با کد تخفیف Salam اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پاره وقت اثر شرمن الکسی

کتاب خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پاره وقت

نویسنده:شرمن الکسیمترجم:رضی هیرمندیانتشارات:نشر افقسال انتشار:۱۳۹۰تعداد صفحه‌ها:۲۸۰ صفحهدسته‌بندی:امتیاز:
۴.۰از ۳ رأیخواندن نظرات
انتشاراتنشر افق

سال انتشار۱۳۹۰

تعداد صفحه‌ها۲۸۰ صفحه

دسته‌بندی

معرفی کتاب خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پاره وقت

کتاب خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت نوشتهٔ شرمن الکسی با ترجمهٔ رضی هیرمندی در نشر افق چاپ شده است. این کتاب در سال ۲۰۰۷ انتشار یافت و برنده‌ٔ جایزه‌ٔ کتاب سال آمریکا شد.

درباره کتاب خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت

کتاب خاطرات صد‌در‌صد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت داستان زندگی آرنولد اسپیریت جونیور از زبان خود اوست. آرنولد سرخ‌پوستی است که به‌دلیل مشکلی که در هنگام تولد برایش پیش آمد، سرش با بقیهٔ بدنش تناسب ندارد. علاوه‌بر‌ این ایراد ظاهری چشم‌هایش نیز ضعیف است و به‌جای ۳۲ تا دندان ۴۲ دندان دارد. بی‌نهایت لاغر است و سرش، دستانش و پاهایش متناسب با بدنش نیست و بزرگ است. زبانش می‌گیرد و از همه بدتر، مدام یکی از پاهایش به دیگر گیر می‌کند و زمین می‌خورد.

آرنولد تصمیم می‌گیرد که از محلهٔ سرخ‌پوست‌ها بیرون برود. او که به نقاشی و کشیدن کاریکاتور علاقه‌مند است، می‌خواهد به مدارس دولتی سفیدپوست‌ها در واشنگتن برود. این تصمیم مشکلات زیادی را هم از سمت سرخ‌پوست‌ها و هم از سوی سفید‌پوست‌ها برای او رقم می‌زند.

بروس بارکوت، منتقد روزنامه نیویورک‌تایمز، کتاب خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت را به‌خاطر تلخی شیرین آن ستوده‌ است. او می‌گوید که این کتاب خواننده را درآن‌واحد به خنده می‌اندازد و اشکش را درمی‌آورد. دلیل این موضوع را صداقت مثال‌زدنی نویسنده می‌داند که خواننده را پایبند کتاب می‌کند.

عناوین فصل‌های کتاب به این شرح است:

باشگاه چشم‌کبو‌د‌ها / چرا مرغ این‌همه برای من مهم است؟ / انتقام جزئی از اسم من است. / هندسه همچین الکی نیست. / امید در برابر امید / وقتی باید بری برو / چه‌طور باید با هیولاها جنگید. / مشورت با مادربزرگ / هالووین / درمانده و آس‌و‌پاس پیش به‌سوی عید شکرگزاری / خواهرم ایمیل می‌فرستد. / درد‌و‌رنج گرسنگی / رقص، رقص، رقص / به کامپیوترت اعتماد نکن / بازی نفس‌گیر / چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است / مراسم شب عزل / قلب والنتین / مثل شیر وسط میدان / من و راودی درباره‌ٔ بسکتبال بحث جدی و دورودرازی داشتیم. / کارنامه‌ٔ سال اول دبیرستان / حالا که حرف لاک‌پشت‌ها شد.

کتاب خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب به علاقه‌مندان به داستان‌های بومیان آمریکا پیشنهاد می‌شود.

درباره شرمن الکسی

شرمن الکسی رمان‌نویس، داستان‌کوتاه‌نویس، شاعر و فیلم‌نامه‌نویس سرخ‌پوست است که تاکنون ۱۷ کتاب منتشر کرده است. الکسی برندهٔ جایزهٔ قلم همینگوی سال ۹۳ است. رمان برجستهٔ او به نام خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت را انتشارات لیتل براون در سال ۲۰۰۷ چاپ کرد. داستان «تو گرو بگذار، من پس می‌گیرم» نخستین بار در آوریل ۲۰۰۳ در مجلهٔ نیویورکر و سپس در مجموعه داستان‌های برگزیدهٔ جایزهٔ او. هنری در سال ۲۰۰۵ منتشر شده است.

بخشی از کتاب خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت

«دقیق‌ترش را بخواهید، نه، آب نبود. راستش به دنیا که آمدم مایعِ نخاعی داخل جمجمه‌ام بیش از اندازه بود. اما مایع نخاعی مغز اصطلاحِ شیکِ دکترها برای روغن داخلِ مغز است. روغن مغز توی لوب‌ها همان کاری را می‌کند که روغن ماشین توی موتور. یعنی باعث می‌شود قطعه‌ها نرم و روان کار کنند. اما وضع من وارونه بود یعنی موقع تولد توی جمجمه‌ام آن‌قدر روغن بود که کم‌کم غلیظ و چندش‌آور و قر و قاتی شد و برعکس کار را خراب کرد، تا جایی که موتورِ فکر کردن و نفس کشیدن و زندگی‌کردنم به پِت‌پِت افتاد و خفه کرد.

مغزم داشت توی روغن غرق می‌شد.

اوضاع کلاً شلم‌شوربا و خنده‌دار شده بود؛ مغزم شده بود عینهو یک ظرف سیب‌زمینی سرخ‌کردهٔ غول‌پیکر. حالا اگر جدی‌تر و شاعرانه‌تر و دقیق‌ترش را بخواهید: «به دنیا که آمدم روی مغزم آب بود.»

بگذریم، شاید این‌جور گفتن هم زیاد جدی نباشد. شاید کل قضیه واقعاً عجیب و غریب و خنده‌دار باشد.

اما، خدای من، آیا پدر و مادر و خواهر بزرگ‌ترم، مادربزرگم و عموزاده‌هایم، دایی‌ها و خاله‌هایم، آن‌ها هم وقتی دکترها داشتند جمجمهٔ کوچولویم را باز می‌کردند و با یک مکندهٔ ریز تمام آب اضافی را بیرون می‌کشیدند، قضیه را خنده‌دار می‌دیدند؟

من همه‌اش شش سالم بود و زیر عمل جراحی کاری جز خِرخِر کردن ازم برنمی‌آمد. حتی اگر یک‌جورهایی از زیر آن جاروبرقی کوچولو جان سالم به در می‌بردم مغزم قاعدتاً باید آسیب‌های جدی می‌دید و بقیهٔ عمرم را عینِ علف زندگی می‌کردم.

خُب، معلوم است که از زیر تیغ جراحی قِسر در رفتم. اگر در نمی‌رفتم که حالا مشغول نوشتن این چیزها نبودم. اما گرفتار مشکلات جسمی جورواجوری شده‌ام که نتیجهٔ مستقیم آسیب مغزی است.

اول از همه، قسمتم چهل و دوتا دندان شد. آدم معمولی سی و دوتا دندان دارد، درست؟ اما من چهل و دوتا دندان داشتم.»

نظری برای کتاب ثبت نشده است
بریده‌ای برای کتاب ثبت نشده است