پدر مات و متحیر خشکش زده بود، اصلاً درک نمیکرد چرا بدنش که در طول روز اینهمه فهمیده و مؤدب است باید شبها صداهای ناخوشایند و ترسناکی از خودش دربیاورد. پدر به این نتیجه رسید که نمیشود به بدنی اعتماد کرد که شبها به او خیانت میکند. او با صبروحوصله منتظر ماند تا بدن بیوفایش سر عقل بیاید و دست از این مخفیکاریها بردارد و آنقدر منتظر آن لحظه ماند که دیگر بدنش خسته شد و پدر را بُرد بیرون، هر چند ذهن پدر بهشدت مخالف چنین کاری بود، بدنش او را به سمت پارک کشاند.