
کتاب هرگز انتظارش را نداشت
معرفی کتاب هرگز انتظارش را نداشت
کتاب هرگز انتظارش را نداشت نوشتهی شاری لاپنا و با ترجمهی شیما طاهری، اثری در ژانر رمانهای پلیسی و معمایی است که نشر گویا آن را منتشر کرده است. این کتاب با روایتی پرکشش، داستان ناپدیدشدن ناگهانی یک زن جوان به نام برایدن فراست را در یک مجتمع مسکونی مدرن روایت میکند و با ورود پلیس و خانواده به ماجرا، لایههای پنهان زندگی شخصیتها را آشکار میسازد. شاری لاپنا، نویسندهای شناختهشده در حوزهی داستانهای معمایی، در این اثر نیز با خلق فضایی پرتعلیق و شخصیتهایی چندوجهی، مخاطب را تا انتهای داستان درگیر میکند. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب هرگز انتظارش را نداشت
کتاب هرگز انتظارش را نداشت با محوریت ناپدیدشدن مرموز برایدن فراست، مادر و همسری جوان، در یکی از محلههای آرام شهر آلبانی، داستانی معمایی و پرتعلیق را رقم میزند. شاری لاپنا با بهرهگیری از فضای بستهی یک مجتمع مسکونی و روابط پیچیدهی همسایگان، فضایی پر از سوءظن، اضطراب و راز را خلق کرده است. روایت داستان از زاویهی دید شخصیتهای مختلف، از جمله همسر برایدن، خواهرش، همسایهها و کارآگاه پلیس، پیش میرود و هرکدام از این افراد با گذشته و دغدغههای خود، به گرهافکنی و گرهگشایی داستان کمک میکنند. ساختار کتاب بر پایهی فصلهای کوتاه و روایتهای موازی استوار است که به تدریج ابعاد مختلف زندگی برایدن و اطرافیانش را روشن میکند. در این میان، گذشتهی برخی شخصیتها، مانند هنری کمپ که پیشتر متهم به جرمی جدی بوده، سایهای از تردید و ترس را بر فضای داستان میافکند. هرگز انتظارش را نداشت با تمرکز بر روابط خانوادگی، اعتماد، خیانت و رازهای پنهان، تصویری از شکنندگی امنیت در زندگی روزمره ارائه میدهد و خواننده را با سؤالاتی درباره حقیقت و اعتماد روبهرو میکند.
خلاصه داستان هرگز انتظارش را نداشت
هشدار: این پاراگراف بخشهایی از داستان را فاش میکند! داستان هرگز انتظارش را نداشت با زندگی روزمرهی برایدن فراست آغاز میشود؛ زنی که درگیر مسئولیتهای شغلی و مادری است و در کنار همسرش، سم، و دختر سهسالهشان، کلارا، زندگی آرامی دارد. یک روز، پس از رساندن کلارا به مهدکودک و بازگشت به خانه برای دورکاری، برایدن بهطرزی ناگهانی ناپدید میشود. همسرش، سم، وقتی متوجه میشود برایدن کلارا را از مهدکودک برنداشته و به تماسها پاسخ نمیدهد، به خانه بازمیگردد و درمییابد که ماشین، کیف و موبایل برایدن سر جایشان هستند اما از خود او خبری نیست. پلیس با ورود به ماجرا، جستوجوی گستردهای را در ساختمان و اطراف آن آغاز میکند. کارآگاه جین سالتر با بررسی روابط خانوادگی، همسایگان و گذشتهی ساکنان، به ویژه هنری کمپ که سابقهی اتهام سنگینی دارد، تلاش میکند سرنخی از سرنوشت برایدن بیابد. در این میان، اضطراب و ترس خانواده و دوستان برایدن، بهویژه خواهرش لیزی و همسایهاش آنجلا، فضای داستان را پرتنشتر میکند. با پیشرفت داستان، رازها و سوءظنها دربارهی انگیزهها و گذشتهی شخصیتها آشکار میشود و هرکدام از افراد نزدیک به برایدن، به نوعی در مظان اتهام قرار میگیرند. روایت با جابهجایی میان دیدگاههای مختلف، خواننده را در تعلیقی دائمی نگه میدارد و تا مدتها حقیقت ماجرا را پنهان نگه میدارد.
چرا باید کتاب هرگز انتظارش را نداشت را بخوانیم؟
هرگز انتظارش را نداشت با فضاسازی دقیق و شخصیتپردازی چندلایه، تجربهای متفاوت از یک رمان معمایی را ارائه میدهد. این کتاب نهتنها به معمای ناپدیدشدن یک زن میپردازد، بلکه به ظرافت روابط خانوادگی، اعتماد و شکنندگی امنیت در زندگی روزمره اشاره دارد. روایت چندصدایی و فصلهای کوتاه، ریتمی تند و پرکشش به داستان میبخشد و مخاطب را تا پایان درگیر نگه میدارد. همچنین، پرداختن به موضوعاتی مانند سوءظن، قضاوت اجتماعی و تأثیر گذشته بر حال، لایههای عمیقتری به داستان افزوده است. این اثر برای کسانی که به دنبال داستانی پرتعلیق با پیچیدگیهای روانشناختی هستند، انتخابی جذاب به شمار میآید.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن این کتاب به علاقهمندان رمانهای معمایی و پلیسی، دوستداران داستانهای پرتعلیق و کسانی که به موضوعات مربوط به روابط خانوادگی، اعتماد و رازهای پنهان علاقه دارند، پیشنهاد میشود. همچنین به کسانی که از روایتهای چندلایه و شخصیتپردازی دقیق لذت میبرند، توصیه میشود.
بخشی از کتاب هرگز انتظارش را نداشت
«برایدن فراست دیرش شده است. باید تا چند دقیقهٔ دیگر خودش را به مهدکودک برساند و دخترش، کلارا را بردارد؛ وگرنه هم توبیخ میشود و هم باید هزینهٔ اضافه پرداخت کند. هزینه برایش مهم نیست، اما از توبیخ خوشش نمیآید. میداند که در آلبانیِ نیویورک، آن هم حوالی ساعت پنج عصرِ آخرین سهشنبهٔ ژانویه، این ترافیک طبیعی است ‒شهری با جمعیتی حدود صد هزار نفر‒ اما امروز اوضاع از همیشه بدتر است. هر لحظه ترافیک بیشتر میشود و خیابانها قفل شدهاند. نگاهی به گوشیاش میاندازد که در جالیوانی کنار دستش است؛ نگران است که از مهدکودک تماس بگیرند یا پیامک بفرستند. با خودش فکر میکند: «اصلاً چرا پیامک میفرستند وقتی میدانند در حال رانندگیام و دارم میروم آنجا؟» پشت یک کامیون بزرگ گیر کرده و به جلو دید ندارد. حرصش میگیرد. «آخه این ترافیک دیگه چه مرگشه؟» یاد کلارا میافتد؛ کوچولوی نازنینش، نور چشمش. حتماً الان منتظر اوست. نکند تنها مانده باشد؟ نه، بعید است. بعضی از بچهها و کارکنان تا دیروقت آنجا میمانند، مخصوصاً بچههایی که پدر و مادرشان شیفت هستند. اما آیا کلارای سهساله، آنقدر بزرگ شده که بفهمد مامانش دارد میآید دنبالش اما دیر کرده؟ ناراحت میشود؟ حس میکند فراموش شده؟ نکند همین حالا هم کاپشن مخمل کبریتی صورتیرنگش را تنش کردهاند و ایستاده با بغض، رفتن بچههای دیگر را تماشا میکند؟ یا شاید هم هیلدا، مربی مهربان و همیشه حواسجمع، نمیگذارد دلش بگیرد؟ هیلدا واقعاً ماه است. وای اگر سندی پیشش باشد. سندی احتمالاً غرق در گوشیاش است و تمام فکرش پیش برنامههای خودش است، نه حواسش به دل کلارای کوچولوی حساس من.»
حجم
۲۷۳٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۳۲۸ صفحه
حجم
۲۷۳٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۳۲۸ صفحه
نظرات کاربران
مدتی بود تصمیم داشتم نظری نذارم ولی این کتاب رو حیفم اومد توصیه نکنم داستان زنی که یه روز به طور ناگهانی در،خونه اشناپدید میشه بدون اینکه کیف و موبایلش رو برده باشه و حتی به مهد دنبال دختر سه ساله ش