افسرنگهبان دیگر نخواست بپرسد که پس بهخاطر چه چیزی شبها به آن پنجره زل میزند، حتی به حرف مرد که میگفت: «سونیا یعنی شاپرک،» گوش نداد. فقط دستور داد ولاش کنند. ترجیح داد روزهای غمگین خود را بهیاد بیاورد، روزهایی که از صبح تا غروب در خیابانهای بیپایان به راه میافتاد و در جستوجوی کسی که نبود گشت میزد.