با کد تخفیف Salam اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب کورسرخی اثر عالیه عطایی

کتاب کورسرخی

نویسنده:عالیه عطاییانتشارات:نشر چشمهسال انتشار:۱۳۹۹تعداد صفحه‌ها:۱۳۱ صفحهدسته‌بندی:امتیاز:
۴.۲از ۲۳ رأیخواندن نظرات
انتشاراتنشر چشمه

سال انتشار۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها۱۳۱ صفحه

دسته‌بندی

معرفی کتاب کورسرخی

کتاب کورسرخی؛ روایت‌هایی از جان‌ و جنگ نوشتهٔ عالیه عطایی است و نشر چشمه آن را منتشر کرده است.

درباره کتاب کورسرخی

کتاب کورسرخی ۹ جستار غم‌انگیز و تراژیک دربارهٔ افغانستان و تجربهٔ زیستهٔ مهاجران افغانستانی است. این جستارها در عین اینکه ذهن خواننده را مشغول می‌کنند و او را به فکر وامی‌دارند، اشک و غصه را هم راهی چشمانش می‌کنند.

این کتاب راوی مشکلات و غصه‌هایی است که هر افغانستانی‌ در این‌ سال‌های سخت با آن‌ها دست و پنجه نرم کرده و قسمتی از آن را بر دوش کشیده است. این تجربه‌ها از این قرار هستند: جنگ، بی‌وطنی، هویت‌های چندگانه، جهاد، خشونت، مهاجرت، مرزنشینی و… .  کتاب اعتقاد دارد حتی اگر مهاجران افغانستانی از جنگ فرار کنند و در بهشت سکنی گزینند، باز هم غصه در دلشان وجود دارد و آرام نمی‌گیرند و به یاد وطن هستند. در این جستارها عطایی می‌خواهد به این پرسش مهم جواب دهد که «ما چه کسی هستیم و چه کاره‌ایم؟»

این ۹ جستار سال‌های ۱۳۶۵ تا ۱۳۹۵ را از لحاظ زمانی شامل می‌شوند. بعضی از این جستارها مربوط به شخص راوی هستند (مثل مهمان شدن در منزل عمو در هرات و زنده شدن یک زخم قدیمی) و بعضی دیگر به خانوادهٔ او (خاله‌ای که پس از سال‌ها زندگی توام با سکوت در غربت تصمیم گرفته به کابل بازگردد) و بعضی دیگر به مهاجربودن و مهاجرت (مستندسازی از نسل دوم مهاجران افغانی در آلمان می‌خواهد برای مستندش از راوی فیلم بگیرد و او را به بازگشت ترغیب کند). عمده‌‌ٔ این روایات پایان‌هایی تکان‌دهنده و دراماتیک دارند.

مزیت عمدهٔ جستارهای عطایی این نکته است که همهٔ انسان‌ها در سرتاسر دنیا می‌توانند با نوشته‌های او همذات‌پنداری کنند و این احساسات مشترک را درک کنند. هر کسی که از محل زندگی‌اش رانده شده باشد و به‌نوعی بی‌وطن باشد، حرف دل عطایی را متوجه می‌شود.

این کتاب در ردهٔ ادبیات غیرداستانی و در شاخهٔ مشاهدات قرار دارد، اما می‌توان روایت داستانی را هم در آن دید. کتاب بین خاطره‌نویسی و حتی بیشتر نزدیک به رمان است. می‌توان کورسرخی را جستاری براساس زندگی واقعی دانست.

خواندن کتاب کورسرخی را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به دوستداران نوشته‌های مربوط به افغانستان و جستارهای مربوط به جنگ پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب کورسرخی

دستور غذای خورش بامیه در ایران و افغانستان مشترک است ولی مزه‌شان فرق دارد. مهمان عمویم در هرات بودم که خورش بامیهٔ افغانستانی را خوردم و با خود گفتم لابد بامیهٔ افغانستان با ایران فرق دارد. سعی کردم طعم آن را که قبلاً خورده بودم به یاد بیاورم اما نمی‌شد. برای کسی که از آشپزی سر درنمی‌آورد، یاد آوردن طعمْ یک جور دریا به قاشق پیمودن است. شاید این ترش‌تر بود یا تندتر یا چه می‌دانم شورتر؛ هر چه بود مزه‌اش مزهٔ ایران نبود.

به زن‌عمویم گفتم: «طعمش فرق می‌کند.»

گفت: «ان‌شاءالله شما در اقامت‌تان یک‌بار برای ما تیار کنی تا حالی‌دان شویم.»

دهان باز کردنِ بی‌موقع همین است، چون اصلاً بلد نیستم آشپزی کنم. در واقع من همیشه مصرف‌کنندهٔ غذا بوده‌ام نه سازنده‌اش و در فرهنگ ما این‌که زنی آشپزی نداند آن‌قدر دور از ذهن است که انگار گفته باشد زن نیستم و به‌جز این، برای زن‌عمویم که زنی سنتی از خاندان بارکزیِ پشتون بود و هیچ‌وقت من را خوش نداشت، دلیل دیگری بر این‌که من به درد پسرش نمی‌خوردم و همه‌چیز بازی کودکانه‌ای بیش نبوده است.



نظرات کاربران

vafa
۱۴۰۱/۰۳/۲۹

«دریغ از افغانستان عزیز که برادر کوچک ایران است و چه زمان‌های دراز، آباد و آزاد و پر جمعیت، در کنار برادر آرمیده بود و امروز، بیمار و زخم‌دار و پریشان، زیر سنگینی ستم درمانده است و بخارایش دیگر انتظار

- بیشتر
محسن
۱۴۰۱/۰۱/۱۸

جستارهای کتاب روایت‌های واقعیِ مهاجران افغانستانی است. عالیهٔ عطایی نویسندهٔ کتاب در یکی از مرزهای ایران و افغانستان بزرگ شده. در این کتاب از تجربه‌های خودش و نزدیکانش می‌‌نویسد، تجربه‌هایی از جنگ، مرزنشینی، مهاجرت و هویت. نویسنده از تجربه‌های داستان‌نویسی‌اش

- بیشتر
mary.sa
۱۴۰۰/۱۲/۲۶

چرا توضیحات کتاب انقدر کمه؟

Rahim
۱۴۰۱/۰۳/۲۴

کتاب سرشار است از درد و رنج غربت، از تنهایی، از جنگ ، از تجربه مکرر حماقت نسل‌ها.... هر واژه این قصه ها، بغض فروخورده ایی در خود دارد،و چقدر زخمهای این دوران عمیقند، نویسنده باید هزار سال سن داشته

- بیشتر
NafiesehKiani
۱۴۰۱/۰۲/۰۸

من نمی دانم واژه ی ناداستان از کجا وارد ادبیات ما شده است و کلمه ی بسیار کلی است . ما زندگینامه ، مستند نگاری ، سفرنامه ، خاطره نگاری و ... در ادبیاتمان داشته و داریم . این کتاب

- بیشتر
سیاوش
۱۴۰۱/۰۸/۲۳

چه قلم شیوایی. زیبا و روان. از پادکست کتابگرد باهاشون آشنا شدم. حرف خوب میزد. حرفهایش پشتوانه مطالعه داشت. نظر جالب و نابی در مورد تهران داشت اما در پایان این کتاب سوالی را از این مرز نشین دارم، او

- بیشتر
amir
۱۴۰۱/۰۷/۲۷

لطفا این کتاب را در بی نهایت قرار دهید.

shokouh
۱۴۰۱/۰۶/۰۳

نمیدونم چرا انقدر خودتونو درگیر داستان ، ناداستان ، رمان ، گزارش و روایت این کتاب کردین. این کتاب هرچیزی که اسمشو بزارید سراسر حقیقتِ دردِ. (دردِ جنگ، مرز، فرار و هویت...) حتما بخونید یا صوتیشو با صدای زیبای بانو عالیه

- بیشتر
mary
۱۴۰۱/۰۴/۲۷

دوسش داشتم

کاربر ۲۳۷۶۴۵۰
۱۴۰۱/۰۲/۰۱

هویت و مهاجرت از مهم ترین مسائل امروزه به زیبایی و روانی از قلم نویسنده در قالب زندگینامه اش بعنوان دختری افغان ثبت شده است دختری که با همسری ایرانی و پدر و مادری افغان بدنبال ریشه های هویتی خود

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه (۲۴)
حال هر سرزمین را باید از حال زن‌هایش شناخت. زنان مهاجر فقط خاک‌شان را جا نگذاشتند، هزارهزار فرزند به‌دنیانیامده‌شان هم در آن خاک جا مانده‌اند
mary
معادلات عاشقانه در جنگ، دو خط موازی است، دو خط که تا ابد در کنار هم کشیده می‌شوند و هیچ‌گاه به هم نمی‌رسند.
محسن
چه‌طور می‌شود به آدم‌ها گفت ما خانه نداریم چون وطن نداریم؟ نمی‌شود وطن نداشت وقتی پاسپورت داریم، کارت شناسایی، دفترچهٔ بیمه، تحصیلات رایگان…اما وقتی خانه در وطن نیست یا وطن جایی دور از خانه است یا وطنْ خودش نیست یا ما هیچ‌وقت در وطن نیستیم، مفهوم وطن برای ما انتزاعی می‌شود.
محسن
ایرانی‌ها وابسته بودند به اصالت حضور. سعی‌شان بر این بود که ثابت کنند از زمان پیدایش زمین اولین انسان‌ها بوده‌اند، اولین تمدن‌ها بوده‌اند. در هر شهر و دیاری که زندگی می‌کردند می‌خواستند ثابت کنند از قدیمی‌ها هستند، اصیل هستند و زمان زیادی از حضورشان می‌گذرد.
جوینده
از شما بیزارم که خاک‌مان را میراث‌دار درد و رنج کردید. شما که چشم‌هاتان چنین بینا به خود و نابینا به ما بود
mary
افسرِ زندانِ فردوس اهلِ شیراز است و روی میزش یک چوریِ زنانهٔ بافت افغانستان دارد با یک پاکت چای سبز هندی. می‌گوید: «تحفهٔ همین بچه‌هاست. وقتی دارند می‌روند برایم یادگار می‌گذارند و دعوتم می‌کنند به خانه‌هاشان در افغانستان.» نمی‌دانم باقی مرزهای دنیا چه‌طور است اما به نظرم فقط بین دو کشور هم‌زبان و هم‌فرهنگ می‌تواند این اتفاق بیفتد که زندانی به زندان‌بانش هدیه بدهد و وقت خروج دعوتش کند برود خاکش و مهمانش شود. رنجی در مرزهای مشترک ایران و افغانستان جاری است از جنس «کلمه» که دقیقاً در آن لحظات برای من و افسر و محمدعثمان یکی می‌شود.
معصومه توکلی
جهان برای مهاجر از شکلی به شکلی تبدیل می‌شود. می‌چرخد و مختصاتش جابه‌جا می‌شود اما نه آن‌قدر که آدمی سرگردان از جنگ را به همان نقطه‌ای برگرداند که یک روز چمدانِ رفتنش را بسته. جهان می‌چرخد و مهاجر هم می‌چرخد. جنگ‌زده امنیتش را از دست داده و بعد چنان به نداشتنش خو کرده که انگار داردش. همین می‌شود که اگر بگویند جنگ تمام شده برمی‌گردد. کسی که روزی در خانه‌اش را از ترس جان بسته، چه‌طور می‌تواند به خانه‌ای برگردد که کلیدش را به دست بیگانه‌ها سپرده؟ که چیزی را بسازد؟ برمی‌گردد. تقلایش را می‌کند. جهان چرخیده و در خیالش شاید بشود. مهاجر که در یک منطقه‌ای مابین مرگ‌وزندگی رها شده، لابد برمی‌گردد تا خودش را بیابد، غافل که خانهٔ ویرانه‌اش خشت‌به‌خشت به دستِ نامحرمان افتاده. اولین گلوله که شلیک شود، کمانه می‌کند به ده نسل بعد. تباهی تمامی ندارد. یک‌بار که فرار کردی باقی را باید فراری بمانی، حتی با پرچم سازمان ملل، صلیب سرخ… پرچم سفید صلح از هزار جا سوراخ است.
معصومه توکلی
در دورهٔ طالبان کفن نایاب بود و باید برای مردنِ آدم‌هامان پارچه قاچاق می‌کردیم: شش ذرع و نیم، چون نمی‌دانستیم بچه می‌میرد یا زن یا مرد. سلما خبر ندارد که از وقتی امریکایی‌ها آمده‌اند کارخانه‌های چینی برای‌مان کفن می‌بافند به مقدار نامتناهی و این لطف امریکا به ماست.
محسن
این خیال پسِ سرِ هر مهاجری هست که بالاخره یک جایی خانه‌ای دارد، هر چند خرابه.
محسن
ما به جای عروسک‌بازی، خانه می‌بافتیم. با نخ کاموا شکل خانه را درست می‌کردیم. خانهٔ ما اگر به تیزی سر قیچی گیر می‌کرد تا ته ریسیده می‌شد و باز بی‌خانه می‌شدیم. ما دختربچه‌ها آوار نخ‌های سرگردان بودیم. آدم‌ها چنین تصوری از بازی ندارند. از خانه هم. عقدهٔ خانه نداشتن ندارند. فکر می‌کنند همین که پول داشته باشی حتماً می‌توانی خانه داشته باشی. اما ما اگر پول هم داشته باشیم، مشروعیتش را نداریم. نخ خانه‌مان از یک جا ول می‌شود و هر لحظه در او بیم فروریختن است. اما چه خوب که دنیا یک‌شکل نیست، چه خوب که مردم چندان سر از روزگار ما درنمی‌آورند. چه‌طور می‌شود به آدم‌ها گفت ما خانه نداریم چون وطن نداریم؟ نمی‌شود وطن نداشت وقتی پاسپورت داریم، کارت شناسایی، دفترچهٔ بیمه، تحصیلات رایگان…اما وقتی خانه در وطن نیست یا وطن جایی دور از خانه است یا وطنْ خودش نیست یا ما هیچ‌وقت در وطن نیستیم، مفهوم وطن برای ما انتزاعی می‌شود. انتزاع را چگونه توضیح می‌دهند؟
معصومه توکلی