صبحهای زود هم محمد شیری با دو دَبهٔ بزرگِ شیرِ پشت دوچرخهاش میآمد و فریاد میزد: «محمد شیریه.» باز یک روز که من با کاسهای بیرون رفتم و گفتم محمد شیری، عزیز به من اخم کرد و گفت: «خودش میگوید محمد شیری آمده، شما باید بگویید محمد آقا.»
تا آنجایی که یک روز، درِ خانه را زدند و من که دربازکن خانه بودم دَر را باز کردم. عزیز از دور صدا زد: «حمید آقا، کیه؟» گفتم: «جناب آقای گدا.»
عزیز با سکهای آمد و به گدا پول داد و او رفت و به من گفت: «نگو گدا، بگو فقیر است.» و من فهمیدم باید بگویم آقای فقیر است.