معرفی و دانلود کتاب خاطرات پسر بچه شصت ساله (جلد اول) + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب خاطرات پسر بچه شصت ساله (جلد اول)

کتاب خاطرات پسر بچه شصت ساله (جلد اول)

نوع کتاب
۳.۹ امتیاز(از ۹۲ رأی)
پدیدآورندگان: 
حمید جبلی، لیلا اوصالی
انتشارات: 
انتشارات پریان
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب خاطرات پسر بچه شصت ساله (جلد اول)

کتاب خاطرات پسر بچه شصت ساله (جلد اول) نوشته حمید جبلی بازیگر مشهور است و انتشارات پریان آن را منتشر کرده است.

درباره کتاب خاطرات پسر بچه شصت ساله (جلد اول)

این کتاب ۳۲ قصه دارد که از زمان تولد تا پنج‌سالگی این هنرمند را روایت می‌کند و بسیار شیرین و جذاب است. حمید جبلی که اوایل دهه شصت با بازی در مجموعه تلویزیونی محله بر و بیا مشهور شد بازیگر محبوبی است که همیشه از رسانه‌ها فرار کرده است. یکی از دلایل شهرت او خلق شخصیت کلاه قرمزی به همراه ایرج طهماسب و صحبت به‌جای شخصیت‌های عروسکی کلاه‌قرمزی و پسرخاله بوده‌.

او در این کتاب‌ داستان‌هایی با زبان طنز و شوخ‌طبعانه می‌گوید و ما را با خود به دنیایی می‌برد که شاید بخشی از آن برایمان تازه باشد، بخشی تکراری و بخشی عجیب. 

خواندن کتاب خاطرات پسر بچه شصت ساله (جلد اول) را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به حمید جبلی و آثارش پیشنهاد می‌کنیم.

درباره حمید جبلی 

حمید جبلی متولد ۱۰ مهر ۱۳۳۷ در تهران است. او  بازیگر، کارگردان، صداپیشه، استاد دانشگاه و فیلمنامه‌نویس است. حمید جبلی فعالیت خود را از سال ۱۳۵۱ در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شروع کرد و در سال ۱۳۵۷ وارد حوزه تئاتر شد. 

فعالیت او در تلویزیون ایران، اوایل دهه شصت با بازی در مجموعه تلویزیونی محله بر و بیا آغاز شد. مهم‌ترین دلیل شهرت او صداگذاری شخصیت کلاه قرمزی  و پسرخاله است. او از سال ۱۳۹۵ به سمت استادی با تدریس در پردیس هنرهای زیبای دانشگاه تهران در رشته نمایش عروسکی شروع به فعالیت کرده‌است. درسال ۱۳۹۶ نمایشگاه‌ نقاشی خودش با نام «کابوس‌های شیرین» را افتتاح کرد و در سال ۹۷ نمایشگاه عکس را برپا کرد و نمایشگاه‌های عکسی هم در کانادا و انگلستان داشته‌است.

بخشی از کتاب خاطرات پسر بچه شصت ساله (جلد اول)

حیاط خانهٔ ما یک حوض آبی داشت، با ماهی‌های قرمز. یک باغچه، که آقابزرگ در آن گل می‌کاشت. یک درخت انجیر، و یک درخت عَناب که انگار خیلی مهم بود. وقتی میوه‌هایش که شبیه سنجد بود می‌رسید، الله‌وردی عطار می‌آمد و می‌خواست آن‌ها را بخرد. با آن‌که از سنجد هم خوشمزه‌تر بود، ولی آقابزرگ مدام به ما می‌گفت: «زیاد نخورید. فشارتان می‌افتد.» ولی هرچه من یواشکی می‌خوردم، فشار و زورم نمی‌افتاد.

کم‌کم فهمیدم آقابزرگ لباس ارتشی می‌پوشد و غیر از گل کاشتن، صبح‌های زود سر کار می‌رود، و پدرم مغازه‌ای دارد که پر از کتاب است و همیشه چند نفر آن‌جا نشسته‌اند و پدر درِ مغازه را می‌بست تا کسی مزاحم نشود. پدر می‌گفت این دکتر گل‌گلاب خیلی آدم مهمی است. او با چند نفر دیگر حرف‌هایی می‌زدند که به‌نظر من اصلاً معنا نداشت. آن‌ها با هم سر تکان می‌دادند. دکتر اُخروی زمین‌شناس بود و هرچه می‌گفت به تاریخ و زمین مربوط می‌شد. من فقط می‌دانستم زمین‌شناس یعنی کسی که می‌داند کدام زمین را بخرد و بسازد. زمینی که می‌خواهند در آن ساختمان بسازند که مریض نمی‌شود. دکتر زمین یعنی چه؟

و اما عمو که یک تنبک داشت و گه‌گاه می‌زد، یک روز با دوستش از خیابان سیروس چند طبل بزرگ آوردند. و چند سِنج که پایه داشت، پایه‌ای که مثل گاز ماشین بود. عمو گفت: «این جاز است.»

دوست عمو گیتار داشت. جاز تقریباً تمام اتاق عمو را گرفت و دوستش مجبور بود کنج اتاق بایستد و گیتار بزند. البته وقتی عمو جاز نمی‌زد، من فقط اجازه داشتم چوب‌های بلندش را بردارم و فقط روی پشتی بزنم. عمو می‌گفت: «تو پوست‌ها را پاره می‌کنی.» خیلی خوش می‌گذشت. تا روزی که آقابزرگ به طبقهٔ بالا رفت و پوست طبل‌ها را پاره کرد و سنج‌ها را لگد کرد. فقط می‌گفت اتاق که سربازخانه نیست و همسایه‌ها شاکی هستند. عمو همان‌موقع قهر کرد و رفت. چند روز گذشت. عزیز نگران بود. پدرم راجع‌به قیمت جاز صحبت می‌کرد. ولی آقابزرگ خیلی عصبانی بود.

فردا یا پس‌فردا عزیز یک مرد ریش‌سفید را که حنا گذاشته بود، به خانه آورد. او نه روضه‌خوان بود، نه فروشنده. آینه را زمین گذاشت و چند نخود را دور آینه چید. اول اسم عمو را پرسید. عزیز چادر سرش کرده و نگران بود. می‌گفت: «فقط بگو پسرم کجاست و چه حالی دارد.» 

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب خاطرات پسر بچه شصت ساله (جلد اول) و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتابخاطرات پسر بچه شصت ساله (جلد اول)
موضوعطنز، خاطرات
نویسندهحمید جبلی
ویراستارلیلا اوصالی
انتشاراتانتشارات پریان
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۹۸/۰۲/۲۵
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۱.۳۸ مگابایت
شابک۹۷۸-۶۰۰-۷۰۵۸-۸۸-۶
تعداد صفحه‌ها۸۸ صفحه
قیمت کتاب۲۲۰۰۰ تومان
برچسبمجموعه خاطرات پسر بچه شصت ساله

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

Firooz
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۸/۲۶

شاید به دلیل این که حمید جبلی نویسنده و راوی داستان ها است،توقع جذابیت بیشتری از کتاب را داشتم اما به هر حال این کتاب هم راوی ویژگی ها و دوران مشترک نسلی است که دنیایی کاملا متفاوت از نسل...بیشتر

۰
DR.MOHAMMADREZA,Hp
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۱۱/۰۷

کتابی کوچک و شیرین از خاطرات دنیای نوستالژی ها. در طول روایت ها حوادث جالبی اتفاق میافته اما نویسنده تلاشی نمیکنه ماجرا رو کش بده یا اتفاقات رو پیچیده کنه. خیلی خلاصه و مختصر روایت میکنه دقیقا مثل یک بچه...بیشتر

۰
neginyp
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۱۱/۰۷

عجیب به دلم نشست.خیلی حرفه ای از زبان ساده ی یک کودک خیلی چیزارو توضیح میده،ممنون از اقای جبلی و طاقچه🌹

۰
الهام
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۸/۲۱

اثر والا هنرمند حمید جبلی حتی واسه ماهایی که تو دهه شصت بزرگ شدیم،خیلی از خاطرات این کتاب ملموسه،دورهمی ها،خونه های حیاط دار،رو پشت بوم خوابیدنا و هزارو یک خاطره دیگه. واقعا دست آقای جبلی درد نکنه

۰
رومینا
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۶/۱۶

کتابی جذاب و به زبون خودمون حال خوب کن

۰
Fatemeh amiri
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۳/۱۴

خیلی دوست داشتنی بود :))

۰
banoo
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۱۰/۲۴

برای کیانی که به خاطرات و حال واحوال قدیم علاقمند هستند بسیار زیباست

۰
پگاه
۱۴۰۲/۰۵/۲۰

بسیار دلنشین با متنی ساده،گه گاهی پر از خنده و خاطرات ساده شیرین کودکی، الهی سلامت باشن اقای جبلی زوست داشتنی

۰
آزیتا م.ز
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۱/۱۵

اگر به زندگی دوست داشتنی دهه ۴۰ علاقه دارید اگه به متن ساده و روان و کودکانه علاقه دارید . اگه مثل من عاشق حمید جبلی ، نوشته‌هاش، کارهاش و چیزهایی که می‌سازه هستید ، حتما ازین کتاب لذت می‌برید. من...بیشتر

۰
rezvaneh
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۶/۲۷

حس میکردم بابام داره خاطرات کوکیش رو با زبان بچگی بی نقص و روان برام تعریف میکنه خیلی دوسش داشتم

۰
سیم
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۷/۲۷

روان و دلچسب با حال و هوای کودکی

۰
سپیده
مطمئن نیستم.
۱۴۰۵/۰۱/۲۲

کتاب شیرین و روان هست ولی موضوع خاصی رو دنبال نمیکنه

۰
NasiTan
۱۴۰۵/۰۱/۱۵

عالی و حال خوب کن…ساده و شیرین…کاش نسخه ی صوتی این کتاب با صدا و خوانش خود آقای جبلی هم موجود میشد…قطعا صفای دیگه ای داره😌

۰
Bita
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۱۰/۲۲

به عنوان یه دهه هشتادی خیلی از خواندن این کتاب لذت بردم ما نسلی بودیم که تا آغاز نوجوانیمون همه چی مثل قدیم بود و بعد با اومدن گوشی و اینترنت و فضای مجازی و هوس مصنوعی یهو همه چی...بیشتر

۰
مرضیه کاظمی
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۳/۰۱

خاطراتی که از پدرهامون شنیدیم رو چه زیبا روی کاغذ آوردند جناب جبلی ، حقا که همه فن حریف هستن 🤌

۰

بریده‌هایی از کتاب

ماهور
۹۳
هرچه سؤال کردم جواب من را ندادند و من پیش عزیز رفتم و پرسیدم صیغه یعنی چه؟ و عزیز گفت: «یعنی گُه اضافه خوردن.»
El
۸۱
برای اولین بار فهمیدم تمام پیرزن‌ها روزی دخترهای جوانی بوده‌اند که ما آن‌ها را ندیده‌ایم و بیشترشان چقدر خوشگل بودند.
ریحانه
۴۵
صبح‌های زود هم محمد شیری با دو دَبهٔ بزرگِ شیرِ پشت دوچرخه‌اش می‌آمد و فریاد می‌زد: «محمد شیریه.» باز یک روز که من با کاسه‌ای بیرون رفتم و گفتم محمد شیری، عزیز به من اخم کرد و گفت: «خودش می‌گوید محمد شیری آمده، شما باید بگویید محمد آقا.» تا آن‌جایی که یک روز، درِ خانه را زدند و من که دربازکن خانه بودم دَر را باز کردم. عزیز از دور صدا زد: «حمید آقا، کیه؟» گفتم: «جناب آقای گدا.» عزیز با سکه‌ای آمد و به گدا پول داد و او رفت و به من گفت: «نگو گدا، بگو فقیر است.» و من فهمیدم باید بگویم آقای فقیر است.
El
۲۷
جلوی خانه درخت بزرگِ گردویی بود که آقابزرگ به من گفت: «این مال تو است. وقتی من به دنیا آمدم، پدرم این درخت را به نیت من کاشته. می‌دانی این درخت زندگی یک خانواده را می‌گردانَد.»
El
۲۱
«تمام این زمین‌ها را من فروختم. فکر می‌کردم گندم می‌کارند و درخت‌ها را حفظ می‌کنند. ولی همه‌چیز را خراب کردند و ساختمان ساختند. نیاوران باید گندم‌زار باشد.»
ریحانه
۱۷
دوباره یک روز صبح زود، عزیز و آقابزرگ لباس پوشیدند و می‌خواستند خانه حاج عمو بروند که باز عزیز اخم کرد و آقابزرگ ابرو بالا انداخت و من را نَبُردند.‌ آمدم گریه کنم ولی مادرم گفت: «جای شما نیست.» شوهر خانم روسی که مُرده بود، پس دیگر چه خبر است؟ قبرستان که دیگر نمی‌روند. فردا از تعریف آقابزرگ برای گل‌محمد فهمیدم حاج عمو به زن‌عمو بزرگه گفته این کبری خانم روسی را اجازه بده من صیغه کنم و پیرمردها می‌خندیدند. هرچه سؤال کردم جواب من را ندادند و من پیش عزیز رفتم و پرسیدم صیغه یعنی چه؟ و عزیز گفت: «یعنی گُه اضافه خوردن.» باز نفهمیدم.
کاربر ۱۴۲۱۱۶۶
۱۷
گفتم: «عزیز تقاص یعنی چه؟» به من نگاه کرد، لبخند زد و با قوری استکانِ نصفه‌ام را پُر کرد. گفت: «یعنی اگر کار خوب بکنی اتفاق خوب برایت می‌افتد و اگر کار بد بکنی و دیگران را اذیت کنی اتفاقات بد برایت می‌افتد. پس یادت باشد همیشه کار خوب بکن.» من خوشحال شدم. چون برای مورچه‌ها شکر می‌ریختم و برای پرنده‌ها نان خُرد می‌کردم.
El
۸
مادرِ مادربزرگم می‌گفت: «نباید تار عنکبوت را تمیز کرد. چون اگر کسی سرش بشکند، باید همین‌ها را روی زخم گذاشت تا زود خوب شود.»
El
۸
کفش‌هایم را درآوردم و تحویل دادم. آقای پشت دخل هم به من یک شماره داد. خیلی بوی پا می‌آمد. ولی خب، ما مردها باید پایمان بو بدهد.
El
۵
فردا، همه به پدر می‌گفتند تو نمی‌خواهد طرفدار بیاوری، او همه را لو خواهد داد. همین موضوع باعث شد پسرعمهٔ پدر دیگر انقلابی نباشد.