با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
در این اتاق ها

دانلود و خرید کتاب در این اتاق ها

۳٫۰ از ۱ نظر
۳٫۰ از ۱ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب در این اتاق ها  نوشته  جواد مجابی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب در این اتاق ها

«در این اتاق‌ها» مجموعه اشعار سپید و نوی شاعر، نویسنده و منتقد ادبی معاصر، جواد مجابی (۱۳۱۸-) است. حدود ۴۰ سال از فعالیت ادبی مجابی می‌گذرد که ۲۰ سال اخیر را صرف نوشتن رمان و شعرها و تحقیقاتش کرده‌است. تا کنون بیش از پنجاه اثر از نوشته‌های مجابی چاپ شده‌است که شامل هشت مجموعه شعر، چهار مجموعه داستان کوتاه، نه رمان، چندین نمایش‌نامه و فیلم‌نامه، داستان کودکان، آثار طنز، طرح‌های هجایی و چند مجموعه مقاله و شناخت‌نامهٔ ادبی دربارهٔ نویسندگان و شاعران ایران است.علاوه بر این‌ها، کار عمدهٔ او در این سال‌ها، تحقیق دربارهٔ نوپردازان هنرهای تجسمی ایران بوده که در شش جلد، تاریخ تحلیلی زندگی و آثار نقاشان و مجسمه سازان پنجاه سال اخیر را دربردارد. «در این اتاق‌ها» شامل ۱۵۳ قطعه شعر عاشقانه و اجتماعی است که همه در فاصله ماه‌های تیر تا آذر سال ۱۳۹۰ سروده شده‌اند: دو کلام با قذافی تازیانهٔ ستم لنگر برمی‌دارد جایی سرت را می‌پراند ابله! وقتی که اتفاق بیفتد نیستی که بدانی بدن‌های چاک‌چاک راست می‌گفتند. پیش از کود شدن چه می‌گذشت در سر هیولا؟ می‌تواند هیولا شود هر کس بترس! حماقت انحصاری نیست نشنیده‌ای: آدمیزاد شیر خام خورده؟
نظری برای کتاب ثبت نشده است
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۲۱)
آخرین شاهد دلم که می‌گیرد از دنیا دلم را به دست می‌گیری در عطر انگشتانت می‌آرامم همان دم، دریچه‌ها و درهای دوروبر تو را به تماشای کشتارگاه روبه‌رو می‌برد. عطر می‌تواند سفر کند از تو تا قلب معرکه با بمب‌های دستی منفجر شود به خاک افتد با گلوله‌ای که برادری شلیک می‌کند به برادر از دیوارهای محافظت‌شده به درون رود نتواند بیرون آید جز با جسد چاک‌چاک. تو نیز روزی دلت می‌گیرد از این هوا اما انگشتانی نخواهی یافت که عطر از آن بتراود
آسو:))) سهمیه
سفر به پایان می‌رسد؟ برگ‌های همایون‌بخت در سبزای ماهور بیدار کردند مسافر را به نیمه‌راه شگفتار. برگ‌های صدرنگه از کدام نسخهٔ خمسه؟ چنار و سپیدار و ارغوان چتری رنگارنگ بر سرم افراشتند تا اما کجا می‌خواستم بروم من؟ این‌جا کجاست که می‌خواهم از آن سفر کنم آوارگی پس آوارگی به منزل‌ها. باد، نقش فرشته‌ها را در ابر به‌هم می‌زند بی‌فرشتگان هم می‌توانم خیالم را بی‌قراری بخشم برگ‌های همایون فرشتگان راه من خواهند شد از عمق خاک تیره تا روشنای بالای سر باز رو به رویا، رویایی دیرپا.
آسو:))) سهمیه
چیزی در این حوالی برگ‌های سبز تابستانه پایداری می‌ورزند شبان‌روزان در هوایی که هر چه را نژند و در غبار می‌کند. کاغذهای زرد و خشک دفترم پایداری می‌ورزند در هوایی که سطرها را محو و بی‌اعتبار می‌کند. وزشی هولناک در این حوالی مستولی که برگ‌ها ــ بر درخت یا دفتر ـ از آن آگاهند در افق بی‌کرانگی ذات خویش، آن را به چیزی برنمی‌گیرند.
آسو:))) سهمیه
خواب میدان زمستانی از میدانی که قلب زمستان بود می‌رفتیم؛ تا زانو در برف و عذاب از پیش سرمای سخت و از پس فقر سیاه می‌شد که مُرده باشم اگر وا می‌دادم. در آن دوزخ سپید بی‌انتها، چه از نومیدی رهانید ما را؟ به مادرم گفتم: هیچ، حتا یک لحظه آرامش... مادرم گفت: برف روزی است، فراوانی و برکت! چمنزاری از پس برف البته سر برمی‌کند. می‌رویم و برف ما را گمراه می‌کند. در این هفتاد و اند بوران بر دوام آموخت دست گرم تو شفقت بر احوال خویش و تمامی آزردگان دوروبر مادر!
آسو:))) سهمیه
بردگان جهالت خویش به‌جای آن‌همه که می‌گریستند در دل دلقک‌ها تقلید شادمانگی می‌کردند سرنا و دهلک می‌زدند وسط بغض ما ما که در گورهای زیر پا حیران بودیم. شهر به زیر ریسه و ریسمان آسمانی عزاشان همیشگی و هرگزی عیدشان ناهرگزی مُرده‌ای در این تابوت منقش نیست. زندگی ما بود آن‌چه داو بازی دیوانگان شد یاوه و خندستانی‌ست روزگارتان مورچه می‌تواند بلبلی شود آن‌گاه که در منقار او ناپدید گردد.
آسو:))) سهمیه
اوهام خردادی وهمی شدم در سرها به‌جولان‌آمده تا خواب‌هاتان را به بیداری بند از بند طلسم بگشایم. در ما، کوه از من پاسخ می‌جست به جوش می‌آمد دریا از من در ما. اوهام دیگری از شرق سایه‌ها با من هموطن به سوی شمال خیال‌ها می‌راندیم. می‌شناختم آن را که کمین کرده بود در مغاک ضحاک شبحی کور بر فلات کهن می‌گذشت که به جا نگذارد از آن‌چه آدمی بدان شده آدمی. عاقبت به شکل خیابانی شدیم پُر از مشت و فریاد سیل خون هزاره‌ها ما را شست از زیج ایلخانی خرداد.
آسو:))) سهمیه
روز یکشنبه این‌طور بود دیگر روز را رمق نمانده باغچه را چنان که زیبنده است، روشن کند کلاغان نیز این را فهمیده‌اند برگ‌پوش سراسری که خاک و حشرات را نهان می‌دارد سبزآبی و گوشه‌های زنگاری را رو به اندوهباری می‌برد. باید از پشت میز نوشتن برخیزم بنشینم پشت میز نوشیدن. وقت آمد پرواز گیرم به جایی که خورشید اکنون پنهان شد خواهد برد مرا که ناشناختنی‌ام برای خود بگرداند دور دنیای ناشناخته‌ای روشن.
آسو:))) سهمیه
سوار قطار فردا فردا نیامده‌ست و قطارش اکنون از ایستگاه گذر کرد با مسافرانی که یک شب پیش از خود مُرده بودند. قطار مُردگان از شهرهای باستانی می‌آید با شتک خون بر بدنه و شیشه و چرخ‌هاش شاهزادهٔ پارتی کنار لطفعلی‌خان به تماشا سغدیان دوشادوش شاعران ختن و خراسان در مشاعره‌ای بی‌پایان دکتر مصدق خطابه‌اش را مرور می‌کند در کوپهٔ لاهه دیروز خود فرداست این‌طور که می‌دود روی ریل بایستی برای فرزندانم این را روشن کنم اگر پیداشان کنم در این دود و غبار حالا آن‌ها را می‌بینم کنار آن‌هایی که هرگز ما نبوده‌اند و نخواهند شد.
آسو:))) سهمیه
شعری که گم شده بود به انتظار نگاهم ایستاده گل تا سر بالا کنم از روی نوشته و بنگرمش آن‌سوی پنجره در باغچه سرخ و سرفراز و رعنا گلی‌ست تنها سری خون‌چکان از دور یا رنگ‌پاره‌ای از مینیاتور به‌غارت‌رفته خورشید غایبی نهان‌گشته از بیم شب‌روان و روزبانان می‌توان به باغچه رفت به دانستن چندوچون اما در این عزلت پیرتر از خیال خود شده‌ام تا سر بلند می‌کنم آن‌جا ایستاده‌ای تماشای مرا تا تماشایت کنم به تمنا به خوابم درآمد عاقبت آن رعنا که مدعای ما بود از دنیا.
آسو:))) سهمیه
کی می‌نویسد حالا نوشته‌هایم بر مانیتور پاک شده حفظ نکرده‌ام؛ بی‌حافظگی؟ رفتن برق یا خرابی دستگاه؟ به پناهگاهم یورش آورده‌اند؟ هر چه هست پاره‌ای از عمرم را ندارم در دست و به یاد نمی‌آورم چه می‌اندیشیده‌ام در آن. برای هیچ‌کس اهمیتی ندارد این حرف‌ها این روزها تنها از گم شدن ملتی یا کشوری به هیجان می‌آیند. می‌ترسم بروم دنبال گم‌شده‌ها پیدایم نکنند مگر بر خاکریز راه‌آهن با سیمی به دور گلو.
آسو:))) سهمیه

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۵۷ صفحه
قیمت نسخه چاپی۱۸,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۳/۰۶/۱۳
شابکundefined
دسته بندی
تعداد صفحات۲۵۷صفحه
قیمت نسخه چاپی۱۸,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۳/۰۶/۱۳