
سمیه جنگی
۰
دردی موذی و مُرده
هر شب میپراندم از خواب
دندانهای تیز و رگهای شعلهوری دارد
شبی را به صبح آوردن بیاینوآن
تنها پناهگاه و تسلایم بود.
موذی مُرده اما
نیمی از مرا گواریده
چنگ میاندازد به سرم، خیالم، فردایم.
شب درد من شده سراسر
آنچه روزگاری درمانم میبود.
Niyaz.h
۰
جهان تو را کم دارد وقتی که مینگرد بر خود.
Niyaz.h
۰
در آنچه میآید از روبهرو
خیال خام مبند!
مرگ میتواند خود را به شکل فردا درآورد.
Niyaz.h
۰
چه اشکها که مرا از رفتنت هیچ تسلا نداد.
