معرفی و دانلود کتاب عمارت رصدخانه + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب عمارت رصدخانه

کتاب عمارت رصدخانه

نوع کتاب
۴.۴(از ۱۱ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
ادوارد کری، احسان کرم ویسی
انتشارات: 
نشر چشمه
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب عمارت رصدخانه

کتاب عمارت رصدخانه نوشتهٔ ادوارد کری و ترجمهٔ احسان کرم ویسی است. نشر چشمه این رمان معاصر انگلیسی را منتشر کرده است.

درباره کتاب عمارت رصدخانه

کتاب عمارت رصدخانه که اولین کتاب ادوارد کری بوده، تحسین و شگفتی منتقدان و خوانندگان بسیاری را در پی داشت. گفته شده است که در دنیای ادوارد کرِی هیچ آدمی عادی نیست، همه‌چیز پر است از وسوسه‌های سرکوب‌شده، امیال ناخوشایند و وحشیانه و تیک‌های وسواسی؛ دنیایی منحصربه‌فرد که عجیب‌بودن آن کاملاً عادی به نظر می‌رسد. رمان حاضر شما را می‌برد به عمارتی بزرگ و قدیمی که حالا از شکوه و جلال آن، خرابه‌ای باقی مانده که سکونت‌گاه یک عده آدم عجیب‌غریب و پریشان‌حال شده است. موجوداتی حیرت‌انگیز اما باهم‌بیگانه و کم‌حرف در دنیایی ابزورد (Absurd) گرد هم آمده‌اند و ماجراهایی پوچ و تلخ و خنده‌دار برایشان پیش می‌آید. انسان‌های ناجور، گوشه‌گیر و نامتجانسی در این رمان حاضر هستند. «فرانسیس اورم» شخصیت اصلی داستان، یکی از آن‌ها است. او مرد مجرد ۳۷ساله‌ای با لب‌های متورم است که دستکش از دستش در نمی‌آید و با بی‌تحرک‌ماندن روی پایهٔ مجسمه‌ای پول درمی‌آورد. قبلاً در موزهٔ مجسمه‌های مومی کار می‌کرده و حالا در سردابهٔ عمارت رصدخانه، صاحب عجیب‌ترین نمایشگاه جهان است؛ نمایشگاهی مخفی و پر از اشیای شخصی که طی سال‌های متمادی جمع‌آوری شده و البته احدی حق بازدید از آنجا را ندارد.

خواندن کتاب عمارت رصدخانه را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به دوستداران ادبیات داستانی معاصر انگلستان و قالب رمان پیشنهاد می‌کنیم.

درباره ادوارد کری

ادوارد کری در سال ۱۹۷۰ در شهرستان نورفولک در انگلستان به دنیا آمد. او در دانشگاه تئاتر خواند و چند نمایش به روی صحنه برد، ولی بعد در کلاس‌های نوشتن خلاق نشست و شروع کرد به نوشتن رمان. در چند کشور اروپایی کار و زندگی کرد و سپس در تگزاسِ آمریکا مشغول به تدریس ادبیات شد. او چند رمان نوشته و طرح‌های تمام کتاب‌هایش را نیز خودش کشیده است. اولین رمان او «عمارت رصدخانه» نام داشت. رمان بعدی او «آلوا و ایروا: دوقلوهایی که شهری را نجات دادند» بود و سپس سه‌گانه‌ای برای نوجوانان نوشت. پس از آن رمان «کوچولو» را نوشت که از آثار پرفروش او است؛ یک رمان زندگی‌نامه‌ای دربارهٔ «ماری توسو»، بنیان‌گذار موزهٔ مادام توسو که بزرگ‌ترین موزهٔ مجسمه‌های مومی جهان است و خود ادوارد کرِی هم مدتی همان جا کار کرده بود. بعد از آن «مرد بلعیده‌شده» را نوشت که اقتباسی است از پینوکیو اثر کارلو کولودی و داستانش مربوط است به گرفتارآمدن ژپتو در دل نهنگ.

بخشی از کتاب عمارت رصدخانه

«کلیر هیگ هم دیگر بین ما نیست. او همان روز، کمی قبل از این‌که سرایدار بمیرد، از دنیا رفت. در جریان نمایشِ تخریب خانهٔ سابق‌مان، دوربین‌های تلویزیونی مشغول فیلم‌برداری از انبوه جمعیتی بود که به انتظار نمایش ایستاده بودند و فریاد می‌کشیدند. یکی از همین دوربین‌ها خانم هیگ را نشانه گرفته بود. گروه تلویزیونی یک‌سری نمایشگر بزرگ مستقر کرده بود تا فیلم‌های ضبط‌شدهٔ دوربین‌ها را به نمایش بگذارد. این نمایشگرها کنار خانم هیگ بودند و او هم خوشحال تماشای‌شان می‌کرد و از بودن‌شان در فضای باز احساس رضایت می‌کرد. خانم هیگ همین‌طور که مشغول نگاه کردن به یکی از آن‌ها بود ناگهان دید بر صفحهٔ نمایشگر تصویر زنی آشنا افتاده که آن زن هم مشغول تماشای یکی از نمایشگرها بود. به نظرش آمد جایی او را دیده، ولی نمی‌توانست به یاد بیاورد کجا. به تصویر پیرزنی خیره شد که روی صفحهٔ نمایشگر منعکس شده بود. موی پیرزن چرب و صورتش خیلی لاغر و استخوانی و رنگ‌پریده و کثیف بود. یعنی کی می‌توانست باشد؟ پیرزن زل زد و دستی به پیشانی‌اش کشید. همین که کلیر هیگ دستی به پیشانی‌اش کشید متوجه شد که پیرزن نمایشگر هم دستی به پیشانی‌اش می‌کشد. تازه آن پیرزن حال‌به‌هم‌زن که انگار دهه‌ها توی سوراخ موش زندگی کرده بود لباس‌هایی به تن داشت که شبیه به لباس‌هایی بود که او به تن داشت، همین‌طور که داشت نگاه می‌کرد متوجه این قضیه شد و یکی دو قدم از نمایشگر فاصله گرفت. متوجه شد پیرزن نمایشگر، دقیقاً به همان شکل، از همان وصله‌پینه‌های کثیفِ روی لباس خودش دارد. کلیر هیگ، ساکن سابق واحد شمارهٔ شانزده، کسی که یک‌بار الک مگنیت (مرحوم) عاشقش شده بود و یک‌بار هم سرایدار (به‌تازگی مرحوم شده) عاشقش شده بود، فهمید که آن پیرزن بدریخت خودش است. همان لحظه که دید چه شکلی شده و به چه روزی افتاده، ترس و وحشت تمام وجودش را فراگرفت. حالش خراب شد و از نفس افتاد و به خاطر آن سطح از آگاهی‌ای که به آن رسیده بود چنان جا خورد که همان جا درجا سکتهٔ قلبی کرد. البته حیف که مُرد. وگرنه ممکن بود با فهمیدن این موضوع که لحظات آخر عمرش در تلویزیون خیلی پُربیننده بوده کمی التیام پیدا می‌کرد. این یکی دیگر جای حدس‌وگمان ندارد. شایعه نیست. درستِ درست است.»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب عمارت رصدخانه و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:عمارت رصدخانه
موضوع:رمان، داستان خارجی
نویسنده:ادوارد کری
مترجم:احسان کرم ویسی
انتشارات:نشر چشمه
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۴۰۱/۱۰/۰۹
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۱۰.۴۷ مگابایت
شابک:۹۷۸۶۲۲۰۱۱۰۱۶۳
تعداد صفحه‌ها:۴۱۴ صفحه
قیمت کتاب:۲۵۵۰۰۰ تومان
برچسب:مجموعه جهان نو

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

یه ocd کارکرده در حد نو
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۱۱/۱۹

بعد از چلنجر دیپ، تنها کتابی که یه عالمه من توش جا مونده! تا جایی که میتونستم هایلایت کردم، هرجمله هر کلمه جادویی بود،توی دنیایی بودی که آدماش رو تا حالا ندیدی ولی حس نمیکنی غریبه‌ن. انگار تو هم داری توی اون...بیشتر

۰
K.ONE
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۴/۰۶

عالی بود. عجیب و غریب ولی با شخصیت هایی ملموس. احساس میکردم که این آدم ها رو میشناسم. فرانسیس با اون دستکش های سفیدش، آنا با عینکش، کلیر هیگ و تلویزیونش. فکر نکنم هیچوقت این داستان رو از یاد ببرم....بیشتر

۰
mahmood
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۰۹/۰۳

خیلی خوب بود. واقعاً تو عمارت رصد خانه زندگی کردم و با فرانسیس همه جای عمارت گشتم

۰
امیر شیرازی
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۴/۲۲

رمانی متفاوت و ارزشمند و قابل تامل زیبا، ساده، جذاب و روان

۰
زحل
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۲/۰۳

از صفحه اولش شروع کنی به خوندن متوجه گیرایی این کتاب میشی ولی حس یه زندگی کهنه و خاک گرفته رو بهم داد به شکل عجیبی تا پایان این کتاب حس غمگین و سنگینی داشتم جز کتاب های هستش که...بیشتر

۰
gltous
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۱/۳۰

عمارت رصدخانه، کتاب منتخبم برای سال 404! از همان آغاز، در عمق افکارتان حس می‌کنید که نه تنها با یک اثر تیپیکال مواجه نیستید، که بلکه شاید در لیست آثار‌‌ برترتان جا خوش کند! لحظاتی بود که تنهایی به خلوتگاهی در...بیشتر

۰
کاربر ۵۱۴۲۱۲۳
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۱۲/۲۵

بسیار عالی

۰

بریده‌هایی از کتاب

این جانب فرهاد !
۱۷
حتی خاطره‌ها هم نقطهٔ پایانی دارند. هیچ خاطره‌ای نیست که تا ابد دوام بیاورد مگر پیوندی با زمان حال داشته باشد. و هیچ‌کس نیست که بتواند زمان حال را به یاد بیاورد. زمان حال قاتل خاطره‌هاست.
کاربر نیوشک
۶
این همان تناقضِ بزرگ تنهایی است. حقیقتاً تنهایی را دوست نداشتیم، اما وحشت داشتیم از لاک تنهایی‌مان بیرون بیاییم.
کاربر نیوشک
۵
برخلاف رنگ‌هایی که از تلویزیون خانم هیگ به بیرون منعکس می‌شد خود او سیاه‌وسفید بود؛
کاربر نیوشک
۴
هوای خاطرات شرجی بود، دَم داشت و برای نفس کشیدن تقلا می‌کردیم، زور می‌زدیم کمی هوا به ریه‌هامان بفرستیم، ولی باز آن هوا پُر از خاطره بود. ما خاطره را نفس می‌کشیدیم.
کاربر نیوشک
۴
ساکنان عمارت رصدخانه تلاش می‌کردند تنهایی‌شان را با آدم‌های گذشته‌شان پُر کنند تا شاید احساس کنند که دوباره آدم‌هایی اجتماعی شده‌اند.
کاربر نیوشک
۴
رفتم به خیابان. نامش را در دل شب زمزمه کردم. گفتم آنا، آنا. به خیابان‌ها نامش را گفتم، به پارک، به تمام خانه‌ها. طنین نامش را روی لب‌های خودم می‌شنیدم. می‌شنیدم که طنین نام او آرام و ملایم و صریح در هوای شامگاهی تابستانی از لبان من آزاد می‌شود.
خاقانی
۳
پدر مات و متحیر خشکش زده بود، اصلاً درک نمی‌کرد چرا بدنش که در طول روز این‌همه فهمیده و مؤدب است باید شب‌ها صداهای ناخوشایند و ترسناکی از خودش دربیاورد. پدر به این نتیجه رسید که نمی‌شود به بدنی اعتماد کرد که شب‌ها به او خیانت می‌کند. او با صبروحوصله منتظر ماند تا بدن بی‌وفایش سر عقل بیاید و دست از این مخفی‌کاری‌ها بردارد و آن‌قدر منتظر آن لحظه ماند که دیگر بدنش خسته شد و پدر را بُرد بیرون، هر چند ذهن پدر به‌شدت مخالف چنین کاری بود، بدنش او را به سمت پارک کشاند.
کاربر نیوشک
۲
پدر عاشق حرکت آرام و تدریجی نور بر گل‌های قالی بود؛ شیفتهٔ سفر ادیسه‌وار یک حلزون، مجذوب بارش غبار بر اجسام. اما پدر روزی در نور گیر افتاد.
کاربر نیوشک
۲
بعدها همسرش از بازی کردن با اسباب‌بازی جدیدش خسته شد و کنارش گذاشت. دورهٔ کوتاه مهم بودن به پایان رسید و دوباره آرام به سوی سایه‌ها خزید.
matina
۱
بعد از این‌که آن‌همه خاطره برای هم گفته بودیم یک جورهایی احساس نارضایتی کردیم. به یکدیگر نگاه می‌کردیم، به همان ساکنانی که برای هم خاطرات‌مان را تعریف کرده بودیم و بعد با خودمان فکر کرده بودیم همه‌ش همین؟ این همهٔ چیزی است که هستی؟ تو این هستی؟ آه، پس اگر این تو باشی، اگر همهٔ این چیزها تو باشی، پس آن‌قدرها هم آدم جالب‌توجهی نیستی. حالا داستان زندگی‌ات را می‌دانم، دیگر چیزی نیست که بخواهم بشنوم و واقعاً نمی‌دانم باید چه بگویم. راستش، برایم کمی کسل‌کننده‌ای، خسته‌ام می‌کنی، نباید همه‌چیز را می‌گفتی، دست‌کم باید یک چیزی پیش خودت نگه می‌داشتی شاید بعداً مشتاقم می‌کرد. ولی حالا که از همه‌چیزت خبر دارم دیگر نمی‌خواهم باهات حرف بزنم. ترجیح می‌دهم سکوت کنم.