با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
بیگانه

دانلود و خرید کتاب بیگانه

۴٫۲ از ۸۵ نظر
۴٫۲ از ۸۵ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب بیگانه  نوشته  آلبر کامو  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب بیگانه

«بیگانه» یکی از مهمترین آثار آلبر کامو(۱۹۶۰-۱۹۱۳)، نویسنده و فیلسوف فرانسوی است.

در بریده‌ای از مقدمه کتاب به قلم ژان‌پل‌سارتر، دیگر فیلسوف فرانسوی معاصر می‌خوانیم:

«بیگانه» کتابی نیست که چیزی را روشن کند. انسان پوچ نمی‌تواند چیزی را روشن کند. انسان فقط بیان می‌کند و همچنین این کتاب کتابی نیست که استدلال کند. آقای کامو فقط پیشنهاد می‌کند و هرگز برای توجیه کردن آنچه که از لحاظ اصول، توجیه‌نشدنی است خود را به دردسر نمی‌افکند. پیامی که آقای کامو می‌خواهد با روشی داستان مانند ابلاغش کند، او را به تواضعی بزرگ‌منشانه و امیدوار می‌کشاند که عبارت از تسلیم و تفویض هم نیست.

شناسایی سرکش و طغیان کرده‌ای است و در حقیقت به حدود فکر بشری. درست است که آقای کامو می‌داند که برای این داستان خود باید تفسیری فلسفی به‌دست بدهد که در حقیقت همان «افسانه سیزیف» است... ولی وجود این تفسیر با این ترجمه به طور کلی قدر و ارزش داستان او را نمی‌کاهد... نویسنده می‌خواهد ما پیوسته امکان به‌وجود آمدن اثر او را در نظر داشته باشیم. آرزو می‌کند که بر اثرش اینطور حاشیه بنویسند: «می‌توانست به‌جود نیامده باشد» همان‌طور که «آندره‌ژید» می‌خواهد درباره آخرین کتابش به‌نام «سازندگان سکه قلب» بنویسند که «می‌توانست ادامه بیابد» اثر او می‌توانست به‌وجود نیامده باشد، مثل این جوی آب و مثل این قیافه. اثر او لحظه حاضری است که خود را عرضه می‌دارد، مثل همه لحظه‌های زمان حال.

در اثر او حتی آن لزوم درونی هم نیست که هنرمندان وقتی از اثر خود صحبت می‌کنند پایش را به میان می‌کشند و می‌گویند «نمی‌توانستم ننویسمش: می‌بایست خودم را از دستش خلاص می‌کردم. در این مورد... این عقیده را می‌یابم که می‌گوید یک اثر هنری بزرگی است جدا شده از یک زندگی.»

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۵۶)
Hamid
۱۳۹۶/۰۱/۲۴

ادبیات کامو فراتر از یک رمان معمولی هست و معنای واقعی فلسفه ی اگزیستانسیالیسم رو میشه در آثارش به خوبی احساس کرد با خوندن اثار کامو ماهیت زندگی و زمان درک میکنید با لحنی شیرین و دلچسب به نظرم

- بیشتر
Omid r kh
۱۳۹۵/۱۲/۲۹

یکی از شاهکار های دوره ی خودشه این کتاب، شخصیت پردازی کاملا عالی بر اساس یک فلسفه و دیدگاه،و البته بعد از رمان کتاب مکملش یعنی افسانه سیزیف رو هم باید خوند.

Hanieh
۱۳۹۹/۰۹/۲۹

داستان جذابیت زیادی نداره و اشتباه مسخره یه فرد با شخصیت آنرمال رو شرح میده

احسان
۱۳۹۹/۱۱/۱۰

احتمالا بیشتر افراد در پایان حس کنن که چیز خاصی دستگیرشون نشد، ولی این فقط حسِ اوناس!

mojtaba80
۱۳۹۹/۰۹/۰۸

کتاب بسیار زیبایی بود ولی یه قسمت هایی مشکل نوشتاری داشت. ترجمه روان و قابل فهم بود.

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۲۴)
سودی که از مشغول کردن مردم می‌شود برد، مدت زمانی طول نمی‌کشد.
آسمان دوم
«یک انسان بیشتر به‌وسیله چیزهایی که نمی‌گوید شناخته می‌شود.»
lale shafiee
. آن وقت فهمیدم مردی که فقط یک روز زندگی کرده باشد می‌تواند بی‌هیچ رنجی، صد سال در زندانی بماند. چون آن‌قدر خاطره خواهد داشت که کسل نشود. به یک معنی، این هم خودش بردی بود.
hossein_daghighi
او حرف مرا درک نمی‌کرد و از این‌رو کمی از من بدش آمد.
آسمان دوم
بی‌اینکه از من نظری بخواهند، سرنوشت من تعیین می‌شد.
آسمان دوم
اینطور پیدا است که شما آدمی کم‌حرف و سر به‌تو هستید، و در این باره نظر مرا خواست بداند. جواب دادم: «علتش این است که هیچ‌وقت چیز مهمی ندارم که بگویم. در این صورت خاموش می‌مانم.»
آسمان دوم
خیلی دلم برایش رفت. زیرا پیراهن قشنگ راه‌راه قرمز و سفیدی پوشیده بود و صندل‌های چرمی به‌پا داشت. از زیر لباس برآمدگی‌های اندامش خودنمایی می‌کرد، و سوختگی آفتاب، به او صورتی شبیه به گل داده بود. اتوبوسی گرفتیم و به چند کیلومتری الجزیره، به پلاژ دنجی رفتیم که در میان تخته‌سنگ‌های دریایی فشرده شده بود و از طرف خشکی به نی‌های ساحلی ختم می‌شد. آفتاب ساعت چهار زیاد گرم نبود. اما آب با امواج ریز و کشیده و تنبلش ولرم بود. «ماری» یک بازی به من یاد داد. در حال شنا کف‌ها را روی امواج در دهان خود جمع می‌کرد و فورآ طاقباز می‌شد و کف‌ها را به طرف آسمان می‌پاشید. کف مانند توری شفافی در هوا محو می‌شد یا مثل باران ولرمی روی صورت من می‌ریخت. اما مدتی نگذشت، که دهانم از شوری و تلخی نمک سوخت. آنگاه ماری خودش را به من رساند و در آب به گردنم آویخت. دهانش را به دهانم چسبانید. زبانش لب‌های سوزان مرا تازه کرد و لحظه‌ای به همین طرز در آب غلطیدیم.
kamrang
شب، «ماری» به سراغم آمد و از من پرسید آیا حاضرم با او ازوداج کنم! جواب دادم برایم فرقی نمی‌کند و اگر او می‌خواهد ما می‌توانیم این کار را بکنیم. آن‌وقت خواست بداند که آیا دوستش دارم! همان‌طور که یک‌بار دیگر به او جواب داده بودم جوابش دادم که این حرف هیچ معنایی ندارد ولی بی‌شک دوستش ندارم. گفت: «پس در این صورت چرا با من ازدواج می‌کنی؟» برایش توضیح دادم که این امر هیچ اهمیتی ندارد و اگر او مایل باشد ما می‌توانیم ازدواج کنیم، وانگهی او است که این تقاضا را دارد و من فقط خوشحالم که می‌توانم بگویم بله، آنگاه او خاطرنشان ساخت که ازدواج امر مهمی است. جواب دادم: «نه» لحظه‌ای خاموش ماند و ساکت مرا نگاه کرد. بعد پرسید آیا همین پیشنهاد را از طرف زن دیگری، که به همین طرز به او دلبسته بودم می‌پذیرفتم؟ گفتم: «طبیعی است.» آنگاه ماری گفت هنوز در تردید است که آیا مرا دوست دارد یا نه. من البته نمی‌توانستم چیزی برای روشن کردن او بگویم. بعد از یک‌لحظه سکوت، زیر لب زمزمه می‌کرد که من آدم عجیبی هستم. و بی‌شک به همین علت است که مرا دوست دارد.
kamrang
یا به انتظار ملاقات وکیلم می‌نشستم. ترتیب بقیه اوقات را هم به خوبی داده بودم. آنگاه غالبآ فکر می‌کردم که اگر مجبورم می‌کردند در تنه درخت خشکی زندگانی کنم، و در آن مکان هیچ مشغولیتی جز نگاه کردن به گل آسمان، بالای سرم نداشته باشم، آن وقت هم کم‌کم عادت می‌کردم. آنجا هم به انتظار گذشتن پرندگان، و یا به انتظار ملاقات ابرها، وقت خود را می‌گذراندم. همچنان که در این‌جا، منتظر دیدن کراواتهای عجیب وکیلم هستم، و همان‌طور که در آن دنیای دیگر، روزشماری می‌کردم که شنبه فرا برسد، تا اندام ماری را در آغوش بکشم. باری، درست که فکر می‌کردم، در تنه یک درخت خشک نبودم. بدبخت‌تر از من هم پیدا می‌شد. وانگهی این یکی از عقاید مادرم بود و آن را غالبآ تکرار می‌کرد که انسان بالاخره به همه‌چیز عادت می‌کند.
hossein_daghighi
مردی برای ثروتمند شدن از یک دهکده چک راه افتاده بود. بعد از بیست و پنج سال، متمول، با یک زن و یک بچه، مراجعت کرده بود. مادر و خواهرش در دهکده زادگاه او، مهمانخانه‌ای را اداره می‌کردند. برای غافلگیر ساختن آنها، زن و بچه‌اش را در مهمانخانه دیگری گذاشته بود، و به مهمانخانه مادرش که او را هنگام ورود نمی‌شناسند، رفته بود. و برای خوشمزگی به فکرش رسیده بود که اتاقی در آنجا اجاره کند. پولش را به رخ آنها کشیده بود. و مادر و خواهرش شبانه به وسیله چکشی، برای به دست آوردن پولش، او را کشته بودند و جسدش را به رودخانه انداخته بودند. صبح، زنش آمده بود و بی‌اینکه از قضایا خبر داشته باشد هویت مسافر را فاش کرده بود. مادر خودش را به دار زده بود و خواهر خود را به چاه انداخته بود. این حکایت را، هزارها بار، می‌باید می‌خواندم. از یک جهت باور نکردنی بود. اما از جهت دیگر عادی و طبیعی می‌نمود. باری من دریافتم که مرد مسافر کمی استحقاق این سرنوشت را داشته است. و دریافته بودم که هرگز نباید شوخی کرد
kamrang

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۵۲ صفحه
قیمت نسخه چاپی۱۸,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۸۲/۰۱/۰۱
شابک۹۷۸-۹۶۴-۳۵۱-۰۰۴-۶
تعداد صفحات۱۵۲صفحه
قیمت نسخه چاپی۱۸,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۸۲/۰۱/۰۱
شابک۹۷۸-۹۶۴-۳۵۱-۰۰۴-۶