین می‌شود غذا گرفت و برای آب هم به کرَم آسمان و جوی مجاور امید داشت.» و من می‌گفتم «اگر درگاهی پنجره‌ای باشد و دوستی چون چنار دیگر نباید به فکر رفتن بود.»
فاطمه
۰
«آدم‌ها چرا می‌روند؟ دنبال چه می‌روند؟ کجا می‌روند؟» درخت چنار می‌گفت «اگر تکه زمینی باشد که بشود در آن ریشه دواند، دیگر غمی نخواهد بود.
H.M
۰
هر روز با خودم می‌گویم «امروز داستانی خواهم نوشت.» اما شب، بعد از شستن ظرف‌های شام خمیازه می‌کشم و می‌گویم «فردا، فردا حتماً خواهم نوشت.»
سگ ولگرد
۰
مردم را تماشا می‌کردم و فکر می‌کردم «آدم‌ها چرا این همه راه می‌روند؟ کجا می‌روند؟ انگار خوشحال نیستند. شاید چون خسته‌اند. از راه رفتن خسته‌اند.»
سگ ولگرد
۰
زود خسته می‌شدم و می‌خواستم بغلم کنند.
سگ ولگرد
۰
فاصله‌ها تمام نشدنی بودند و بودن در هیچ جا برایم ارزش راه رفتن و خسته شدن را نداشت.