معرفی و دانلود کتاب خاطرات پسر بچه شصت ساله (جلد دوم) + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب خاطرات پسر بچه شصت ساله (جلد دوم)

کتاب خاطرات پسر بچه شصت ساله (جلد دوم)

نوع کتاب
۳.۹(از ۳۵ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
حمید جبلی، فرزاد فربد
انتشارات: 
انتشارات پریان
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب خاطرات پسر بچه شصت ساله (جلد دوم)

کتاب خاطرات پسر بچه شصت ساله (جلد دوم) نوشته حمید جبلی بازیگر مشهور است و انتشارات پریان آن را منتشر کرده است.

درباره کتاب خاطرات پسر بچه شصت ساله (جلد دوم)

این کتاب ۵۹ قصه دارد که از زمان مدرسه رفتن حمید جبلی آغاز می‌شود و بسیار شیرین و جذاب است. حمید جبلی که اوایل دهه شصت با بازی در مجموعه تلویزیونی محله بر و بیا مشهور شد بازیگر محبوبی است که همیشه از رسانه‌ها فرار کرده است. یکی از دلایل شهرت او خلق شخصیت کلاه قرمزی به همراه ایرج طهماسب و صحبت به‌جای شخصیت‌های عروسکی کلاه‌قرمزی و پسرخاله بوده‌.

او در این کتاب‌ داستان‌هایی با زبان طنز و شوخ‌طبعانه می‌گوید و ما را با خود به دنیایی می‌برد که شاید بخشی از آن برایمان تازه باشد، بخشی تکراری و بخشی عجیب.

خواندن کتاب خاطرات پسر بچه شصت ساله (جلد دوم) را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به حمید جبلی و آثارش پیشنهاد می‌کنیم.

درباره حمید جبلی

حمید جبلی متولد ۱۰ مهر ۱۳۳۷ در تهران است. او بازیگر، کارگردان، صداپیشه، استاد دانشگاه و فیلمنامه‌نویس است. حمید جبلی فعالیت خود را از سال ۱۳۵۱ در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شروع کرد و در سال ۱۳۵۷ وارد حوزه تئاتر شد.

فعالیت او در تلویزیون ایران، اوایل دهه شصت با بازی در مجموعه تلویزیونی محله بر و بیا آغاز شد. مهم‌ترین دلیل شهرت او صداگذاری شخصیت کلاه قرمزی و پسرخاله است. او از سال ۱۳۹۵ به سمت استادی با تدریس در پردیس هنرهای زیبای دانشگاه تهران در رشته نمایش عروسکی شروع به فعالیت کرده‌است. درسال ۱۳۹۶ نمایشگاه‌ نقاشی خودش با نام «کابوس‌های شیرین» را افتتاح کرد و در سال ۹۷ نمایشگاه عکس را برپا کرد و نمایشگاه‌های عکسی هم در کانادا و انگلستان داشته‌است.

بخشی از خاطرات پسر بچه شصت ساله (جلد دوم)

عزیز چای را در نعلبکی می‌ریخت تا من نسوزم. آقابزرگ زیرچشمی به ما نگاه می‌کرد.

عزیز گفت: «من آرزو داشتم به مدرسه بروم. آقابزرگ هم چنین آرزویی داشت، ولی آن زمان امکان نبود.»

آقابزرگ گفت: «البته من جماران به مکتب رفتم.»

عزیز گفت: «بگذار به این بچه بگویم. تو کوچک هستی و سال دیگر به‌سلامتی به مدرسه می‌روی، آن هم مدرسهٔ پسرانه. ولی می‌دانی تو هم قبل از دبستان کارهای مهمی می‌توانی انجام بدهی؟ می‌دانی برای رُب درست کردن چه‌قدر می‌توانی به من کمک کنی؟»

گفتم: «عزیز، من دوست دارم روزنامه بخوانم، دیکته بنویسم.» 

او گفت: «می‌دانی، مهم‌تر از این کارها چیز دیگری هم هست.»

گفتم: «مثلاً چی؟»

گفت: «زندگی. مهربانی. انسان بودن...»

من به این حرف‌ها فکر می‌کردم که چه معنایی دارد.

دوباره برایم چای ریخت و آقابزرگ سیگارِ دیگری روشن کرد. به سقف نگاه می‌کرد.

صدا آمد.

فاطمه خانم به در کوبید و عزیز را صدا کرد.

درِ خانهٔ ما که همیشه باز بود. عزیز چادرش را از روی بند رخت برداشت و رفت جلوِ در.

فاطمه خانم گفت: «بیا، این حسن پیازی آمده و گریه می‌کند. زنبیل را هم بیاور.»

عزیز به من نگاه کرد و من فهمیدم باید زنبیل را ببرم.

به کوچه رفتیم. او پالان الاغش را کنار دیوار گذاشته بود و می‌گفت: «هر چه‌قدر می‌خواهید بردارید. من ترازو هم ندارم.»

همهٔ اهل محل زنبیل‌ها را پُر می‌کردند و بیش از حد به او پول می‌دادند. معلوم شد الاغش تصادف کرده. همهٔ همسایه‌ها به او بیشتر از پیازی که برمی‌داشتند پول می‌دادند، و او همچنان گریه می‌کرد. حتی پول‌ها را از جلوِ پایش برنمی‌داشت. فقط گریه می‌کرد و می‌گفت: «همکار و یار و همدمم مُرده؛ عزیزدلم مُرده. این الاغ یاورم بود، پدرم بود، مادرم بود، برادر مهربانم بود. چه‌قدر با من همراه بود! شما چه می‌فهمید من چه می‌گویم؟ اگر داشتیم با هم می‌خوردیم. اگر نه، خم به ابرو نمی‌آورد. یک لحظه غافل شدم، رفت زیر ماشین. راننده چند اسکناس جلوِ من انداخت و گفت: برو یکی دیگر بخر. و رفت. اگر من عزیز و برادر تو را می‌کشتم، می‌توانستی بروی یک برادر دیگر بخری؟ ای خدا...» و شروع کرد به گریه کردن.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب خاطرات پسر بچه شصت ساله (جلد دوم) و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:خاطرات پسر بچه شصت ساله (جلد دوم)
موضوع:طنز، خاطرات
نویسنده:حمید جبلی
ویراستار:فرزاد فربد
انتشارات:انتشارات پریان
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۴۰۰/۰۳/۲۰
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۲.۲۳ مگابایت
شابک:۹۷۸-۶۲۲-۹۷۵۲۹-۲-۰
تعداد صفحه‌ها:۲۲۴ صفحه
قیمت کتاب:۵۴۰۰۰ تومان
برچسب:مجموعه خاطرات پسر بچه شصت ساله

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

Firooz
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۷/۲۴

برای نسل من یعنی آدم های پنجاه شصت ساله، همه این خاطره ها ارزش خاصی داره

۰
کاربر ۴۳۸۸۶۱۲
۱۴۰۳/۰۴/۲۱

سلام براستادجبلی نازنین! شیرین ترین کتاب خاطراتی بود که به عمرم خواندم. حالا می فهمم اینهمه طنازی وشیرینی سرمنشا در کودکی زیبای ایشان دارد. نوربه قبر آقابزرگ وعزیز ببارد که انقدر ایشان راغرق درمحبت پرورش دادند. کاش باهمان استادی ای که کتاب...بیشتر

۰
الهام
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۸/۲۱

مثل جلد اول،عالی و بی نظیر

۰
پگاه
۱۴۰۱/۰۷/۱۴

شیرین مثل خود اقای جبلی💌

۰
Hs Miramini
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۲/۱۲

دهه های از زندگی را برایمان با خاطرات خنده دار و کودکانه آقای جبلی برایمان با قلم شان به تصویر کشیدند انگار در خانه ی قدیمی و کوچه ها قدیمی زندگی کردیم

۰
کاربر 8605439
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۱/۱۸

عالی بود به همان اندازه ساده به همان اندازه محترم به همان اندازه خواستنی از پدید آورنده ی اثر زیبای خواب سفید!

۰
malihe.vm
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۱/۱۸

شیرین ...مثل قند .. ساده و روان ، انگار یک دفترچه خاطرات با ورق های کاهی رو، توی یک زیرزمین خونه حیاط دار قدیمی پیدا کردی ..

۰
کاربر 4763537
۱۴۰۵/۰۱/۱۸

بسیار زیبا و دلچسب روایتی از انسانهای با معرفت و درجه یک قدیم

۰
آزیتا م.ز
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۱/۱۵

قند شیرین

۰
کاربر 9390645
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۱/۱۱

جلد سوم کتاب رو داخل طاقچه قرار نمیدین؟؟

۰
کاربر 9594665
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۱/۰۸

پر از آرامش

۰
کاربر 4461219
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۶/۲۳

ساده و روان ،خاطرات بیشتر ما از دوران کودکی و نوجوانی،به نظرم عالی بود

۰
کاربر 7587845
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۰۷/۰۷

روایتگری قشنگی داشت خاطرات من رو یاد خاطرات مشترک مادربزرگم و پدربزرگم و خودم مینداخت

۰
DR.MOHAMMADREZA,Hp
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۱۱/۲۳

حمید جبلی با روایت هایی کوتاه و جذاب ما رو می برد به دوران کودکی اش. دورانی که پر از شادی و لبخند و رویاست. دورانی که انگار غصه معنایی ندارد.

۰

بریده‌هایی از کتاب

neginyp
۱۷
عزیز گفت: «من یادِ پدر و مادرم افتادم، تو چرا گریه می‌کنی؟» مادرم گفت: «به‌خاطر پیاز پوست کندن است، ولی وقتی شما یادِ گذشتگان افتادی من هم یادِ پدرم افتادم. هفت سالم نشده بود که به رحمت خدا رفت، و من و خواهرم بی پدر بزرگ شدیم.» هر سه با هم گریه می‌کردیم. بعد مادرم به من گفت: «شما برو دست و صورتت را بشور. نمی‌خواهد به ما کمک کنی.» و من زود قبول کردم و از جمع بی‌پدرومادرها فرار کردم. هرچه صورتم را می‌شستم، چشمانم بیشتر می‌سوخت. پیازترشی درست کردن چه‌قدر غم‌انگیز است!
ریحانه
۱۰
یکی پسته دهانِ آقابزرگ می‌گذاشت، دیگری قاشقی از انار با گُلپر. ولی او کماکان از رستم شاکی بود. بالاخره پدر شاهنامه را کنار گذاشت و آقابزرگ زیر کرسی نشست، ولی همچنان غُر می‌زد. پدر کتاب دیگری آورد و شروع کرد به خواندن. ما بیشتر از این‌که گوش بدهیم حواسمان به تنقلات بود. این بار مولوی بود. «من نه منم، نه من منم...» دوباره آقابزرگ عصبانی شد. «این که خودش هم نمی‌داند کیه! ما چرا باید به حرف‌هایش گوش بدهیم؟ منصور، گرام را راه بیانداز. فقط هم سوسن.» عمو با عجله این کار را کرد. صفحهٔ گرام با بلندگوی بزرگش همهٔ صداها را خورد. «رفتی سفر ای بی‌خبر از خونهٔ ما...» و آقابزرگ اشک در چشمانش جمع شد و گفت: «این یعنی شعر!» سر تکان می‌داد. بعد گفت: «شب یلدا بر همه مبارک.»
El
۸
گفتم: «عزیز، من دوست دارم روزنامه بخوانم، دیکته بنویسم.» او گفت: «می‌دانی، مهم‌تر از این کارها چیز دیگری هم هست.» گفتم: «مثلاً چی؟» گفت: «زندگی. مهربانی. انسان بودن...» من به این حرف‌ها فکر می‌کردم که چه معنایی دارد.
ماهور
۷
گفتم: «عزیز، من دوست دارم روزنامه بخوانم، دیکته بنویسم.» او گفت: «می‌دانی، مهم‌تر از این کارها چیز دیگری هم هست.» گفتم: «مثلاً چی؟» گفت: «زندگی. مهربانی. انسان بودن...»
neginyp
۴
دیگر در باغچهٔ آقابزرگ هم گلی نمانده بود تا برای او ببرم. پس باید اصلاً از او طلاق می‌گرفتم تا خیالم راحت شود. ولی از این جدایی غصه خوردم. طلاق هم به این سادگی‌ها که فکر می‌کنید نیست. باید چند شب زیر لحاف گریه می‌کردم.
Maedeh Amiri
۴
بعد روزی مسابقه را بُرد. حتی نفس هم نکشید. پدر با عده‌ای از فامیل او را زیر خاک پنهان کردند. مثل قدیمی‌ها که ثروتشان را زیر خاک پنهان می‌کردند. عزیز خیلی حسودی کرد و گفت: «اگر این‌طور است و این‌قدر برای پدرتان مراسم می‌گیرید و از او تعریف می‌کنید، من هم می‌توانم تکان نخورم و حتی نفس هم نکشم.» او را هم کنار آقابزرگ گذاشتیم تا گنجمان دو برابر شود.
neginyp
۲
بوی عجیبی می‌داد: بین میوه و دودِ هیزم و کمی هم پِهِن. ولی گوشواره‌هایش خیلی خوشمزه بود. ترش و کمی هم گَس. آن‌قدر می‌دوید که لُپ‌هایش سرخ می‌شد، نه اندازهٔ گیلاس و آلبالو؛ مثل سیب. من نفس‌ام می‌گرفت از بس که دنبالش می‌کردم. عمو مشدی دید که من دیگر با دست گوشواره‌های او را نمی‌گیرم و با دهانی باز سراغ گوشواره‌های او می‌روم.
neginyp
۲
عزیز می‌گفت: «قاشقی که به دهانت زدی دوباره داخل کاسهٔ آش نکن.» ولی خودش با قاشقی که چندین بارآش خورده بود برای من در ظرف کوچکی می‌ریخت.
نیکی
۲
من تازه فهمیدم فقط آدم‌های خیلی پیر نمی‌میرند. آدم می‌تواند یک روز در حیاط قهوه بخورد، با بچه‌هایش بازی کند ولی فردا صبح هم بمیرد.
مونیکا بلوچی
۰
ظرف بزرگی پر از دانه‌های انار شد و آقابزرگ می‌گفت: «فردا تمام این پوست انارها را باید زیر درخت‌ها چال کنم. همه تقویت می‌شوند.»