با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کتاب هر دو در نهایت می میرند اثر آدام سیلورا

دانلود و خرید کتاب هر دو در نهایت می میرند

۴٫۱ از ۸۲ نظر
۴٫۱ از ۸۲ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب هر دو در نهایت می میرند  نوشته  آدام سیلورا  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه

معرفی کتاب هر دو در نهایت می میرند

کتاب هر دو در نهایت می میرند رمانی از ‌آدام سیلورا نویسنده آمریکایی معاصر است که با ترجمه میلاد بابانژاد و الهه مرادی به چاپ رسیده است.

درباره کتاب هردو در نهایت می میرند

هر دو درنهایت می‌میرند رمانی الهام‌بخش، تاثیرگذار ، دلنشین و حیرت‌انگیز است که به ما یادآوری می‌کند زندگی بدون مرگ و  عشق و دوستی بدون غم بی‌معنا می‌شوند و می‌توانیم حتی در یک روز هم که شده زندگی و دنیایمان راتغییر دهیم.

در پنجم سپتامبر، درست کمی بعد از نیمه‌شب، از طرف قاصد مرگ با متیو تورز و روفوس امتریو تماس گرفته می‌شود تا خبر بدی به آن‌ها بدهند.  آن‌ دو قرار است امروز زندگی را به پایان برسانند. متیو و روفوس با هم آشنایی ندارند  اما به دلایل گوناگون و متفاوتی هر دو در روز آخر زندگی‌شان به دنبال پیدا کردن دوست تازه ای هستند و این شروعی برای یک پایان پر از ماجراجویی و هیجان است.

 خواندن کتاب هر دو در نهایت می میرند را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

 دوست‌داران داستان‌هایی درباره زندگی، با رویکردی نو مخاطبان این کتاب‌اند.

 درباره آدام سیلورا

آدام سیلورا، نویسنده جوانی که این روزها در آمریکا مانند ستاره‌ای در حال اوج است، در نیویورک زاده شد. قبل از اینکه به نویسندگی روی بیاورد، کتاب‌فروشی می‌کرد و بعد به شرکت در حال توسعه‌ای رفت که برای جوانان و نوجوانان به شیوه‌ای نوین و خلاقانه نقد کتاب می‌نوشت. پس از آن، نوشتن را آغاز کرد و کتاب‌هایش، پشت سر هم، جزئی جدانشدنی از فهرست پرفروش‌های نیویورک تایمز بودند و ده‌ها جایزه ریز و درشت را نصیبش کردند.

 بخشی از کتاب هر دو در نهایت می میرند

قاصد مرگ به آندریا داناهیو زنگ نزد، چون او قرار نیست امروز بمیرد. آندریا، در واقع، خودش یکی از کارمندان درجه‌یک قاصد مرگ است، شرکتی که از هفت سال پیش تأسیس شده. او تماس‌های زیادی برقرار کرده و به افراد بی‌شماری روز آخرشان را اعلام کرده است. امشب، از نیمه‌شب تا ساعت سه صبح، آندریا با شصت و هفت روز آخری تماس گرفت، هر چند این بهترین رکوردش هم نبود، اما شکستن رکورد نود و دو تماس در یک شیفت سخت بود، مخصوصاً با توجه به این موضوع که می‌گفتند تماس‌هایش به‌خاطر عجله در پایان بردنشان، تحت بازرسی است.

البته، فقط این‌طور می‌گفتند.

در راه خروجش از ساختمان، در حالی که با عصایش، لنگان‌لنگان حرکت می‌کرد، پیش خودش امیدوار بود که بخش منابع انسانی شرکت حداقل تماس‌های امشبش را بررسی نکند، هر چند او خوب می‌دانست امید در این شغل چیز خطرناکی است. آندریا چندین بار اسامی را قاطی کرده بود و با اشتیاق، تماس‌ها را قطع کرده بود و به سراغ تماس بعدی رفته بود. خیلی بد می‌شود اگر در این شرایط کارش را از دست بدهد، با این‌همه فیزیوتراپی‌ای که بعد از تصادفش لازم داشت و شهریهٔ سرسام‌آور دخترش، حسابی هزینه روی دستش می‌ماند. حالا بماند که این تنها شغلی بود که او درش خوب است، شغلی که خیلی‌ها را فراری داده بود و خیلی‌ها را هم روانهٔ روان‌پزشک کرده بود.

قانون مهم و شمارهٔ یک او این بود: روز آخری‌ها دیگر انسان نیستند.

همین. اگر از همین تک‌قانون ساده و آسان پیروی می‌کردید، دیگر لازم نبود ساعت‌ها وقتتان را پیش مشاوران روان‌شناسی شرکت تلف کنید. آندریا خوب می‌دانست که هیچ کاری نمی‌توان برای روز آخری‌ها انجام داد. او نمی‌توانست بالششان را درست کند یا برایشان شام آخری تدارک ببیند یا مهم‌تر از همه، زنده نگهشان دارد. حتی زبانش را هم سر دعا کردن برایشان تلف نمی‌کرد. درگیر داستان زندگی‌شان نمی‌شد و برایشان اشکی نمی‌ریخت. فقط به آن‌ها می‌گفت که دارند می‌میرند و به زندگی‌اش ادامه می‌داد. هر چه زودتر تلفن را قطع می‌کرد، زودتر می‌توانست به روز آخری بعدی زنگ بزند.

آندریا هر شب به خودش یادآوری می‌کرد که روز آخری‌ها چقدر خوشبخت‌اند که او را دارند. او فقط به آن‌ها نمی‌گفت که دارند می‌میرند، بلکه به آن‌ها فرصتی می‌داد تا واقعاً زندگی کنند.

اما او نمی‌توانست برای آن‌ها زندگی کند. این یک کار وظیفهٔ خودشان بود.

او تا همین جا هم وظیفه‌اش را انجام داده بود، آن هم به‌خوبی.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۳۱)
'Bibliophile'
۱۴۰۰/۰۹/۳۰

لطفا یا تو طاقچه بینهایت بزارینش یا روش تخفیف بزنین

Mary Am
۱۴۰۰/۱۰/۰۹

لطفا این کتاب رو توی طاقچه بینهایت بزارید که بتونیم بخونیمش

zeinab
۱۴۰۰/۱۰/۱۴

لطفا بزارین تو طاقچه بینهایت🌺

sayeh
۱۴۰۰/۱۰/۱۲

متیو و روفوس من با شما، و با این کتاب زندگی کردم هیچوقت فراموشتون نمیکنم🫂💕 این کتاب عالیه ، حتما حتما حتما بخونیدش :) این کتاب درس بزرگی بهمون میده ، اینکه شجاعانه زندگی کنیم قبل از اینکه روز اخر زندگیمون با کلی افسوس

- بیشتر
𝓓𝓻. 𝓷𝓮𝓰𝓪𝓻
۱۴۰۰/۰۹/۲۵

«هر دو درنهایت می‌میرند» داستانی است الهام‌بخش، احساسات برانگیز، دلربا و خیره‌کننده که به ما یادآوری می‌کند بدون مرگ، زندگی و بدون غم، عشق و دوستی معنایی ندارد و می‌شود حتی در یک روز هم که شده زندگی و دنیایمان

- بیشتر
محمدرضا
۱۴۰۰/۱۱/۱۹

کتابی که کلمه به کلمه اش بوی زندگی می داد...

Arezoo chajaei
۱۴۰۰/۱۱/۱۶

من نسخه فیزیکی کتاب رو خوندم .. کتاب جالبی هست داستان دو نفر در روز اخر زندگیشون.. جدا که از مرگ گریزی نیست و چه بسا اگر افراد روز اخر زندگی خودشون رو می دونستند شاید اونروز خیلی کار ها

- بیشتر
He~ro
۱۴۰۰/۱۰/۱۵

واقعا پیشنهاد میشه:)

z
۱۴۰۰/۱۲/۲۲

خیلی کتاب عالی بود و آموزنده اما تو هنگام خوندن خیلی ناراحت شدم چون اگه آدم بدونه تا ۲۴ ساعت دیگه زنده نیست خیلی دردناکه مخصوصاً اگه فقط ۱۸ سال داشته باشی و دنیارو زیاد ندیدی دوستان زیادی نداری 😐😑😣😢

kosarnrb
۱۴۰۰/۱۱/۲۴

لحظه به لحظه باهاش زندگی کردم 🫂و همین الان که تموم شد حس غم زیادی دارم :)) پیشنهاد میشه ؟ بزار تو صدر لیست کتابات دوست من همین🙂

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۸۳)
به نظرم، بیشترین چیزی که دلم برایش تنگ شود فرصت‌های ازدست‌رفته برای واقعاً زندگی کردنِ زندگی‌ام باشد
Sana Del
زندگی کردن نادرترین اتفاق جهان هستی است. بیشتر مردم فقط وجود دارند، همین. اسکار وایلد
Samira
بهتره زنده باشی و بگی کاش مُرده بودم تا اینکه در حال مردن باشی و آرزو کنی کاش تا ابد زنده بمونی.
Sana Del
آدم‌ها فکر می‌کنن برای کارهایی که دوست دارن، همیشه وقت دارن و لذت داشته‌هاشون رو نمی‌برن، حتی حرف‌هاشون رو هم به‌هم نمی‌گن و صبر می‌کنن. اما من فهمیدم که ما آدم‌ها واقعاً وقتی برای منتظر شدن و تلف کردن نداریم. اگر دنبال چیزهایی که دوست داریم نریم، چیزی جز حسرت برامون نمی‌مونه. تو داری می‌میری و ممکنه هیچ وقت نتونم به‌اندازهٔ کافی بهت بگم که چقدر ازت ممنونم. برای همین، تا وقت داریم، می‌خوام تا جایی که می‌تونم، بهت بگم ممنونم، ممنونم، ممنونم و ممنونم."
kosarnrb
زندگی را نباید تنها زندگی کرد، حتی در روز آخر.
Mínas
این مرگ نیست که انسان باید از آن بترسد، ترس واقعی از هرگز زندگی نکردن است. مارکوس اورلیوس، امپراتور رومی
Samira
بیشتر مردم فقط وجود دارند، همین.
💜𝔸ℝ𝕄𝕐⁷⟬⟭💜
دوازده ساعت پیش، در تماسی، به من گفته شد امروز قرار است بمیرم و حالا، از هر زمان دیگری، زنده‌ترم.
Azin
حرف آخر: دیگه وقتشه. توی زندگی‌ام اشتباهاتی کردم، اما دلم می‌خواد درست بمیرم.
Sana Del
از مراسم ختمم جان سالم به در بردم، اما آرزو می‌کردم کاش مُرده بودم.
Sana Del

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۳۳۶ صفحه
قیمت نسخه چاپی۹۰,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۰۹/۰۹
شابک۹۷۸-۶۰۰-۸۷۴۰-۲۵-۴
تعداد صفحات۳۳۶صفحه
قیمت نسخه چاپی۹۰,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۰۹/۰۹
شابک۹۷۸-۶۰۰-۸۷۴۰-۲۵-۴