معرفی و دانلود کتاب و تنها باد می داند + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب و تنها باد می داند
off
٪۷۰
subscriptionAvailable

کتاب و تنها باد می داند

نوع کتاب
۴.۲(از ۲۵۶ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
ایمی هارمن، مرجان حمیدی
انتشارات: 
نشر نون

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب و تنها باد می داند

کتاب و تنها باد می داند نوشتهٔ ایمی هارمن و ترجمهٔ مرجان حمیدی است و نشر نون آن را منتشر کرده است. و تنها باد می‌ماند رمانی فراموش‌نشدنی از عشق و سفر در زمان است. آنه گلهر که با داستان‌های مسحورکنندهٔ پدربزرگش دربارهٔ ایرلند زندگی کرده، راهی خانهٔ کودکی او می‌شود تا خاکسترش را آنجا به آب بسپارد، اما با هجوم خاطرات و گذشته‌ای که از آن بی‌خبر است به زمان دیگری کشانده می‌شود.

درباره کتاب و تنها باد می داند

کتاب و تنها باد می داند داستانی عاشقانه دربارهٔ زنی است که به گذشته برمی‌گردد. او به دلیل علاقهٔ زیاد به پدربزرگش و در رجوع به خانهٔ او، به ایرلند سال‌ها قبل برمی‌گردد.

ایرلندی که آنه گلهر در آن به هوش می‌آید، در آستانهٔ جنگ است و محلی خطرناک. آنه زخمی و مبهوت تحت مراقبت دکتر توماس اسمیت قرار می‌گیرد. اشتباهی رخ می‌دهد و آنه موقتا از هویت زن دیگری استفاده می‌کند. با شدیدترشدن درگیری‌ها، توماس به نیروهای آزادی‌خواه می‌پیوندد و آنه که میان تاریخ و احساسات خودش گیر کرده، باید بین عشقی که هرگز تصور نمی‌کرد تجربه کند و زندگی سابقش یکی را برگزیند. با افزایش تنش‌ها توماس به مبارزه برای استقلال ایرلند می‌پیوندد و آنه نیز در کنار او درگیر می‌شود.

خواندن کتاب و تنها باد می داند را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به دوستداران رمان‌های عاشقانه، تاریخی و ماجراجویانه پیشنهاد می‌کنیم.

درباره ایمی هارمن

ایمی هارمن نویسنده و روزنامه‌نگار آمریکایی است که آثارش به زبان‌های گوناگون ترجمه شده است. او کودکی‌اش را در مزارع گندم و با خواندن کتاب و بازی با خواهر و برادرش گذرانده و شم خوبی برای داستان‌های جذاب دارد. هارمن در سال ۲۰۰۸ موفق به دریافت جایزهٔ پولیتزر شده است و کتاب‌های او همواره در فهرست پرفروش‌های وال استریت ژورنال، یو اس ای تودی و نیویورک تایمز هستند. 

بخشی از کتاب و تنها باد می داند

«همین‌طور که چهارچشمی به جاده دقت می‌کردم و از شدت هیجان قلبم در دهانم بود، آدرسی را که میو داده بود مثل سرود گریگوری تکرار می‌کردم. راه رسیدن به قبرستان بالینگر و کلیسایی را که مثل نگهبان بالای سر قبرها ایستاده بود پیدا کردم. وسط زمین‌های خالی بود، پشتش یک خانهٔ کشیش‌نشین داشت و تنها ملازمانش دیوارهای سنگی بی‌انتهای ایرلند و تعداد کمی گاو بود. در محوطهٔ خالی جلوی کلیسا پارک کردم، پیاده شدم و گرمای کم‌جان ظهرگاهی ماه ژوئن را حس کردم. لابد تابستان ایرلند هنوز شروع نشده بود، البته اگر اصلاً ایرلند تابستان داشته باشد. حس کردم جلجتا را پیدا کرده‌ام و مسیح را روی صلیب دیده‌ام. با چشمان پر از اشک و دستان لرزان درهای چوبی بزرگ را هل دادم و وارد کلیسای خالی شدم؛ جایی که مقدسات و خاطرات به خورد دیوارها و نیمکت‌های چوبی‌اش رفته بود. طنین هزاران مراسم تعمید، چندین مراسم ترحیم و تعداد بی‌شماری مراسم پیوند زیر سقف بلندش می‌پیچید؛ مراسم‌هایی که زمانشان بسیار پیش از تاریخ روی سنگ قبرهای مجاور بود.

کلیسا را هم درست مثل کتاب و قبرستان دوست داشتم. هرسه‌تای این‌ها نشان‌دهندهٔ بشریت، زمان و زندگی بودند. میان دیوارهای مذهبی هیچ‌گونه نکوهش یا گناه و اندوه یا ترس احساس نمی‌کردم. می‌دانستم این حس من چندان رایج نیست و احتمالاً به خاطر اوئن است که من چنین حسی دارم. همیشه نسبت به مذهب دیدگاهی محترمانه و طنزآمیز داشت. ترکیب عجیبی که برای خوبی‌ها ارزش قائل می‌شد و در جای خود بدی‌ها را هم می‌دید. رابطهٔ من هم با خدا خوب بود. شنیده‌ام که رابطهٔ ما با خدا کاملاً تحت تأثیر افرادی است که دربارهٔ او به ما آموزش داده‌اند. تصور ما از خدا معمولاً تصوری است که از آن آدم در ذهنمان داریم. اوئن دربارهٔ خدا به من آموزش داد و چون عاشقش بودم و بسیار برایم عزیز بود، عاشق خدا هستم و خدا هم برایم بسیار عزیز است.

در مدرسه اصول مذهبی کاتولیکی خواندم، تعالیم و اصول دینی و تاریخ یاد گرفتم و آن‌ها را مثل باقی درس‌های مدرسه حفظ کردم. چیزهایی را که منطقی بودند جدا می‌کردم و مابقی را کنار می‌گذاشتم. راهبه‌ها شاکی بودند و می‌گفتند دین بوفه نیست که حق داشته باشم فقط بعضی غذاهایش را انتخاب کنم. مؤدبانه لبخند می‌زدم و در دلم مخالفت می‌کردم. زندگی، دین و یادگیری دقیقاً مثل بوفه بودند؛ مجموعه‌ای از اختیارات. اگر سعی کرده بودم همهٔ چیزهایی را که جلوی من گذاشته‌اند یکجا مصرف کنم، خیلی زود بیش‌ازحد سیر می‌شدم و همهٔ مزه‌ها با هم قاتی می‌شد. آن‌وقت معنی هیچ چیز را به‌تنهایی و مجزا درک نمی‌کردم.

در آن کلیسای قدیمی نشسته بودم، جایی که شاید اجدادم در آن نیایش کرده بودند. چه دعاهایی اینجا به زبان آمده بود، چه دل‌ها که شکسته و بعد التیام یافته بود. همهٔ این‌ها برای لحظه‌ای کوتاه قابل‌فهم بودند. دین هم قابل‌فهم بود، البته اگر به کشمکش زندگی و مرگ، شرایط را اضافه کنیم. کلیسا مظهر گذشته است، پیوندی به گذشته که به کنونی‌ها آرامش می‌دهد و به من آرامش داد.

از سربالایی پشت کلیسا بالا رفتم و رسیدم به جایی که ادامهٔ قبرستان بود. از آنجا سرمناره‌ها و جادهٔ پیچ‌درپیچی که از آن رد شده بودم دیده می‌شد. بعضی از سنگ‌ها وارونه شده و بعضی در زمین فرو رفته بودند. بعضی‌هایشان آن‌قدر قدیمی بودند و رویشان گلسنگ چسبیده بود که نمی‌توانستم اسم یا تاریخشان را بخوانم. بقیهٔ قطعه‌ها جدید بودند، سنگ قبر داشتند و پر از یادگاری بودند. قطعه‌های جدیدتر، مرگ‌های جدیدتر، دور قبرستان را گرفته بودند. انگار موج مرگ، مثل سنگی که در دریاچه انداخته باشند، رو به بیرون در حال گسترش بود. این سنگ قبرها تمیز بودند، مرمرشان صاف بود و اسامی رویشان راحت خوانده می‌شد. میو گفته بود بیشتر قبرستان‌های ایرلند ترکیبی از قبرهای خیلی قدیمی و خیلی جدید است و گفته بود افراد دفن‌شده با هم نسبت خانوادگی دارند، حتی اگر چند قرن اختلاف نسل داشته باشند. در قبرستان بالینگر بیشتر قبرها، به‌ویژه آن‌هایی که در قسمت‌های بالاتر سراشیبی بودند، مثل هابیت‌ها و کوتوله‌های سنگی میان چمن‌ها قد علم کرده بودند، دزدکی نگاهم می‌کردند و من را به سمت خودشان می‌کشاندند.

زیر یک درخت، در لبهٔ یکی از بخش‌های قدیمی‌تر، خانواده‌ام را پیدا کردم. سنگ قبری بلند و مستطیلی بود که پایینش نام گلهر حکاکی شده بود و درست بالای آن اسامی دکلن و آنه نوشته شده بود. به طرزی باورنکردنی تحت تأثیر قرار گرفتم. به سنگ قبر خیره شدم و روی اسم‌هایشان دست کشیدم. سال‌های ۱۸۹۲ تا ۱۹۱۶ به‌وضوح دیده می‌شد و از اینکه می‌دیدم میو در این مورد اشتباه کرده خیالم راحت شد. درست همان‌طور که من می‌دانستم، دکلن و آنه با هم مرده بودند. گیج و سرخوش زانو زدم. می‌ترسیدم نتوانم سرپا بمانم. به خودم آمدم و دیدم دارم با آن‌ها حرف می‌زنم؛ دربارهٔ اوئن، دربارهٔ خودم و دربارهٔ اینکه چقدر برایم مهم بود پیدایشان کنم.»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب و تنها باد می داند و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:و تنها باد می داند
موضوع:رمان، داستان خارجی، عاشقانه
نویسنده:ایمی هارمن
مترجم:مرجان حمیدی
انتشارات:نشر نون
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۴۰۱/۱۰/۰۷
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۳.۴۶ مگابایت
شابک:۹۷۸۶۲۲۷۵۶۶۳۲۱
تعداد صفحه‌ها:۴۱۲ صفحه
قیمت کتاب:۳۶۰۰۰ تومان
برچسب:مجموعه منظومه داستان ترجمه

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

Fereshte
۱۴۰۲/۰۶/۱۸

بی نظیر بود .من اصلا از ژانر تاریخی خوشم نمیاد اما نویسنده جوری تاریخ ، تخیل و عشق رو با هم در امیخت که نتیحه اش شد این کتاب بی نظیر ، از خدا التماس می کردم که پایان کتاب...بیشتر

۰
کاربر ۱۴۲۸۴۸۲
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۳/۱۳

یک رمان بی نظیر و فوق العاده لطیف عاشقانه تاریخی.کتابی که شما را در خود غرق می کند و آن را به سختی کنار می گذارید وگرنه در یک وعده چون شربت عسل با لذت آن را سر می کشیدید.

۰
mojgan1395
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۷/۲۰

یک داستان عاشقانه و تاریخی. در مورد وجه تاریخی اش که در مورد مبارزات مردم ایرلند بود ، خیلی زیاد صحبت می شود ولی گوشه کوچکی از داستان عاشقانه است. شیوه روایت داستان برای من جالب بود. یکمی آخرش تخیلی...بیشتر

۰
zahvee
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۱/۳۱

واقعا دوستش داشتم... کمی شبیه به سریال "سرنوشت" همونی که کره‌ایه بود... ولی از اون هم قشنگ‌تر بود... خلاصه پیشنهاد می‌کنم بخونیدش :)

۰
Nafiseh
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۶/۲۲

به معنای واقعی فوق العاده بود انقد خفن بود که کلمه واسه توصیفش پیدا نمیکنم هر قسمت میگی الان این اتفاق میفته و کاملا غافلگیرت میکنه بدجوری آدمو غرق میکنه:)

۰
یگانه
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۰۲/۲۸

عاشق فرم تخیل نویسنده شدم،خیلی جدید بود!ولی پنج ستاره ی واقعی برای ترجمه هست که علاوه بر اینکه باعث شده بود متن صدمه نبینه بلکه جذابیت متن رو دوبرابر کرده بود،حتی شعر ها هم آهنگین ترجمه شده بودن👏🏼

۰
maede
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۱۲/۱۹

توی این روزهای سخت جنگ ، کتاب خواندن بهترین پناه برای ماست و این کتاب یکی از کتاب هایی هست که بهتر میشه باهاش ارتباط گرفت من قبلاً از امی هارمن کتاب «زیبای گمشده» رو خوندم قبلش کلی کتاب عاشقانه...بیشتر

۰
leili
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۹/۲۷

بعداز مدت ها بالاخره کتابی پیدا کردم که بدون توجه به طولانی بودنش یک نفس من رو همراه خودش تا آخرین صفحه کتاب بیاره. باعث شد که برم و درباره شخصیت های تاریخی کتاب اطلاعاتی پیدا کنم،هارمن به خوبی تونسته تاریخ...بیشتر

۰
کاربر ۳۷۳۶۸۵۸
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۰۵/۲۰

کتاب جالبی بود کشش لازم رو داشت عاشقانه ای غمگین

۰
Zahra(:
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۰۸/۲۵

خیلی زیبا بود ...عاشقانه داستان با یه شیب ملایم پیش رفت ؛ من تا به حال در مورد ایرلند نخونده بودم ولی این کتاب به خوبی تاریخ رو توصیف کرده بود گرچه بعضی جاها واقعا غیر قابل فهم بود ......بیشتر

۰
Fateme Malekshahi
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۱۲/۱۵

شب پنجم جنگی که ناخواسته درگیرش شدیم برای فرار از اخبار جنگ اتفاقی در طاقچه این کتابو دیدم و الان که تموم شد شب ششم جنگه. این کتاب رمانی لطیف و زیبا و عاشقانه ست که با تخیل و روایت...بیشتر

۰
Hasti.Bookcast
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۱۲/۲۸

**"اگر قرار بود فقط یک کتاب رو برای همیشه توی ذهنم نگه دارم، بدون شک و تنها باد می‌داند یکی از اون‌ها بود. این کتاب فقط یه داستان عاشقانه یا تاریخی ساده نیست؛ بلکه یه سفر عمیق توی زمانه، یه...بیشتر

۰
کاربر 6103178
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۱۰/۰۶

خیلی جالب بود چیزی رو در کتاب توضیح میده که شاید برای خیلی ها عجیب باشه ولی خیلی هم برخورد کردیم باهاش

۱
کاربر 767266
۱۴۰۴/۰۴/۲۶

کتاب خوبیه و اگر به سفر در زمان مثل این داستان علاقه دارید سریال outlander رو هم ببینید.

۰
فاطمه آباد
۱۴۰۵/۰۱/۱۸

این کتاب رو نیمه شب ۱۸ فروردین ۴۰۵ تموم کردم و میتونم بگم بی نظیر بود🥲 یه عاشقانه ی تاریخی غمگین که آخرش نا امیدت نمیکنه… خط داستانی، ترجمه، پایان بندی، همه چی عالی بود👏🏻… با قسمت های سیاسیش بسیار همزادپنداری کردم و...بیشتر

۰

بریده‌هایی از کتاب

ftmh
۴۲۶
دیگر به‌اندازهٔ قبل پرشور و سرسخت نیستم. مثل قبل ساده‌لوح و کور نیستم. دیدم انقلاب چه بهایی دارد و هزینه‌اش گران است.
ftmh
۷۹
افراد زیادی مرده‌اند، افرادی که برایشان احترام قائل بوده‌ام. آن‌ها برای یک اندیشه و یک هدف مرده‌اند و من به آن‌ها باور داشتم.
n re
۶۵
می‌دانستم روزی من هم خواهم رفت و هیچ‌کس به خاطر نخواهد آورد که زمانی من هم روی زمین زندگی کرده‌ام. دنیا فراموش خواهد کرد، به چرخشش ادامه خواهد داد، کسانی را که وجود داشته‌اند از روی خودش خواهد تکاند، از شر قدیمی‌ها خلاص خواهد شد تا برای جدیدها جا باز کند. این غم از تحمل من خارج بود؛ غم شروع و پایان زندگی‌ها، بدون اینکه کسی آن‌ها را به یاد بیاورد.
ftmh
۶۴
آدم برای چیزی که عاشقش نیست رنج نمی‌کشد یا خودش را قربانی نمی‌کند. در نهایت فکر می‌کنم همه‌چیز به این برمی‌گردد که چه چیزی را از همه بیشتر دوست داریم.
n re
۴۹
وقتی نبینی و ندانی، کمتر اذیت می‌شوی.
شمع
۳۹
فکر نمی‌کنم خانم‌ها از مقایسه شدن خوششان بیاید، حتی مقایسه شدن با خود قبلی‌شان.
n re
۳۵
شنیده‌ام که رابطهٔ ما با خدا کاملاً تحت تأثیر افرادی است که دربارهٔ او به ما آموزش داده‌اند. تصور ما از خدا معمولاً تصوری است که از آن آدم در ذهنمان داریم.
n re
۲۶
با هم خیلی می‌خندیدیم. بدون او می‌خواستم چه‌کار کنم؟
R.Khabazian
۲۳
پدربزرگم، به داستان بیش از هر چیز دیگری اهمیت می‌داد و به من هم یاد داد مثل خودش باشم، چون با افسانه‌ها و حکایت‌هاست که اجداد و فرهنگ و تاریخمان را زنده نگه می‌داریم. ما خاطرات را به داستان تبدیل می‌کنیم و اگر این کار را نکنیم آن‌ها را از دست می‌دهیم. اگر داستان‌ها از بین بروند مردم هم از بین می‌روند.
شمع
۲۲
علم پزشکی در طول هشتاد سال پیشرفت چشم‌گیری کرده بود، اما جو بیمارستان‌ها هیچ بهتر نشده بود؛