با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
شکوفه‌های عناب

دانلود و خرید کتاب شکوفه‌های عناب

۴٫۳ از ۱۵ نظر
۴٫۳ از ۱۵ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب شکوفه‌های عناب  نوشته  رضا جولایی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب شکوفه‌های عناب

شکوفه‌های عناب نوشته رضا جولایی از مجموعه کتاب‌های قفسه آبی نشر چشمه است. این داستان هم مانند دو کتاب قبلی جولایی موضوعی تاریخی دارد و به موضوع به توپ بستن مجلس در زمان محمدعی‌شاه قاجار و قتل میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل، روزنامه‌نگار آزادی‌خواه می‌پردازد.

درباره کتاب شکوفه‌های عناب

داستان در دوران مشروطه و در سال ۱۲۸۷ رخ می‌دهد. در ساعات اولیه صبح روز دوم تیرماه بریگاد قزاق برای دستگیری سران جنبش مشروطه روانه می‌شوند که بین آنها و سران این جنبش درگیری ایجاد می‌شود. بعد از زد و خوردهای بسیار مشروطه‌خواهان به ساختما مجلس می‌گریزند که جریان با به توپ بستن مجلس توسط قزاق‌ها تمام می‌شود. 

داستان این واقعه در کتاب شکوفه‌های عناب از زبان چند راوی روایت می‌شود. یک قزاق ایرانی، یک عکاس و تاجر ایرانی، یک قزاق روس و یک زن. که هر کدام با لحن و بیانی خاص داستان خود را شرح می‌دهند.

 داستان پر است از رفت و برگشت به زمان حال و گذشته که هر کدام با فضاهای ملتهب تاریخ ایران در دوران استبداد گره خورده‌اند.

شکوفه‌های عناب یک اثر داستانی قوی با یک شخصیت‌پردازی خوب و به‌جا است که داستان قتل میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل و آدم‌هایی را که به نحوی با این واقعه درگیر بودند، روایت می‌کند. در کنار این‌ها نویسنده گوشه‌ای از اوضاع و احوال و روابط ایران و روسیه را نشان می‌دهد. 

خواندن کتاب شکوفه‌های عناب را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

علاقه‌مندان به رمان و داستان‌هایی از تاریخ ایران را به خواندن این کتاب دعوت می‌کنیم.

 درباره رضا جولایی

رضا جولایی کارش را از ۱۳۶۲ و با انتشار حکایت سلسله پشت کمانان آغاز کرده و در طول این سال‌ها در فضای ادبیات داستانی‌ حضور داشته است. تاریخ عنصر مشترک همه داستان‌های رضا جولایی است که آنها را به هم مرتبط می‌کند.

جامه به خوناب، شب ظلمانی یلدا، حدیث دردکشان، تالار طرب‌خانه، جاودانگان، نسترن‌های صورتی، باران‌های سبز و سیماب و کیمیای جان از دیگر آثار جولایی هستند.

 بخشی از کتاب شکوفه‌های عناب

شت پنجره‌های عمارت ییلاقی بانو ایستاده‌ام و به بارانی نگاه می‌کنم که بر روی درختان پاییزی می‌ریزد. کسی پیانو می‌نوازد. بانوی اعظم با دستان چاق پوشیده از انگشترش روی دسته‌های مبل ضرب گرفته. پیانو با میزان سنتور کوک شده و به گوشم صدایی ناآشنا دارد. به یاد پدرم می‌افتم که می‌خواست ما نواختن پیانو را یاد بگیریم. هیچ‌کدام یاد نگرفتیم. پدر می‌گفت همهٔ ما عازم سفری طولانی هستیم. خیال می‌کنیم که ساعت‌ها و روزها و ماه‌ها بر ما می‌گذرند، اما این ماییم که در حال عبور از کنار جهان هستیم، از کنار ساعت‌ها و روزها... و حالا در بالای این عمارت، پشت این پنجرهٔ خیس از باران، احساس می‌کنم آدم‌ها و وقایع یکایک بر من می‌گذرند.

بانو شاهزاده‌خانمی والامقام است، یکی از دخترانِ شاه مرحوم. به آداب فرنگی زندگی می‌کند، فرانسه می‌داند، خود پیانو می‌نوازد و نقاشی می‌کند، با هنرمندان نشست‌وبرخاست دارد. این‌ها را گاسپادین واسیلیف وابستهٔ سفارت به من گفته. واسیلیف طرف مشاورهٔ شاپشال، ولی فرمانده فوج ما پالکونیک لیاخوف است. این لیاخوف جانوری است نشان‌دار که شاه و وزیر را هم قبول ندارد و برای خود حکومت می‌کند ــ البته بنابر راهنمایی‌های شاپشال، مشاور شاه. شاپشال به توصیه‌های خیرخواهانهٔ واسیلیف عمل می‌کند که می‌گوید روزنامه‌نگار است و همه‌کاره است به‌جز آن‌چه مدعی آن است یعنی روزنامه‌نگاری. و همهٔ این‌ها قماربازهایی هستند قهار. هم شاهزاده‌خانم، هم لیاخوف، هم گاسپادین واسیلیف. قهار اما نه ماهر. من از همهٔ آن‌ها ماهرترم. هر وقت بخواهم می‌برم و از آن‌ها انتقامم را می‌گیرم اما نه همیشه. گاه لازم است که به آن‌ها ببازم.

واسیلیف یکی از آشنایان قدیم خانوادهٔ ماست. با عموهای من آشنا بوده و حتی پدرم را هم می‌شناسد. او همه را می‌شناسد و در زندگی همه سر می‌کشد، حتی در زندگی شاپشال و لیاخوف. به گمانم هر ماه می‌باید گزارش مفصلی به سرفرماندهی ارتش روس در قفقاز بفرستد. این روزها که همه‌چیز آرام گرفته، واسیلیف پُرجنب‌وجوش و شاد است: یاغیان را سرکوب کرده‌اند، درودیوار و پنجره‌های مسجد و مجلس را از جا کنده‌اند، مخالفان را طناب انداخته‌اند و شهر در سکوت فرورفته است. اعیان پیاپی میهمانی می‌دهند و گرچه از مخالفت با شاه دم می‌زنند، ته دل‌شان خوشحال‌اند که همه‌چیز دوباره سرجای خود قرار گرفته است.

من هم نفس راحتی کشیدم. دلم خنک ش



 

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۷)
mostafa1985
۱۳۹۹/۰۷/۲۲

قصه‌ای به غایت زیبا و جذاب و تأثیرگذار! و چه‌قدر سینمایی!

کوروش
۱۳۹۹/۰۴/۲۳

عالیه. انگار همین امروز و روایت کرده. آقای جولایی نویسنده‌ی درجه یکی هستند

مناریا
۱۴۰۰/۰۱/۱۰

بعد از خواندن سومین اثر از جناب جولایی مطمئن هستم هر چه ایشان نوشته اند را باید خواند. بی نظیر بود این کتاب

n re
۱۳۹۹/۰۹/۱۳

کتاب زیبایی بود حاوی جملات بسیار زیبا و تأمل برانگیز اگه زیاد به تاریخ علاقه ندارید جاهایی خسته کننده بود اما در کل خوب بود و الحق و الانصاف نویسنده قلم بسیار زیبایی داشتن و مفاهیم ساده رو با جملاتی بسیار هنرمندانه

- بیشتر
narjes
۱۳۹۹/۰۹/۲۳

کتاب جذاب و خوبی بود اگه به ادبیات و تاریخ مشروطه علاقه دارید حتما مطالعه کنید

رهاورد
۱۳۹۹/۱۱/۰۶

سبک جالب و متفاوتی داشت، ادبیات زمان مشروطه. ولی خیلی طولانی بود. خسته کننده میشد.

عالی بود
۱۳۹۹/۰۶/۲۰

طولانی و کشدار ولی بد هم نبود

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۵۸)
«گوش بدهید. ما شما مستبدان را خطاب کرده می‌گوییم، سینهٔ خود را مقابل تیرهای شما می‌گیریم... و با بدن‌های خود زیر سم اسبان آزادی‌خواهان را مفروش و با خون گلوی خود را زینت می‌دهیم. ماییم پیش‌صفان راه آزادی، حامیان دین مبین اسلام و ماحضر هستی را بر طبق اخلاص نهاده‌ایم.» خندید. «مماشات از این بیش‌تر؟ ما که رسوای جهان‌ایم، غم عالم...»
maryam_z
در حلق رعیت کرده بودند که پادشاه سایهٔ خداست و رعیت هم به حکم خداوند زیردست به دنیا آمده، و اِلّا چرا فلان رعیت به جای فلان شاه و شازده قرار نگرفته؟ لابد حکم الاهی است. استدلالات، قضاقورتکی‌تر از این نمی‌شد اما وقتی اکثر قریب‌به‌اتفاق چنین استدلالاتی را می‌پذیرفتند، آیا وظیفهٔ من بود که عقاید آن‌ها را تغییر دهم؟ مگر چه‌کارهٔ مملکت بودم که نخورده‌ونبرده گرفتار درد شوم؟
maryam_z
کجا به دنبال تو باشم؟ کجای این عالم؟
n re
خیال آدم که راحت نباشه، همهٔ لذتای عالم زهرش می‌شه.
n re
غریب ماندم در این شهر پُرخصومت که از ابتدا به آن دل ندادم. این شهر خشک‌چنارهای قجری، پُرکینه. من از شهر سَروها و بهارنارنج‌های همیشه‌بهار آمده بودم. شهری که رود خشکش در زمستان و بهار پُرآب می‌شد و دسته‌دسته مرغان دریاییِ دریاهای دور، در ساحلش می‌چرخیدند، وقتی مِه شهر را در خود غرق می‌کرد، وقتی باران می‌بارید و عطر بهارنارنج شهر را مست می‌کرد، وقتی گربه‌های نوروزی رنگارنگش پیش از استحاله سرخ و زرد، سبز و زرد و سرخ و سیاه و لیمویی و عنابی، پیش از پروانه شدن و پرواز، بوته‌های صحرایی تازه‌رسته را رنگارنگ می‌کردند. این شهر برابر بود با هزاران شهر جهان. شهر کاشی‌های گرم و دلنوازِ زند... در کوه‌های باغ تخت که می‌ایستادی در بهار و خزان، بهشت زیر پایت بود. سَروهای جاودانه این‌سو، آن‌سو دروازهٔ متبرک، آن‌سوتر آرامگاه چهل تن، باغ عنابیه، حافظیه، و آخرسر سعدیه را می‌دیدی. شاید به سبب آن آرامش بود که همیشه ته فکرم صلا می‌داد مرا آن شهر که بازآ به سویم.
n re
می‌دانید خوردن لقمه با خون جگر چه طعمی دارد...
n re
همهٔ ما عازم سفری طولانی هستیم. خیال می‌کنیم که ساعت‌ها و روزها و ماه‌ها بر ما می‌گذرند، اما این ماییم که در حال عبور از کنار جهان هستیم، از کنار ساعت‌ها و روزها...
n re
همون روزا بود که فهمیدیم که اگه زور نداشته باشیم باس توسری بخوریم،
n re
صد سال دیگر هیچ‌یک از ما نیستیم و نامی هم از ما نمانده... حتی در خاطره‌ها... گورِ پدر این دنیا... در دل‌سپاری، همیشه آن کس که بیش‌تر مایه می‌گذارد بازنده است.
n re
طلب سلامتی و شادی کردم. از نصایح پدرم بود که این دو خواسته برابر است با تختِ جمشید و تاجِ کیخسرو، که اگر نداشته باشی ثروت عالم به پشیزی نمی‌ارزد.
n re

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۳۱۸ صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۴,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۰۲/۰۴
شابک۹۷۸-۶۲۲-۰۱-۰۰۰۹-۶
تعداد صفحات۳۱۸صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۴,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۰۲/۰۴
شابک۹۷۸-۶۲۲-۰۱-۰۰۰۹-۶