با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
خاطرات خصوصی آنا

دانلود و خرید کتاب خاطرات خصوصی آنا

۳٫۶ از ۳۳ نظر
۳٫۶ از ۳۳ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب خاطرات خصوصی آنا  نوشته  مهرنوش صفایی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

معرفی کتاب خاطرات خصوصی آنا

رمان «خاطرات خصوصی آنا» نوشته مهرنوش صفایی است. ملیحه زنی جوان از طبقه فرودست جامعه است که به دلیل کارهای خلاف همسرش، از او جدا شده و پیش مادرش که سرایدرار ویلای یک زن و شوهر پزشک است، آمده. او یک دختر سه ساله به اسم مریم دارد و از این که دکتر و زنش او را نپذیرند نگران است. ملیحه به پیشنهاد مادرش تصمیم می‌گیرد برای خود کاری پیدا کند و روزی که خدمتکار ویلای همسایه به او پیشنهاد کار در ویلای ارباب خود را می‌دهد، ملیحه بلافاصله قبول می‌کند، اما هنگامی که برای نظافت پا به اتاق‌خواب صاحب ویلا می‌گذارد، عکسی می‌بیند که هوش از سرش می‌پرد. صاحب این ویلا و ثروت همبازی دوران کودکی او بوده است: «جاروبرقی را خاموش کرد و دوباره زل زد به قاب عکس … نه شک نداشت، خودش بود… یوسف، پسرِ ناخدا قهار… همان که یک روز قلب ملیحه را دزدید و یک عصر به هوای صید مروارید زد به آب و دیگر هیچ‌وقت برنگشت؛ همان که زن ناخدا این همه سال نشست لب ساحل، تا بلکه آب، جنازه‌اش را پس بیاورد؛ همان که مادرش برایش ختم گرفت و فکر کرد مثل پدرش وسط طوفان غرق شد؛ همان که این همه سال دل ملیحه برایش عزاداری کرد…!‌ صدای مرضیه‌خانم ملیحه را از وسط طوفان و دریا و صید مروارید و سال‌های نوجوانی کشید بیرون: «ای بابا، اگه قرار باشه توی هر اتاقی وایستی و هی زل بزنی به در و دیوار، که تا دو ماه دیگه هم کارمون تموم نمی‌شه.»»

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۲۷)
علیا حضرت
۱۳۹۸/۰۶/۳۰

قشنگ بود دو شبه تمومش کردم!

javid
۱۳۹۸/۰۷/۱۰

داستان طبق یک اتفاق واقعی نوشته شده بود ولی حس روزنامه‌نگاری و خبر خوانی رو به آدم منتقل نمی‌خورد، قلم خوبی داشت نویسنده، به طوری که اگر بدونم کتاب های دیگه ای هم نوشته، حتما میخونم. ریتم داستان خواب بود،

- بیشتر
نوروزی
۱۳۹۸/۰۶/۰۳

بعضی از آدما داستان هایی دارن که باورش برای خیلیا سخته باور اینکه در عین اینکه میتونی عاشق باشی همزمان میتونی متنفر باشی و بی تفاوت ما آدم ها خیلی عجیبیم

مریم
۱۳۹۸/۱۰/۲۱

خیلی پسندیدم مخصوصا اینکه بر اساس داستانی واقعی نوشته شده داستان متفاوت و نویسنده به خوبی ان را نوشته بود پیشنهاد میکنم حتما بخونید

فصل فیروزه...
۱۳۹۸/۰۵/۳۰

خیلی جذاب بود از اون کتابای که دوست داری تا تمومش نکردی از خوندنش دست نکشی

par👩‍👧‍👧niya
۱۳۹۸/۰۶/۰۲

اولش فکر کردم فیلم هندیه..... ولی آخرش متوجه شدم از روی واقعیت این داستان نوشته شده.

Parisa
۱۳۹۸/۰۶/۰۴

داستان جالبی بود و روایت خوبی داشت، اما گاهی توصیفات و نصایح زیادی داخل متن گنجانده شده بود که واقعا این مقدار لازم نبود، مثل فصل ۵۱ که تماما حاشیه نویسی نویسنده بوده انگار! در کل فضای داستان طوری بود

- بیشتر
naghme mohamadi
۱۳۹۸/۰۸/۲۶

خوندنش برای خانمهایی که قصد دارن زن دوم مردی باشن واقعن عبرت آموزه

plant
۱۳۹۸/۰۸/۲۸

کتاب خوبی بود و با اینکه بر اساس واقعیت بود اما شاید باورپذیر نبود در چهار چوب و قاموس عشق اما با گفته روانکاوی که همراه خانوم نویسنده آنا رو ارزیابی کرده بود میشد قانع شد و آنای عاشق رو که

- بیشتر
فاطمه
۱۳۹۸/۰۹/۰۱

کتاب جالبی بود بیشتر بخاطر این ک ی داستان واقعی بود دوسش داشتم و عبرت اموز بود

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۹)
آدم‌ها سه دسته‌اند. یک دسته آدم‌هایی که باید حتماً خودشان تجربه کنند، تا سرشان به سنگ بخورد و بشکند و درد بگیرد و بفهمند که سرشکستگی چه‌طوری است و چه دردی دارد و عاقبتش به کجا ختم می‌شود. دستهٔ دوم آدم‌هایی هستند که می‌خوانند و می‌بینند و می‌شنوند، اما همهٔ خوانده‌ها و دیده‌ها و شنیده‌هایشان را پای قصه‌های خیال‌پردازانهٔ یک ذهن آشفته می‌گذارند و فردا صبح، فارغ از همهٔ دانسته‌هایشان از خواب بیدار می‌شوند. این‌ها همان کسانی هستند که دنیا را جای بدی برای زندگی می‌دانند و هر روز، از کثیفی هوا و دنیا و آدم‌ها و جامعه، بیشتر از دیروز می‌نالند. اما دستهٔ سومی هم وجود دارد. آن‌هایی که از تجربه‌های دیگران، کوله‌باری بزرگ برای خودشان می‌سازند. کسانی که از بیراهه‌های رفته، گذر نمی‌کنند و چشم‌های تیزبین‌شان را به مسیر زندگی دیگران می‌دوزند، تا پایشان به سنگی که پای دیگری را شکست، آزرده نشود. این‌ها همان کسانی هستند که سرنوشت‌شان را با قلم تدبیر و آگاهی‌خود می‌نویسند… شما جزو کدام دسته‌اید؟
Sana_sa
«فرضیهٔ اقلیدس که می‌گفت دو خط موازی هیچ‌وقت به‌هم نمی‌رسند، همیشه هم درست نیست. عاشق بودن، به روشی عکس این فرضیه هم ممکن است، و آن جا، جایی است که دو خط موازی، در یک نقطهٔ محو، در توهمی از وصل به هم می‌رسند
mohammad seyyedy
«زندگی‌ات رو ساده نباز ملی … مردها موجودات عجیب و غریبین. انگار هیچ‌وقت، از ته دل نمی‌فهمن که دنبال کی‌ان و چی می‌خوان و چی‌ان و قراره چی‌کار کنن … مردها با ما زن‌ها خیلی فرق دارن … امروز می‌خوانت، فردا ازت سیرن … امروز عاشقتن، فردا پر از نفرتن، امروز بهت می‌چسبن، فردا فرارین، بدبختی اینه که خودشون هم دلیل هیچ‌کدوم از کارهاشونو نمی‌دونن … اونوقت این وسط کی بازنده است؟ امثال من و تو ملی … امثال من و تو که عاشقن، فقط حیف… حیف که من این درس بزرگ رو خیلی دیر… خیلی دیر فهمیدم….»
Parisa
«من راست گفتم مَلی… عشق‌هایی هستن که روح جهان آفرینشن. شگرف‌ترین بخشی از وجود انسان، که می‌تونه دلیل آفرینش و خلقت اون دیگری باشه. چنین عشق‌هایی ریزش واقعیت یکی در دیگریه. درهم پیچیدنی، که فصل خشک و رسمی دنیای کامپیوترها و ربات‌ها و قوانین انعطاف ناپذیر ساختهٔ دست بشر رو در هم می‌شکنه. در این‌گونه عشق‌هاست که آدمی، از نقطهٔ انجماد شخصیت خودش در آغوش نرم و منعطف کس دیگری سقوط می‌کنه و راز آفرینش و خلقت روح آدمی رو کشف می‌کند اما… اما…» (حالا حالت چشم‌های آنا کاملاً عوض شده بود و یک قدم به ملیحه نزدیک‌تر ایستاده بود)… به زحمت ادامه داد: «اما چنین آدمی قطعاً، متأهل نبوده و نیست.»
nina61
آنا بی‌مقدمه و بی‌حاشیه گفت: «من راست گفتم مَلی… عشق‌هایی هستن که روح جهان آفرینشن. شگرف‌ترین بخشی از وجود انسان، که می‌تونه دلیل آفرینش و خلقت اون دیگری باشه. چنین عشق‌هایی ریزش واقعیت یکی در دیگریه. درهم پیچیدنی، که فصل خشک و رسمی دنیای کامپیوترها و ربات‌ها و قوانین انعطاف ناپذیر ساختهٔ دست بشر رو در هم می‌شکنه. در این‌گونه عشق‌هاست که آدمی، از نقطهٔ انجماد شخصیت خودش در آغوش نرم و منعطف کس دیگری سقوط می‌کنه و راز آفرینش و خلقت روح آدمی رو کشف می‌کند اما… اما…» (حالا حالت چشم‌های آنا کاملاً عوض شده بود و یک قدم به ملیحه نزدیک‌تر ایستاده بود)… به زحمت ادامه داد: «اما چنین آدمی قطعاً، متأهل نبوده و نیست.»
فاطمه
ملیحه به‌جای جواب، از اتاق خانوم‌جان بیرون دوید… کیفش را از اتاق آنا برداشت و با شناسنامه‌اش برگشت پائین و به‌جای هر حرفی، شناسنامه‌اش را به‌سمت خانوم‌جان دراز کرد.
Parisa
می‌گویند هنگام سحر، وقتی سپیدی روز می‌خواهد دل سیاهی شب را بشکافد، از جدال عرق‌ریزان روشنایی و تاریکی، بارقه‌ای پدید می‌آید که نویدبخش پیروزی حق بر باطل است و این، همان تکرار سرنوشت‌سازی است که هر روز، در زندگی آدمی مکرر می‌شود تا اشرف مخلوقات خدا به‌خاطر بسپارد که هیچ حقیقتی برای همیشه پنهان نمی‌ماند، حتی اگر به مانند حجم سیاهی، در دل شب تیره، پنهان شده باشد.
aylin
می‌گویند قیامت که می‌شود، همهٔ چشم‌ها، ناباورانه، به هیچ شدن کوه‌ها و دشت‌ها و زمین و آفرینش خداوند خیره می‌مانند و از سر حیرت، جان‌به‌سر می‌شوند، مگر کسانی که به قدرت لایتناهی و علم ازلی او ایمان داشته‌اند و در انتظار ظهور قدرت پروردگاری او بوده‌اند اما حیرت انگیزتر از هنگامهٔ قیامت برای انسان، زمانی است که خداوند ترازوی عدالتش را کنار پروندهٔ اعمال بندگانش می‌گذارد و با مثقال عدالت پروردگاری‌اش، خوب و بد نیت بندگانش را می‌سنجد. می گویند درهای بهشت و جهنم که باز می‌شود، همه غرق در حسرتند… چه آن‌ها که بهشتی‌اند، چه آن‌ها که کشان‌کشان به دوزخ می‌روند. دوزخیان در حسرت بهشتند و بهشتیان در حسرت آن بیشتری که می‌شد داشته باشند و به سهولت از دست داده‌اند.
aylin
شاید هم راست می‌گن، زمانه خراب‌شده که آدم‌ها همدیگر رو گم می‌کنن و وقتی پیدا می‌کنن که دیگه دیر شده…
دردونه

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۳۳۷ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۳/۱۱/۱۵
تعداد صفحات۳۳۷صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۳/۱۱/۱۵