
دانلود و خرید کتاب صوتی قلب شکارچی تنها
معرفی کتاب صوتی قلب شکارچی تنها
کتاب قلب شکارچی تنها است نوشتهی کارسون مکالرز با ترجمهی آرش افراسیابی و گویندگی مهیار ستاری، روایتی از زندگی در شهری کوچک در جنوب آمریکا را پیش روی شنونده میگذارد. این اثر که نشر بیدگل آن را منتشر کرده و نسخهی صوتیاش توسط رادیو گوشه تهیه شده، داستانهایی از تنهایی، جستوجوی معنا و پیوندهای انسانی را در بستری اجتماعی و روانشناختی روایت میکند. کارسون مکالرز با نگاهی تیزبین و همدلانه، شخصیتهایی را خلق کرده که هر یک بهنوعی با رنج، آرزو و تلاش برای ارتباط دستوپنجه نرم میکنند. نسخهی صوتی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب قلب شکارچی تنها
کتاب قلب شکارچی تنها است اثر کارسون مکالرز، داستانی چندلایه و پرشخصیت را در شهری جنوبی و کوچک روایت میکند. این کتاب با تمرکز بر زندگی چند شخصیت متفاوت، از جمله دو مرد لال به نامهای جان سینگر و اسپیروس آنتوناپولوس، دختر نوجوانی به نام میک، مردی مست و سرگردان به نام جیک بلانت و بیف برانون صاحب کافه، تصویری از جامعهای را ارائه میدهد که افرادش هرکدام بهنوعی با تنهایی، جستوجوی معنا و تلاش برای ارتباط روبهرو هستند. مکالرز با نثری دقیق و جزئینگر، فضای شهر، روابط میان شخصیتها و دغدغههای درونی آنها را بهگونهای ترسیم کرده که شنونده بهراحتی میتواند خود را در دل روایتها بیابد. این کتاب با پرداختن به موضوعاتی چون تفاوت، انزوا، امید و شکست، تجربهی زیستن در جامعهای پر از تضاد و آرزو را به تصویر میکشد.
خلاصه کتاب قلب شکارچی تنها
هشدار: این پاراگراف بخشهایی از داستان را فاش میکند! داستان کتاب قلب شکارچی تنها است با زندگی دو مرد لال آغاز میشود: جان سینگر و اسپیروس آنتوناپولوس. این دو، سالهاست که تنها همدم یکدیگرند و روزهایشان را با کار و شبهایشان را با گفتوگوهای بیکلام و اشاره سپری میکنند. اما با بیماری و تغییر رفتار آنتوناپولوس، سینگر ناچار میشود با تنهایی و دگرگونی زندگیاش روبهرو شود. پس از بستریشدن آنتوناپولوس در آسایشگاه روانی، سینگر به پانسیونی نقل مکان میکند و در آنجا با شخصیتهایی چون میک، دختر نوجوانی با آرزوهای بزرگ و علاقه به موسیقی، جیک بلانت، مردی مست و پرشور با دغدغههای اجتماعی، و بیف برانون، صاحب کافهای که پناهگاه شبزندهداران شهر است، آشنا میشود. هر یک از این شخصیتها بهنوعی به سینگر نزدیک میشوند و او را محرم راز و امید خود میدانند، بیآنکه بدانند او خود درگیر تنهایی و اندوهی عمیق است. روایت کتاب، با نمایش زندگی روزمره، رؤیاها، شکستها و تلاش شخصیتها برای یافتن معنا و ارتباط، تصویری از جامعهای میسازد که در آن هرکس بهدنبال شنیدهشدن و فهمیدهشدن است، اما اغلب در سکوت و بیپاسخی باقی میماند.
چرا باید کتاب قلب شکارچی تنها را بشنویم؟
قلب شکارچی تنها است با شخصیتپردازی عمیق و فضاسازی ملموس، تجربهی زیستن در جامعهای پر از تضاد، آرزو و ناامیدی را به شنونده منتقل میکند. این کتاب صوتی، نهتنها داستانی درباره تنهایی و جستوجوی معناست، بلکه بهواسطهی روایت چندصدایی و نگاه انسانی به شخصیتها، امکان همذاتپنداری با طیف وسیعی از دغدغهها و احساسات را فراهم میکند. شنیدن این کتاب، فرصتی برای تأمل درباره ارتباط، تفاوت، امید و شکست در زندگی روزمره است و میتواند نگاه تازهای به مفهوم تنهایی و پیوندهای انسانی ارائه دهد.
شنیدن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
شنیدن این کتاب به کسانی پیشنهاد میشود که به داستانهای شخصیتمحور، روایتهای اجتماعی و روانشناختی، و دغدغههای مربوط به تنهایی، تفاوت و جستوجوی معنا علاقه دارند. همچنین برای علاقهمندان به ادبیات کلاسیک و کسانی که به دنبال تجربهی روایتهای چندلایه و تأملبرانگیز هستند، مناسب است.
بخشی از کتاب قلب شکارچی تنها
«در شهر دو مرد لال زندگی میکردند و همیشۀ خدا باهم بودند. هر روز صبح زود از خانه بیرون میآمدند و دست در دست هم در خیابان قدم میزدند و میرفتند سرِ کار. این دو رفیق زمین تا آسمان با هم فرق داشتند. آن که همیشه جلو میافتاد و بلدِ راه بود، یونانیِ خپله و خیالبافی بود که تابستانها تیشرت یقهدار سبز یا زردرنگی میپوشید، با شلختگی جلوی تیشرت را میداد توی شلوار و دنبالۀ آن از پشتش آویزان بود. هوا که رو به سردی میرفت، روی همان لباس ژاکت طوسی بدقوارهای به تن میکرد. صورتی گرد و چرب داشت، با پلکهای افتاده و همیشه لبخند کمرمق احمقانهای روی لبش بود. دومی قدبلند بود، با نگاهی نافذ و چشمانی هشیار. همیشه اتوکشیده، موقر و خوشلباس. هر روز صبح در سکوت قدمزنان تا خیابان اصلی شهر میرفتند و بعد در پیادهرو، جلوی دکانی که هم میوه میفروخت و هم شکلات لحظهای میایستادند. یونانی، اسپیروس آنتوناپولوس، در این مغازه که پسرعمویش صاحب آن بود، کار میکرد. آنجا شکلات و آبنبات درست میکرد، میوهها را از جعبه درمیآورد و زمین مغازه را برق میانداخت. آنیکی که لاغرتر بود، جان سینگر، معمولاً قبل از رفتن دستش را روی شانۀ رفیقش میگذاشت و لحظهای به صورت او خیره میشد. سینگر، بعد از این خداحافظی، از خیابان میگذشت و تنهایی به طرف جواهرفروشی محل کارش راه میافتاد، یعنی همان جایی که بهعنوان قلمزن روی نقرهجات کار میکرد.»
زمان
۱۴ ساعت و ۳۹ دقیقه
حجم
۱ گیگابایت, ۹۸۸٫۵ مگابایت
قابلیت انتقال
ندارد
زمان
۱۴ ساعت و ۳۹ دقیقه
حجم
۱ گیگابایت, ۹۸۸٫۵ مگابایت
قابلیت انتقال
ندارد
