
کتاب گرگ و میش
معرفی کتاب گرگ و میش
کتاب گرگومیش نوشتهی پائولا هاوکینز با ترجمهی نرگس جوکار روایتی معمایی، پرتعلیق و چندلایه از جهان هنر معاصر، رازهای خانوادگی و یک ناپدیدشدن قدیمی است که سایهاش هنوز بر زندگی آدمهای امروز افتاده است. نشر گویا آن را منتشر کرده است و این اثر در مجموعهی رمانهای پلیسی؛ ۴۰ جای گرفته که همین جایگاه، بر وجه معمایی و جنایی داستان تأکید میکند. داستان از یک مجسمهی ظاهراً بیخطر به نام «دستهی دوم» شروع میشود؛ اثری از هنرمند مشهور، ونسا چپمن، که در آن تکهای استخوان به کار رفته و یک انسانشناس پزشکی قانونی ادعا میکند این استخوان متعلق به انسان است، نه حیوان. همین کشف، پای موزهها، بنیادهای هنری، وارثان ثروتمند و دوستان قدیمی هنرمند را وسط میکشد و بهتدریج پرده از گذشتهای پر از خیانت، ناپدیدشدن و خشونت برمیدارد. گرگومیش بین حال و گذشته، دفتر خاطرات و روایت سومشخص، و میان شهر و جزیرهی دورافتادهی اریس در نوسان است و فضایی میسازد که در آن هنر، مرگ، عشق و قدرت به هم گره خوردهاند. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب گرگ و میش
کتاب گرگومیش داستانش را از دل یک اثر هنری آغاز کرده است؛ مجسمهای به نام دستهی دوم از ونسا چپمن که در موزهی تیت مدرن به نمایش درآمده و روی برچسب معرفی آن، از «دندهی چهارپایان» بهعنوان یکی از مصالح یاد شده است. ایمیلی از سوی یک انسانشناس پزشکی قانونی همهچیز را بههم میریزد: او با قطعیت مینویسد که این دنده، انسانی است نه حیوانی. از همین نقطه، پائولا هاوکینز شبکهای از شخصیتها را وارد ماجرا میکند: جیمز بکر، متصدی بنیاد فربرن که آثار ونسا را در اختیار دارد؛ سباستین لنکس، وارث ثروتمند و رئیس بنیاد؛ هلنا، همسر باردار بکر؛ و گریس هسول، پزشک بازنشسته و دوست و وصی ونسا که در جزیرهی اریس زندگی میکند. کتاب گرگومیش در فصلهای شمارهدار و بخشهای میانبرشی نوشته شده است؛ بخشی از متن بهصورت روایت سومشخص از زاویهی دید بکر و گریس و دیگران پیش میرود و بخشی دیگر، دفتر خاطرات ونسا چپمن است که بدون تاریخ مشخص، تکهتکه در میان فصلها قرار گرفته است. این دفترها از روزهای زندگی او در کاتسوولدز، سفرها، نمایشگاهها، رابطهی پرتنش با شوهرش جولیان و آشنایی با دلال آثار هنری، داگلاس لنکس میگویند و بهتدریج تصویری از هنرمندی میسازند که میان میل به تنهایی، جاهطلبی هنری و خشمی فروخورده سرگردان است. کتاب گرگومیش در ادامه، با رفتوآمد میان زمان حال و گذشته، معمای ناپدیدشدن جولیان چپمن را به استخوان داخل مجسمه پیوند میزند. جولیان سالها پیش در سفری به جزیرهی اسکاتلندی اریس، جایی که ونسا در آن زندگی میکرد، ناپدید شده و هرگز جسد یا خودروی او پیدا نشده است. رسانهها و خانوادهی جولیان، ونسا را زنی سرد، بیاحساس و حتی مظنون میبینند، درحالیکه دفتر خاطرات او از درون متلاطم، تردیدها و خشم فروخوردهاش پرده برمیدارد. در زمان حال، بکر برای روشنکردن ماجرای استخوان و جلوگیری از آسیبدیدن مجسمه، به اریس میرود تا با گریس هسول گفتوگو کند و به مدارک و دفترچههای ونسا دسترسی پیدا کند؛ مدارکی که بنیاد فربرن سالهاست برای بهدستآوردنشان تحتفشار و پیگیری حقوقی بوده است. در کنار این خط اصلی، کتاب به روابط قدرت در جهان هنر، دعواهای حقوقی بر سر ارث هنری، نقش موزهها و بنیادها، و همچنین به زندگی روزمره در جزیرهای که جزرومد آن را هر روز دو بار از خشکی جدا میکند میپردازد. فصلها با توصیفهای دقیق از دریا، مه، صخرهها و کارگاه ونسا، و نیز با جزئیات فنی دربارهی سرامیک، لاک اوروشی، ورق طلا و شیوهی ساخت مجسمهها همراه شدهاند و در مجموع، فضایی میسازند که در آن مرز میان اثر هنری و صحنهی جرم، و میان یادبود و مدرک جنایی، مبهم میشود.
خلاصه داستان گرگ و میش
در گرگومیش، نقطهی شروع داستان یک اشتباه ظاهراً ساده در برچسبگذاری موزهای است: روی برچسب مجسمهی دستهی دوم نوشته شده «دندهی چهارپایان»، اما ایمیل یک انسانشناس پزشکی قانونی میگوید این دنده، انسانی است. این ادعا، تیت مدرن را در موقعیتی حساس قرار میدهد؛ نمایش ناخواستهی بقایای انسانی میتواند اعتبار موزه را زیر سؤال ببرد. تیت مجسمه را از نمایشگاه برمیدارد و از بنیاد فربرن، مالک اثر، میخواهد اجازهی آزمایش استخوان را بدهد. جیمز بکر، متصدی بنیاد، میداند که برای آزمایش باید محفظهی شیشهای شکسته شود و این یعنی آسیبزدن به خود اثر و ازبینرفتن بخشی از حضور فیزیکی ونسا در آن، از جمله اثر انگشت و رد نفسش. بکر برای یافتن راهحلی که هم موزه را آرام کند و هم مجسمه را حفظ کند، به سراغ گریس هسول میرود؛ پزشک و دوست قدیمی ونسا که مجری وصیتنامهی اوست و هنوز بخش بزرگی از مدارک، دفترچهها و شاید برخی آثار را نزد خود نگه داشته است. رابطهی بنیاد فربرن با گریس سالهاست پرتنش است؛ داگلاس لنکس، بنیانگذار بنیاد، او را به پنهانکردن آثار و بیکفایتی متهم کرده بود و پای وکلا به ماجرا باز شده بود. حالا بکر با لحنی ملایمتر و رویکردی پژوهشی، به جزیرهی اریس میرود تا هم دربارهی استخوان دستهی دوم سرنخی پیدا کند و هم شاید به دفترهای خاطرات و طرحهای ونسا دسترسی یابد. در جزیره، جزرومد و انزوای اریس، فضای داستان را شکل میدهد. گریس ابتدا با خشونت و سوءظن به بکر واکنش نشان میدهد و وقتی میفهمد که برخی در بنیاد احتمال میدهند استخوان متعلق به جولیان چپمن باشد، او را از خانه بیرون میکند. جولیان، شوهر جذاب و خیانتکار ونسا، سالها پیش در سفری به اریس ناپدید شده و رسانهها و خانوادهاش، از جمله خواهرش ایزابل، هنوز در مصاحبهها ونسا را زنی بیاحساس و شاید بیمیل به یافتن او تصویر میکنند. در متن، مقالهای قدیمی از مجلهی تاتلر بازخوانی میشود که در آن، جولیان بهعنوان «شیطان دوستداشتنی» و ونسا بهعنوان همسری سرد و بلندپرواز معرفی شده است. در لابهلای این رویدادهای زمان حال، دفتر خاطرات ونسا چپمن قرار دارد که از سالهای زندگی در کاتسوولدز، سفر به کورنوال و ناپل، نمایشگاهها، نقدها، رابطهی پرتنش با جولیان و آشنایی با داگلاس لنکس میگوید. او از خستگی از حومهی مرفه، از میل به طبیعت وحشی، از حس آزادی در تنهایی و از وسوسهی کشتن یا رهاکردن جولیان مینویسد. در بخش دیگری، گریس در زمان حال به کارگاه متروک ونسا برمیگردد؛ جایی پر از ابزار، جعبههای مدارک، جمجمهی پرندگان و چکشهای سنگتراشی که کمتر استفاده شدهاند. او جعبهای از مدارک را برمیدارد و به خانه میبرد، درحالیکه زیر فشار ایمیلها و نامههای حقوقی بنیاد فربرن است. داستان بهتدریج نشان میدهد که دستهی دوم یکی از تنها هفت مجسمهای است که ونسا با ترکیب سرامیک، استخوان و مصالح دیگر ساخته و این مجموعه به دورهای تعلق دارد که او برای نقاشیکردن دچار بحران شده بود. معمای اصلی کتاب، در پیوند میان این مجسمه، استخوان ناشناس، ناپدیدشدن جولیان و تصویری است که دیگران از ونسا ساختهاند؛ تصویری که با صدای خود او در دفتر خاطرات، مدام به چالش کشیده میشود.
چرا باید کتاب گرگ و میش را بخوانیم؟
گرگومیش از دل یک موقعیت ظاهراً تخصصی و موزهای، به سؤالاتی گستردهتر دربارهی هنر، اخلاق و روایتهای رسمی نزدیک شده است. داستان نشان میدهد که یک تکه استخوان در دل یک مجسمه چطور میتواند مرز میان «اثر هنری» و «مدرک جرم» را مخدوش کند و موزهها، بنیادها و وارثان را در برابر پرسشهای اخلاقی و حقوقی قرار دهد. در عین حال، کتاب به پشتصحنهی جهان هنر معاصر سرک میکشد: دعواهای حقوقی بر سر ارث هنری، نقش گالریدارها و بنیادها در ساختن یا تخریب شهرت هنرمندان، و نحوهی روایت رسانهها از زندگی خصوصی هنرمندان. از سوی دیگر، گرگومیش با ساختاری چندصدایی، تصویر یک هنرمند زن را از دل دفتر خاطرات، نقدها و نگاه دیگران بیرون میکشد و نشان میدهد که چطور شخصیت او در رسانهها بهعنوان زنی سرد و ناسازگار تثبیت شده، درحالیکه نوشتههای خودش از تنهایی، خشم، میل به آزادی و کشمکش میان کار و زندگی مشترک حکایت دارند. جزیرهی اریس و جزرومد روزانهاش، فضایی نمادین برای این کشمکشها میسازد؛ جایی که راه ارتباط با خشکی هر روز دو بار باز و بسته میشود و شخصیتها میان انزوا و وابستگی معلق میمانند. برای کسانی که به رمانهای معمایی کندپیشرو، شخصیتمحور و آغشته به جزئیات هنری و فضاسازی علاقه دارند، این کتاب میتواند تجربهای درگیرکننده باشد.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن گرگومیش به کسانی پیشنهاد میشود که به رمانهای معمایی و جنایی آرام، با تمرکز بر شخصیتها و فضا، علاقه دارند؛ به دانشجویان و علاقهمندان هنرهای تجسمی، موزهداری و تاریخ هنر که کنجکاوند داستانی دربارهی پشتصحنهی بنیادها و گالریها بخوانند؛ به کسانی که از روایتهای چندصدایی و دفتر خاطرات در دل داستان لذت میبرند؛ و به خوانندگانی که دنبال متنی هستند که در آن روابط قدرت، جنسیت، شهرت هنری و اخلاق نمایش آثار هنری در هم تنیده شده باشد.
بخشی از کتاب گرگ و میش
«۱ در سرمای دلپذیر صبحگاهی اکتبر، جیمز بکر روی پل پیادهرو ایستاده، به نرده تکیه داده و سیگاری میپیچید. زیر پایش، جوی آب، تیره و آرام جریان دارد. آب کموبیش یخزده و مانند شربتی غلیظ روی سنگهای نارنجی سوخته جاری است. اینجا میانهٔ مسیر روزانهٔ او، از خانهٔ «گیمکیپر»، محل زندگیاش تا «عمارت فِربرن»، محل کارش، است. مسیری که پیمودن آن، اگر سیگاری نکشد، دوازده دقیقه و اگر برای سیگارکشیدن بایستاد، پانزده دقیقه طول میکشد. یقهٔ کتش را بالا داده. سریع به پشت سرش نگاه میاندازد؛ با این هیبت از دید دیگران مشکوک به نظر میرسد، هرچند نیازی به پنهانکاری ندارد. هضمش سخت است؛ ولی او جزئی از اینجاست. حتی خودش بهزحمت باورش میشود. چطور شد که او، بچهٔ نامشروع یک زن صندوقدار سوپرمارکت، پسری از یک مدرسهٔ دولتی با لباسهای بنجل، اینجا در فِربرن بین اشرافزادگان زندگی و کار میکند؟ او با این محیط جور در نمیآید. بااینحال، انگار به واسطهٔ سختکوشی، از سر شانس و با کمی ناروزدن، حالا اینجاست. سیگارش را روشن میکند و دوباره به پشت سر نگاهی میاندازد. به خانه نگاه میکند، نور گرمی که از پنجرهٔ آشپزخانه میتابد نردهٔ چوبی را طلایی میکند. کسی حواسش به او نیست؛ هلنا با بالشی بین زانوهایش، هنوز خواب است. قرار نیست کسی او را در حین شکستن قولش برای ترک سیگار ببیند. سیگار را کم کرده حالا فقط سه تا در روز میکشد و تا وقتی که هوا آنقدر سرد شود که آب هم یخ بزند، دیگر اصلاً نمیکشد. به نرده تکیه میدهد و محکم به سیگارش پک میزند، به تپههای شمال نگاه میکند که قلههایشان دیگر سفیدپوش شده. از یک جایی صدای آژیر ماشین پلیس یا آمبولانسی به گوش میرسد؛ به نظرش میرسد که نوری آبی را در جاده میبیند. خونش به جریان میافتد و نیکوتین سرش را به دوران میاندازد؛ ترسی خفیف اما واقعی در دلش میپیچد.»
حجم
۲۸۹٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۳۵۹ صفحه
حجم
۲۸۹٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۳۵۹ صفحه