معرفی و دانلود کتاب لعنتی گوشی را بردار + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب لعنتی گوشی را بردارsubscriptionAvailable

کتاب لعنتی گوشی را بردار

نوع کتاب
۳.۴ امتیاز(از ۲۰ رأی)
پدیدآورندگان: 
رسول یونان
انتشارات: 
نشر مشکی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب لعنتی گوشی را بردار

«لعنتی گوشی را بردار» مجموعه‌ای از داستانک‌های رسول یونان(-۱۳۴۸)، نویسنده ایرانی است. در یکی از داستانک‌های این کتاب به نام «لعنتی گوشی را بردار» می‌خوانیم: مرد به شماره‌های ناشناس جواب نمی‌داد، منتظر تلفنِ زن بود. زن که در آن طرف، موبایلش را گم کرده بود به هر کیوسکی می‌رسید به او زنگ می‌زد. هر بار نیز نا امید می‌شد و گریه‌اش می‌گرفت: لعنتی! گوشی رو بردار.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب لعنتی گوشی را بردار و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتابلعنتی گوشی را بردار
موضوعداستان کوتاه، داستان ایرانی
نویسندهرسول یونان
انتشاراتنشر مشکی
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۹۳/۱۱/۱۰
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۰.۱۲ مگابایت
شابک۹۷۸-۹۶۴-۸۷۶۵-۵۶-۴
تعداد صفحه‌ها۴۶ صفحه
قیمت کتاب۱۰۰۰۰ تومان
برچسببهترین‌های ادبیات داستانی

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

lonely mountain
۱۳۹۵/۱۱/۱۰

نسخه ی چاپیشو خوندم عالی بود

۰
zahra
۱۳۹۶/۰۲/۱۸

نسبت به کتابای دیگه شون اصلن جالب نبود

۰
پگاه
۱۳۹۵/۱۱/۲۱

بدک نبود ولی بنظرم آقا رسول باید یکمی ملایم تر بنویسه.

۰
jiminiiiiiiiiii
۱۳۹۵/۱۲/۰۱

اقای یونان اشعار جالبی دارن البته میشه گفت یکم سطحیه اما در مقایسه با اشعار شاعرانی مثل اقای نظری یا بهمنی

۰
رهگذر خورشید
۱۳۹۵/۱۱/۳۰

اصن جالب نبود

۰
Zahra
۱۳۹۵/۱۱/۱۱

اصلا جالب نبود!

۳
سامیار
۱۳۹۵/۱۱/۱۰

خوب بود

۲
rayanos
۱۳۹۶/۰۴/۲۲

باید خیلی بیشتر تمرین بکنه.

۰

بریده‌هایی از کتاب

کاربر ۷۹۶۰۲۲۷
۲۰
آدم‌هایی که دوست ندارند بروند، وقتی می‌روند مسیری خلوت را انتخاب می‌کنند و آرام قدم بر می‌دارند. به تو فرصت می‌دهند تا صدایشان کنی.
Mohsen7080
۱۲
یک موضوع باور نکردنی «بگذارید عدالت برای همه باشد» «بگذارید صلح برای همه باشد» مرد به‌خاطر این‌گونه جمله‌ها ۲۷ سال به زندان رفت. به خاطر این‌گونه جمله‌ها نیز جایزه‌ی صلح نوبل گرفت. از سرگذشت واقعی زندانی شماره ۴۶۶ نلسون ماندلا
ka'mya'b
۱۲
آدم‌هایی که دوست ندارند بروند، وقتی می‌روند مسیری خلوت را انتخاب می‌کنند و آرام قدم بر می‌دارند. به تو فرصت می‌دهند تا صدایشان کنی. اگر در چارچوب در ایستاده‌ای و محبوبت دارد این‌گونه دور می‌شود صدایش کن! مرد این حرف‌ها را زمانی به‌یاد آورد که زن در شهر دیگری بود. آه کشید و اشک چشم‌هایش را پُر کرد. همین موضوع باعث شد گودال عمیقی را که جلوی پایش بود نبیند و در آن سقوط کند.
Radicall
۱۱
زن هفته‌ای یک بار دنبال مرد می‌آمد، باهم در شهر چرخی می‌زدند و در آخر با تلخی از هم جدا می‌شدند. آن‌ها وقتی همدیگر را نمی‌دیدند دلشان برای هم می‌تپید، اما وقتی با هم بودند حرفی برای گفتن نداشتند. سرانجام با هم ازدواج کردند و برای همیشه از هم جدا شدند.
Radicall
۷
صاحب سیرک وسط صحنه سکته کرد و بر زمین افتاد. میمون پاپیون او را باز کرد و دور گردن خودش بست. تماشاگران خندیدند و کف زدند. از نظر آن‌ها همه چیز بازی بود.
maedehvahed
۶
مرد: می‌خواهم برگردم! زن: به کجا؟ مرد درمانده بود. سیل چند سال پیش زادگاهش را ویران کرده بود. ناچار پرسید: جایی سراغ نداری؟ زن گفت: نه! مرد زیر لب زمزمه کرد: خیلی بد شد. فردای آن روز مرد به مدت یک ماه از خانه بیرون رفت تا جایی برای بازگشت داشته باشد
Raana
۶
«تو کی هستی که به دیگران شلیک می‌کنی و حق حیات را از آن‌ها سلب می‌کنی؟ اصلا تو کی هستی که فکر می‌کنی برتر هستی و بقیه‌ی آدما پست و لایق مردن؟»
Raana
۵
آدم‌هایی که دوست ندارند بروند، وقتی می‌روند مسیری خلوت را انتخاب می‌کنند و آرام قدم بر می‌دارند. به تو فرصت می‌دهند تا صدایشان کنی. اگر در چارچوب در ایستاده‌ای و محبوبت دارد این‌گونه دور می‌شود صدایش کن!
ROHAM
۴
ملاقات در «‌کافه کشتی» مرد زنگ زد و اصرار کرد زن را ببیند. زن که علاقه‌ای به این ملاقات نداشت با او در کافه کشتی قرار گذاشت. به این ترتیب مرد هرگز نتوانست با زن ملاقات کند. کافه کشتی محل ثابتی نداشت. مدام در حال حرکت بود بر آب‌های ونیز.
Radicall
۳
دعا می‌کنیم این ابرها به مقصد برسند این ابرها به سمت دریاچه‌ای در حال مرگ می‌روند. دریاچه‌ای که شورترین دریاچه‌ی دنیاست. آن‌جا فلامینگوها فرود آمده‌اند و پاهایشان در نمک‌ گیر کرده است. اگر بخواهند دوباره به پرواز در آیند مثل ما پاهایشان را جا خواهند گذاشت. ما با پاهای بریده از آسمان‌ها می‌گذریم.