
کتاب رودهایی در پهنه آبی آسمان
معرفی کتاب رودهایی در پهنه آبی آسمان
کتاب رودهایی در پهنهی آبی آسمان نوشتهی الیف شافاک با ترجمهی علی سلامی روایتی بلند، چندلایه و پرجزئیات دربارهی آب، حافظه و خشونت انسان است که نشر گویا آن را منتشر کرده است. این کتاب سه خط روایی دور از هم را در سه زمان و جغرافیای متفاوت دنبال میکند: نینوا و امپراتوری آشور در روزگار آشوربانیپال، لندن عصر ویکتوریا در میانهی فقر و فاضلاب و دودکشها، و کردستان و بینالنهرین معاصر در سایهی سدسازی، جنگ و کوچ اجباری. شافاک با تکیهبر یک ایدهی مرکزی ‒ اینکه «آب بهخاطر میسپارد و این آدمیاناند که فراموش میکنند» ‒ سرگذشت یک قطرهی آب را از کاخ شاهی تا دهان نوزادی در ساحل تیمز و تا پیشانی دختری ایزدی در کرانهی دجله دنبال کرده است. در این میان، حماسهی گیلگمش، کتابخانهی آشوربانیپال، زبالهگردهای لندن، ملکه ویکتوریا، سد ایلیسو، شهر باستانی حصنکیفا و آیینهای ایزدی در لالش، همگی در یک بافت روایی به هم میپیوندند. رودهایی در پهنهی آبی آسمان اثری است که هم به تاریخ و اسطوره سر میزند و هم به زندگی روزمرهی فرودستان، و از خلال این رفتوآمدها دربارهی قدرت، فراموشی، روایت و بهای توسعه حرف میزند. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب رودهایی در پهنه آبی آسمان
کتاب رودهایی در پهنهی آبی آسمان اثری از الیف شافاک است که با ترجمهی علی سلامی در نشر گویا منتشر شده و از همان سطرهای آغازین، جهان خود را با یک قطرهی باران بنا میکند. روایت با نینوا و آشوربانیپال شروع میشود؛ پادشاهی که هم کتابخانهای عظیم میسازد و هم فرمان قتل و سوزاندن نزدیکترین آموزگارش را میدهد. در این بخش، کاخ شمالی، گاوهای بالدار، لوح لاجوردین حماسهی گیلگمش و کتابخانهی شاهی با جزئیات دقیق تصویر شدهاند. شافاک نشان داده است چگونه شاهی «فرهیخته» میتواند همزمان حامی دانش و طراح قحطی، خشکسالی و کشتار باشد؛ کسی که رودها را مهار میکند، چاهها را مسموم میکند و آب را به سلاح بدل میسازد. در دل همین صحنهها، قطرهی باران روی موی شاه مینشیند، شاهد خیانت، شکنجه و سوزاندن استاد میشود و بعد تبخیر میشود؛ اما حافظهاش را از دست نمیدهد. این ایدهی «حافظهی آب» در سراسر کتاب تکرار میشود و به نخ نامرئی میان فصلها بدل شده است. در ادامهی کتاب رودهایی در پهنهی آبی آسمان، روایت به لندن ۱۸۴۰ میپرد و کودکی به نام آرتور را در ساحل آلودهی تیمز دنبال میکند؛ نوزادی که در میان زبالهگردها، فاضلابها و برف زودرس به دنیا میآید، در همان روزی که ملکه ویکتوریا نخستین فرزندش را در کاخ باکینگهام به دنیا میآورد. تضاد میان گهوارهی ماهاگونی و روتختی ابریشمی در کاخ، با جامههای گلآلود و موشخوردهی کنار رود، در متن برجسته شده است. آرتور «شاه فاضلابها و زاغهها» نام میگیرد و موهبت حافظهای خارقالعاده دارد؛ هر تصویر، صدا و حسی را برای همیشه به یاد میسپارد، همانطور که قطرهی آب همهچیز را در خود ثبت میکند. خط سوم روایت، به نارین و مادربزرگش در کرانهی دجله در ترکیهی ۲۰۱۴ میپردازد؛ دختری ایزدی که تعمیدش با آب مقدس لالش زیر سایهی بولدوزرها، پروژهی سد ایلیسو و برچسب «شیطانپرست» قطع میشود. در این بخش، سرنوشت روستاها، کوچ اجباری، محو حصنکیفا، و تصمیم مادربزرگ برای بردن نارین به لالش، در کنار توصیف آیینها، دعاها و زبان عاطفی مادربزرگ روایت شده است. کتاب در فصلهای بلند و بخشبندیشده پیش میرود؛ از «قطرهی باران» و «باد» تا بخشهایی که با نام شخصیتها (مثل آرتور و نارین) و نشانهی شیمیایی آب (هاش دو او) مشخص شدهاند و سه زمان و سه زندگی را به هم متصل میکنند.
خلاصه داستان رودهایی در پهنه آبی آسمان
در رودهایی در پهنهی آبی آسمان، الیف شافاک از یک تصویر ساده شروع کرده است: قطرهای باران که بر موی آشوربانیپال مینشیند و شاهد خشونت، خیانت و کتابسوزی میشود. این قطره، در کاخ شمالی نینوا، همراه شاهی است که هم کتابخانهای بیسابقه از لوحهای گلی و لاجوردی گرد آورده و هم با قحطیسازی، مسمومکردن چاهها و جنگهای پیدرپی، رودها را به ابزار مرگ بدل کرده است. لوح لاجوردین حماسهی گیلگمش، با حاشیهنویسیای که در آن بهجای نبو از نیسابا، الههی فراموششدهی داستانسرایی، ستایش شده، شاه را خشمگین میکند؛ اما او بهجای نابودکردن لوح، آن را در اتاقی پنهان نگه میدارد. در همین زمان، استاد و مشاور قدیمی شاه به جرم خیانت و افشای اطلاعات به برادر رقیب، دستگیر و در نهایت به فرمان آشوربانیپال زندهزنده سوزانده میشود؛ بیآنکه شاه دستان خود را به خون آلوده کند. قطرهی باران، در گرمای آتش تبخیر میشود، اما آنچه دیده است در «ذات بنیادینش» باقی میماند. در خط روایی دوم، همان آب در قالب دانهای برف بر صورت نوزادی در ساحل تیمز مینشیند؛ کودکی که زبالهگردهای چلسی او را «شاه آرتور فاضلابها و زاغهها» مینامند. متن، لندن صنعتی را با رودخانهای مملو از فاضلاب، لاشه، مواد شیمیایی و زباله تصویر کرده است؛ جایی که زبالهگردها در تونلهای فاضلاب و گلولای رود بهدنبال قاشق نقره، سنجاقسینه و سکه میگردند و هر لحظه خطر غرقشدن در پساب یا انفجار گاز تهدیدشان میکند. آرتور در همان لحظهی تولد، طعم برف را با شیر مادر تجربه میکند و بعدها آن را چنین به یاد میآورد. او حافظهای استثنایی دارد؛ هر تصویر و صدا را مثل لوحی گلی در ذهنش ثبت میکند و این موهبت، هم امکان یادگیری و هم بارِ فراموشناپذیری رنجها را برایش به همراه دارد. در خط سوم، نارین نُهساله در کرانهی دجله، زیر قطرات آب مقدس لالش، در آستانهی تعمید است که بولدوزرهای پروژهی سد ایلیسو آیین را برهم میزنند. راننده، ایزدیان را «شیطانپرست» مینامد و ماشینهای غولپیکر، خاک، ریشهها و لایههای تاریخ را از بستر رود بیرون میکشند. شیخ و سالخوردگان ناچارند آیین را نیمهکاره رها کنند و مادربزرگ، که دجله و درختان پسته و روستای رو به زوال را دوست دارد، تصمیم میگیرد نارین را برای تعمید به درهی مقدس لالش در عراق ببرد؛ سفری که در دل ناامنی، جنگ و کوچ اجباری طرحریزی میشود. در پسِ این سه روایت، ایدهی مرکزی کتاب این است که آب، در همهی شکلهایش، حافظ داستانها، خشونتها و مهربانیهاست؛ از سیلهای باستانی و حماسهی گیلگمش تا فاضلابهای لندن و سدهای معاصر، و انسانها با فراموشی، خود را از پیامدهای کارهایشان جدا میکنند.
چرا باید کتاب رودهایی در پهنه آبی آسمان را بخوانیم؟
رودهایی در پهنهی آبی آسمان اثری است که سه دورهی تاریخی و سه جغرافیای متفاوت را با یک عنصر مشترک به هم وصل کرده است: آب. این کتاب نشان داده است چگونه رودها، باران و برف، همزمان منبع زندگی و ابزار مرگاند؛ چگونه میتوانند باغها، کتابخانهها و شهرها را بسازند و همانقدر آسان، آنها را ببلعند. خواننده در دل روایت، با نینوا و کتابخانهی آشوربانیپال، با فقر و آلودگی لندن و با سدسازی و کوچ اجباری در کردستان و عراق روبهرو میشود، بیآنکه متن به گزارشنویسی تبدیل شود؛ همهچیز از خلال سرگذشت شخصیتها و جزئیات روزمره پیش میرود. این کتاب برای کسانی که به پیوند اسطوره و تاریخ با زندگی امروز علاقهمند هستند، امکان مقایسهی سه جهان را فراهم کرده است: جهان شاهی که گیلگمش را میخواند و همزمان دستور قحطی میدهد، جهان کودکی که در فاضلابها به دنیا میآید اما ذهنی استثنایی دارد، و جهان دختری ایزدی که میان آیینهای مقدس و بولدوزرهای زرد گرفتار شده است. در پسِ این سرگذشتها، پرسشهایی دربارهی مسئولیت در برابر طبیعت، بهای توسعه، سرنوشت اقلیتها، و نقش داستان و حافظه در برابر فراموشی جمعی طرح شده است. زبان تصویرپرداز و جزئینگر متن، صحنههایی ماندگار از کاخها، فاضلابها، رودها و روستاها ساخته است که خواننده را درگیر میکند و اجازه میدهد مفهوم抽象ی مثل «حافظهی آب» در قالب تجربههای حسی و عینی فهمیده شود.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
به کسانی پیشنهاد میشود که به روایتهای چندزمانی و چندمکانی علاقهمند هستند، خوانندگان آثار الیف شافاک، دوستداران اسطورهی گیلگمش و تاریخ بینالنهرین، کسانی که به موضوعاتی مثل محیطزیست، سدسازی، کوچ اجباری و سرنوشت اقلیتهای دینی کنجکاوند، و همچنین مخاطبانی که از دنبالکردن شخصیتهایی با گذشتههای پیچیده و حافظههای پرجزئیات لذت میبرند.
بخشی از کتاب رودهایی در پهنه آبی آسمان
«آب... شگفتترین مادهٔ شیمیایی، راز بزرگ. با دو اتم هیدروژن در نوکها، هر یک پیوندیافته با یک اکسیژن در مرکز، مولکولی است خمیده، نه مستقیم؛ که اگر مستقیم بود، حیاتی بر زمین نمیبود... داستانی برای گفتن نمیماند. سه اتم گرد هم میآیند تا آب را شکل دهند: هاش دوُ او. سه شخصیت از فراسوی مرزهای زمان و مکان به هم میپیوندند و با هم این داستان را میسازند... او آرتور در کنار رود تیمز، ۱۸۴۰ امسال زمستان پیش از موعد به لندن رسیده و انگار خیال رفتن ندارد. برف زودهنگام در ماه اکتبر شروع به باریدن کرده و سرما روزبهروز بیشتر میشود. گلسنگهای دیوارها، خزههای صخرهها و سرخسهایی که از شکافها سر بیرون آوردهاند، همه زیر پوششی از بلورهای یخ، چون سوزنهای نقرهای میدرخشند. کرمهای ابریشم و قورباغهها که خود را برای فصل سرما آماده کردهاند، آرام آرام تن به یخزدن میدهند و خوشحالند که تا بهار سال بعد از این خواب زمستانی بیدار نمیشوند. دعا و نفرین مردم به محض بیرونآمدن از دهانشان به قندیلهایی تبدیل میشود که از شاخههای لخت درختان آویزان است. گاهی که باد میوزد، صدای زنگولهوار و سبکی از این قندیلها برمیخیزد. ولی برخلاف سرمای شدید هوا، رود تیمز دیگر مانند چند دههٔ پیش یخ نمیبندد. آن زمان آب رودخانه چنان سخت یخ میزد که مردم برای تفریح فیلی را از روی آن عبور میدادند و از این سو تا آن سوی رود مسابقات هاکی برگزار میکردند. حالا فقط کنارههای رود است که یخ میزند و آب همچنان در میانهٔ دو دیوار بلورین و سپید جریان دارد. چه هوا سرد باشد یا گرم، طوفانی یا آرام، بوی رودخانه تغییر چندانی نمیکند؛ رایحهای تند، گزنده و آزاردهنده. بویی که به عمق پوست نفوذ میکند، بر آن مینشیند و تا اعماق ریهها رسوخ میکند. رود تیمز ‒ که با نامهای تامسیس، تمز، تاماسا و تاریک نیز شناخته میشود ‒ اگرچه زمانی به آب گوارا و ماهیان خوشطعمش معروف بود، اکنون به رنگ قهوهای تیره و گلآلود روان است. این رود که در طول عمر طولانیاش هرگز چنین متروک و بیپناه نبوده، اینک به پسماندهای صنعتی، زبالههای پوسیده، مواد شیمیایی کارخانهها، لاشههای جانوران، اجساد انسانها و فاضلاب تصفیهنشده آلوده است.»
حجم
۵۸۸٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۴۹۵ صفحه
حجم
۵۸۸٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۴۹۵ صفحه