معرفی و دانلود کتاب تهدید + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب تهدیدsubscriptionAvailable

کتاب تهدید

۲.۰(از ۴ رأی)
نوع کتاب

قیمت:

۲۲۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

معرفی کتاب تهدید

«تهدید و داستان‌های دیگر» گزیده داستان‌های کوتاه جهان است که توسط پرویز حسینی(-۱۳۳۴) گزینش و ترجمه شده است. در این مجموعه داستان‌های کوتاهی از ریچارد براتیگان، ارنست همینگوی، ویرجینیا وولف و دیگران آمده است.

در نمونه‌ای از این داستان‌های کوتاه می‌خوانیم:

هیچ آدم زنده‌ای نیست که بروکلین رو کاملاً بشناسه، واسه این که همهٔ عمر آدم فقط برای دیدن نصف شهر بسه.

جونم واسه‌ت بگه، منتظر اومدن قطار بودم که این آدم گندهه رو دیدم اونجا وایستاده ـ بار اولی بود که قیافه‌شو می‌دیدم. خُب، وحشی به نظر می‌اومد، حالیته، و حالیم شد که پول زیادی داره، که هنوز نیگر داشته، خوب حرف می‌زد و سرش به کار خودش بود. اونوخ همچی که، آدم گندهه رفت بغل آدم ریزهه‌ای که اونجا وایساده بود، گفت، «چه جوری برم خیابون هیجدهم و خیابون شصت و هفتم؟»

مرد ریزه گفتش، «یا عیسا! گیرم انداختی، رییس، خودم زیاد اینجا نبوده‌ام. اونجا کجاس؟ «اون گفت» «یه جایی دوروبر بخش «فلات بوش» هس؟»

آدم گندهه گفتش «نچ، طرفای «بنسون هویسته». اما من هیچ وخ اونجا نبودم. چه جوری می‌ری اونجا؟»

مرد ریزهه کله‌شو خاروند، حالیته، می‌شد بفهمی راه خودشم بلد نیس، و گفتش، «یا عیسا، گیرم انداختی، رییس. همچه چیزی هیچ وخ نشنیدم» و از من پرسید «شما نمی‌دونین اونجا کجاس؟»

گفتمش، «حتمن، بیرون «بنسون هویسته»، تراموای خیابون چهارمو سوار میشی، خیابون پنجاه و نهم پیاده می‌شی، عوض می‌کنی به دریا کنار منطقه، خیابون هیژدهم به شصت فرعی می‌ری پایین. اونوخ چار ساختمون رد می‌کنی. همش همینه باید انجام بدی.»

آدم عجوبه‌ای که قبلاً ندیده بودم داد زد، «وایسا!» اعجوبه بود، حالیته، و گفتش «بذار ببینم چی می‌گین؟ اون یارو دیوونه‌س! من بهت می‌گم چیکار کنی،» و به آدم گندهه گفت. «به خط «وستِ‌اند» در توئیتی شصت»، عوض می‌کنی، توی «نوآتریکل» و خیابون شونزدهم هم پیاده می‌شی، دو ساختمون اونورتر. چار ساختمون بالاتر، درست می‌رسی همونجا».

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب تهدید و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب

نام کتابتهدید
موضوعداستان کوتاه، داستان خارجی
نویسندهارنست همینگوی، ریچارد براتیگان، ویرجینیا وولف، پرویز حسینی
انتشاراتانتشارات افراز
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۸۹/۰۴/۰۱
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۱.۶ مگابایت
شابک۹۷۸-۹۶۴-۲۴۳-۱۳۹-۷
تعداد صفحه‌ها۱۶۶ صفحه
قیمت کتاب۲۲۰۰۰۰ تومان
برچسبادبیات ایالات متحده آمریکا، ادبیات انگلستان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵
نظری برای کتاب ثبت نشده است.

بریده‌هایی از کتاب

عمارت سال‌ها پیش سوزانده شد. بازیگر در گذشت. قاطرهایش به صابون تبدیل شدند. معشوقه‌هایش مبدل به لانه‌های چین‌دار پرندگان شدند.
Tamim Nazari
۱
سحرْ هنگام در دریاچه، درحالی‌که در آن قسمت عقب کرجی نشسته بود و پدرش پارو می‌زد کاملاً احساس اطمینان می‌کرد که هرگز نمی‌میرد.
Tamim Nazari
۱
به مدرسه رفت، کتاب‌ها از موقعیت‌ها گفتند، در اسرع وقت، صاحب خانه‌ای می‌شوید که بامش از خانهٔ همسایه بالاتر بدرخشد، دختران نجواگر زمزمه‌های رادیویی، طیف دختران نقره‌گونی که بر روی پردهٔ نمایش اغواگرند، جایزه‌های میلیونی که روی تابلوهای اداره‌ها با گچ نوشته شده است، چک‌های قابل پرداخت برای دست‌هایی که مشتاق کار کردن هستند، میز تحریر براق شدهٔ کارگزاری که سه تلفن روی آن است.
Tamim Nazari
۰
دایی واش به «دیو پرات» گفت «کبوترها حالا چاق شده‌اند». دیو گفت «کبوترها برای خوردن محشرند». و آنگاه من به یادم آمد آن زمان که در بهار و تابستان تماشایشان می‌کردم، هرگز به کشتن و خوردنشان نیندیشیده بودم. آن‌ها را همچون پرندگانی می‌دانستم که بر نوک درختان کاج زیسته و خوراکشان را از روی زمین شکار می‌کردند. سوگ نغمه‌هایشان را به یاد آوردم که گاهِ کار در گندم‌زار نزدیک انبارمان اغلب احساس تنهایی را در من می‌رویاندند. آنان را چون پرندگانی درنظر می‌آوردم که جفت جفت بر فراز دره‌های ژرف در تابش نور خورشید همچنان که به‌سوی آشیانه‌هایشان در کاج‌ها می‌پریدند سر در پی یکدیگر می‌نهادند.
Tamim Nazari
۰
دایی واش از پوشیدن لباس‌های کثیف یا پاک کردن صورتش با شال گردن کثیف ابایی نداشت، او حرفی نداشت که در خانهٔ کثیفی زندگی کند ـ اما هرگز، هرگز نمی‌گذاشت که لکهٔ زنگ یا آشغال روی تفنگش بماند.
Tamim Nazari
۰
همه چیز آشفته بود. او از آن‌جا می‌رفت: پیش از این در طول بعدازظهر صد بار گفته بود «من از این جا می‌روم، من می‌روم. دیگر بیش از این تحمل نمی‌توانم بکنم». اما هیچ کوششی برای رفتن نکرده بود. به همین وضعیت، ساعت‌ها بر او گذشته بود و همهٔ آن‌چه که به ذهنش می‌آمد این بود: «امروز از این‌جا می‌روم. این‌جا خسته‌ام. هیچ‌گاه کاری نمی‌کنم. این جا مرده است، پوسیده است».
Tamim Nazari
۰
اگر کشور وجود دارد، اگر کشور ضرورتی حیاتی است، مثل نان، چیزی که هرکدام از ما برای این‌که از گرسنگی تلف نشویم باید بخوریم، لازم است کسی برای دفاع از آن برود. و پسرهای ما می‌روند. وقتی که بیست ساله هستند، و آن‌ها نمی‌خواهند که برایشان بگرییم، به خاطر این‌که اگر بمیرند سرافراز و شاد می‌میرند.
Tamim Nazari
۰