معرفی و دانلود کتاب کلبه‌ای در مزرعه برفی + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب کلبه‌ای در مزرعه برفی
off
٪۷۰

کتاب کلبه‌ای در مزرعه برفی

نوع کتاب
۲.۵(از ۲ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
رسول یونان
انتشارات: 
نشر نیماژ
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب کلبه‌ای در مزرعه برفی

«کلبه ای در مزرعه برفی» مجموعه داستانی شامل ۴۱ داستان شاعرانه با تصویرسازی‌ها و توصیف‌های ظریف و عمیق از «رسول یونان» نویسنده و شاعر شناخته‌شده است. در یکی از داستان‌ها می‌خوانیم: «پیاده راه می‌روی و سیگار روشن می‌کنی و هرچه شعر به‌خاطر داری، می‌خوانی. نگاهت را به ماشین‌ها می‌دهی، به ویترین مغازه‌ها، به رهگذران و به درختان کنار خیابان و بعد، آرام گریه می‌کنی. گفته بودی: «من سردمه.» و لیلا خورشیدی زیبا برایت کشیده بود.»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب کلبه‌ای در مزرعه برفی و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:کلبه‌ای در مزرعه برفی
موضوع:داستان کوتاه، داستان ایرانی
نویسنده:رسول یونان
انتشارات:نشر نیماژ
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۳۹۳/۰۱/۰۱
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۰.۹۳ مگابایت
شابک:۹۷۸-۶۰۰-۳۶۷-۰۰۵-۱
تعداد صفحه‌ها:۱۰۸ صفحه
قیمت کتاب:۲۴۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

محسن کاهانی
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۲/۲۴

من خیلی این کتاب و بقیه کتاب های یونان رو دوست دارم ارزش خوندن داره

۰

بریده‌هایی از کتاب

باران
۱۶
تو جای دوری نیستی این‌جایی، درست تو قلب من.
باران
۱۱
قهرمانی که به جنگ پلیدی نرفته بود چیزی از پلیدی‌ها با خود آورده بود.
باران
۷
گفته بودی: «من سردمه.» و لیلا خورشیدی زیبا برایت کشیده بود.
باران
۴
دنیای عجیبی است؛ عجیب‌تر از دنیا، باران است. باران زنی است به نام شیرین، که گاه دلش می‌گیرد و گریه می‌کند.
キラキラ
۳
قهرمانی که به جنگ پلیدی نرفته بود چیزی از پلیدی‌ها با خود آورده بود. چهره‌اش کثیف و سیاه بود، مثل پرنده‌ای که از باران‌های نفت بگذرد.
キラキラ
۲
افسرنگهبان دیگر نخواست بپرسد که پس به‌خاطر چه چیزی شب‌ها به آن پنجره زل می‌زند، حتی به حرف مرد که می‌گفت: «سونیا یعنی شاپرک،» گوش نداد. فقط دستور داد ول‌اش کنند. ترجیح داد روزهای غمگین خود را به‌یاد بیاورد، روزهایی که از صبح تا غروب در خیابان‌های بی‌پایان به راه می‌افتاد و در جست‌وجوی کسی که نبود گشت می‌زد.