جملات زیبای کتاب کورسرخی | طاقچه
تصویر جلد کتاب کورسرخیsubscriptionAvailable

کتاب کورسرخی

روایت‌هایی از جان‌ و جنگ

نوع کتاب
۴.۱ امتیاز(از ۱۶۴ رأی)
پدیدآورندگان: 
عالیه عطایی
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
حوریا
۱۵۳
حال هر سرزمین را باید از حال زن‌هایش شناخت.
Call_Me_Mahi
۸۰
پرچم سفید صلح از هزار جا سوراخ است.
ملیکا
۶۸
نمی‌دانیم چرا چنین خون‌آلودیم وقتی گلوله‌ای به ما اصابت نکرده.
Mary gholami
۶۵
از شما بیزارم که خاک‌مان را میراث‌دار درد و رنج کردید. شما که چشم‌هاتان چنین بینا به خود و نابینا به ما بود
ندا آزادی
۶۰
حال هر سرزمین را باید از حال زن‌هایش شناخت.
Mary gholami
۳۷
حال هر سرزمین را باید از حال زن‌هایش شناخت. زنان مهاجر فقط خاک‌شان را جا نگذاشتند، هزارهزار فرزند به‌دنیانیامده‌شان هم در آن خاک جا مانده‌اند
جوینده
۳۳
ایرانی‌ها وابسته بودند به اصالت حضور. سعی‌شان بر این بود که ثابت کنند از زمان پیدایش زمین اولین انسان‌ها بوده‌اند، اولین تمدن‌ها بوده‌اند. در هر شهر و دیاری که زندگی می‌کردند می‌خواستند ثابت کنند از قدیمی‌ها هستند، اصیل هستند و زمان زیادی از حضورشان می‌گذرد.
محسن
۳۰
چه‌طور می‌شود به آدم‌ها گفت ما خانه نداریم چون وطن نداریم؟ نمی‌شود وطن نداشت وقتی پاسپورت داریم، کارت شناسایی، دفترچهٔ بیمه، تحصیلات رایگان…اما وقتی خانه در وطن نیست یا وطن جایی دور از خانه است یا وطنْ خودش نیست یا ما هیچ‌وقت در وطن نیستیم، مفهوم وطن برای ما انتزاعی می‌شود.
varaan
۲۵
«هراس من باری، همه از مُردن در سرزمینی‌ست که مزد گورکن از آزادیِ آدمی افزون باشد…»
محسن
۲۴
معادلات عاشقانه در جنگ، دو خط موازی است، دو خط که تا ابد در کنار هم کشیده می‌شوند و هیچ‌گاه به هم نمی‌رسند.
شیلا در جستجوی خوشبختی
۱۵
برایم روشن بود که هیچ کشوری را بیگانه‌ها آباد نخواهند کرد.
محسن
۱۳
این خیال پسِ سرِ هر مهاجری هست که بالاخره یک جایی خانه‌ای دارد، هر چند خرابه.
fuzzy
۱۲
آدم بالاخره باید مال جایی باشد؛ نمی‌شود که همیشه در مرز باشی. باید تکلیفت را روشن کنی
شیلا در جستجوی خوشبختی
۱۲
بیزارم. از شما بیزارم که خاک‌مان را میراث‌دار درد و رنج کردید. شما که چشم‌هاتان چنین بینا به خود و نابینا به ما بود و دشت در دشت و کوه در کوه، ردِ سرخِ خون را بر خاکِ ازدست‌شدهٔ ما ندیدید و این یک‌باره عمر را حرام کردید.
کاربر ۹۹۹۷۱۲۰
۱۰
آخ، چه بیزارم از شما که ما را کشتید و می‌کُشید. بیزارم. از شما بیزارم که خاک‌مان را میراث‌دار درد و رنج کردید. شما که چشم‌هاتان چنین بینا به خود و نابینا به ما بود و دشت در دشت و کوه در کوه، ردِ سرخِ خون را بر خاکِ ازدست‌شدهٔ ما ندیدید و این یک‌باره عمر را حرام کردید. شما… شما که سال‌هاست در تماشای ذبح ما کورسرخی دارید… چه‌طور از شما بنویسم؟
محسن
۹
گذر زمان بر آن کس که می‌رود، توفیر دارد با گذرش بر آن کس که می‌ماند. کسی که مانده زمان از او رد شده و کسی که رفته در زمان گرفتار است.
محسن
۹
در دورهٔ طالبان کفن نایاب بود و باید برای مردنِ آدم‌هامان پارچه قاچاق می‌کردیم: شش ذرع و نیم، چون نمی‌دانستیم بچه می‌میرد یا زن یا مرد. سلما خبر ندارد که از وقتی امریکایی‌ها آمده‌اند کارخانه‌های چینی برای‌مان کفن می‌بافند به مقدار نامتناهی و این لطف امریکا به ماست.
Zeinab Khalvandi
۹
آدم زن باشد، افغان هم باشد و از دست کمونیست‌ها جان به دربرده باشد، آن وقت از مرگ هوو افسرده شود! سرنوشت احمقانه‌ای است. اصلاً نوبر است و انار واقعاً نوبر بود.
atena
۹
اما جنگ که عقیده نمی‌شناسد: اول آدم‌ها می‌میرند، بعد از مرگ‌شان دیگرانی فکر می‌کنند عقیده‌شان چه بود: همین بود که برایش مُردند یا اشتباه شد؟
Elaheh Dalirian
۸
مرا با سنگ پیمانی‌ست در هم‌طاقتی
کاربر ۷۳۵۱۴۲۹
۸
یک‌بار که فرار کردی باقی را باید فراری بمانی، حتی با پرچم سازمان ملل، صلیب سرخ… پرچم سفید صلح از هزار جا سوراخ است.
بهراد
۸
من از مرگ زیاد شنیده بودم اما نمی‌دانستم اعدام یعنی چه. مرگ چیزی بود مربوط به جنگ و تصورم از جنگ هم همان بود که بارها از بمباران هوایی هرات شنیده بودم و آژیر قرمز تهران. به خاطرِ همین برایم عجیب بود که می‌گفتند محبوبه حکمش اعدام است، با آن‌که ربطی به آن چیزها ندارد. با حافظهٔ آدم‌ها از رنج‌های قوم‌شان در میان قوم دیگر چه می‌شود کرد؟ من نمی‌توانستم واقعیتِ اعدام در ایران را درک کنم.
کاربر ۲۷۱۳۸۸۴
۸
حال هر سرزمین را باید از حال زن‌هایش شناخت.
محسن
۷
مهاجرت پدر آدم را درمی‌آورَد: کی درِ خانه‌اش را که ببندد دوباره زنده می‌شود؟
دیانا
۷
غذاها مزهٔ جنگ گرفته‌اند.
معصومه توکلی
۶
جهان برای مهاجر از شکلی به شکلی تبدیل می‌شود. می‌چرخد و مختصاتش جابه‌جا می‌شود اما نه آن‌قدر که آدمی سرگردان از جنگ را به همان نقطه‌ای برگرداند که یک روز چمدانِ رفتنش را بسته. جهان می‌چرخد و مهاجر هم می‌چرخد. جنگ‌زده امنیتش را از دست داده و بعد چنان به نداشتنش خو کرده که انگار داردش. همین می‌شود که اگر بگویند جنگ تمام شده برمی‌گردد. کسی که روزی در خانه‌اش را از ترس جان بسته، چه‌طور می‌تواند به خانه‌ای برگردد که کلیدش را به دست بیگانه‌ها سپرده؟ که چیزی را بسازد؟ برمی‌گردد. تقلایش را می‌کند. جهان چرخیده و در خیالش شاید بشود. مهاجر که در یک منطقه‌ای مابین مرگ‌وزندگی رها شده، لابد برمی‌گردد تا خودش را بیابد، غافل که خانهٔ ویرانه‌اش خشت‌به‌خشت به دستِ نامحرمان افتاده. اولین گلوله که شلیک شود، کمانه می‌کند به ده نسل بعد. تباهی تمامی ندارد. یک‌بار که فرار کردی باقی را باید فراری بمانی، حتی با پرچم سازمان ملل، صلیب سرخ… پرچم سفید صلح از هزار جا سوراخ است.
معصومه توکلی
۶
افسرِ زندانِ فردوس اهلِ شیراز است و روی میزش یک چوریِ زنانهٔ بافت افغانستان دارد با یک پاکت چای سبز هندی. می‌گوید: «تحفهٔ همین بچه‌هاست. وقتی دارند می‌روند برایم یادگار می‌گذارند و دعوتم می‌کنند به خانه‌هاشان در افغانستان.» نمی‌دانم باقی مرزهای دنیا چه‌طور است اما به نظرم فقط بین دو کشور هم‌زبان و هم‌فرهنگ می‌تواند این اتفاق بیفتد که زندانی به زندان‌بانش هدیه بدهد و وقت خروج دعوتش کند برود خاکش و مهمانش شود. رنجی در مرزهای مشترک ایران و افغانستان جاری است از جنس «کلمه» که دقیقاً در آن لحظات برای من و افسر و محمدعثمان یکی می‌شود.
Juror #8
۶
ما مسلمانانی که در تمام جهان تروریست‌ایم، در خانهٔ خودمان کشته می‌شویم و غیرمسلمانان منجی ما می‌شوند. شما دیده‌اید که مریم چه‌طور خون عیسی را از درودیوارِ هلمند و قندهار و مزار پاک می‌کند؟
zeinab torabi
۶
برایم روشن بود که هیچ کشوری را بیگانه‌ها آباد نخواهند کرد. از همان فرودگاه با دیدن سربازهای خارجی با آن سروشکلِ سرتاپامسلح با لباس‌های ضدگلوله سرم را برای ندیدن‌شان چرخانده بودم. فکر می‌کردم کدام خطای پدران‌مان باعث شد چنین مترسک‌های ترسناکی سر از کوچه‌خیابان‌های ما دربیاورند؟
atena
۶
چه‌طور در حصار خطوطی چنین سست و مانده در قلب خاورمیانه می‌شود از آزادی گفت، وقتی هراسِ ما هنوز هراسِ جان است.