معرفی و دانلود کتاب آپولو؛ پیش‌گویی پنهان + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب آپولو؛ پیش‌گویی پنهانsubscriptionAvailable

کتاب آپولو؛ پیش‌گویی پنهان

نوع کتاب
۴.۲(از ۴۶ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
ریک ریوردان، آرزو مقدس

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب آپولو؛ پیش‌گویی پنهان

آپولو؛ پیش‌گویی پنهان نوشته ریک ریوردان است. این کتاب ماجرای آپولو یکی از خدایان یونان است که در کوه اُلمپ زندگی می‌کند است. اما چون پدرش زئوس را عصبانی می‌کند، از اُلمپ بیرونش می‌کنند و به آدمیزاد تبدیل می‌شود.

حالا به خاطر این تنبیه، او به شکل یک پسر نوجوان به شهر نیویورک سقوط کرده و باید یاد بگیرد چطور روی زمین از خودش مراقبت کند. آپولو که دشمنان زیادی هم در بین هیولاها و دیوها و ایزدان دارد، برای بازگشت به زادگاهش باید سعی کند دوباره نظر زئوس را جلب کند. اما بدون داشتن قدرت‌های ایزدی و جاودانگی، این کار چطور ممکن است؟

خواندن کتاب آپولو؛ پیش‌گویی پنهان را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام نوجوانان علاقه‌مند به داستان‌های پرهیجان پیشنهاد می‌کنیم

بخشی از کتاب آپولو؛ پیش‌گویی پنهان

دستش را به‌طرف پول‌هایی که میان تفاله‌های قهوه پخش شده بود، دراز کرد.

دختر کیسهٔ زباله را در هوا چرخاند. کیسه وسط هوا منفجر شد و حجم زیادی از موزهای گندیده از داخل آن بیرون ریخت. کِید پخش زمین شد. آن‌قدر پوست موز به مایکی چسبیده بود که انگار ستاره‌های دریاییِ گوشت‌خوار به او حمله کرده‌اند.

دختر گفت: «از کوچهٔ من برین بیرون. یالّا!»

داخل سطل آشغال، چند کیسه‌زبالهٔ دیگر مثل دانه‌های ذرت ترکیدند و بارانی از تُرُبچه، پوست سیب‌زمینی و دیگر مواد تشکیل‌دهندهٔ کود گیاهی روی سر کِید و مایکی بارید؛ اما به‌طرز معجزه‌آسایی هیچ‌چیز روی من نریخت. قُلدُرها با وجود آسیب‌هایی که دیده بودند، روی پایشان ایستادند و جیغ‌زنان فرار کردند.

به‌طرف ناجیِ فسقلی‌ام برگشتم. من زن‌های خطرناک زیادی در عمرم دیده بودم. خواهر خودم می‌توانست بارانی از تیرهای مرگ نازل کند. نامادری‌ام، هِرا، هر چندوقت یک‌بار آدمیزادها را به جنون می‌کشاند تا به جان هم بیفتند و همدیگر را تکه‌وپاره کنند! اما این دوازده‌سالهٔ زباله‌به‌دست حسابی من را می‌ترساند.

خطر کردم و گفتم: «ممنونم.»

دختر دست‌به‌سینه ایستاد. در انگشت‌های میانی هر دستش، یک انگشتر طلا با مُهری به‌شکل هِلال بود. چشم‌هایش برق تاریکی داشت که شبیه چشم‌های کلاغ بود (چون خودم کلاغ‌ها را اختراع کرده‌ام، می‌توانم چنین تشبیهی را به‌کار ببرم). 

دختر گفت: «از من تشکر نکن. تو هنوزم توی کوچهٔ منی.»

یک دور کامل به دورم چرخید و ظاهرم را به‌دقت بررسی کرد؛ انگار من یک گاو نمونه بودم که جوایز زیادی برده بود (این تشبیه را هم به این دلیل به‌کار می‌برم که خودم قبلاً مجموعه‌ای از گاوهای نمونه را جمع می‌کردم).

«تو همون ایزد آپولو هستی؟» صدایش که اصلاً حیرت‌زده به نظر نمی‌رسید. انگار حضور ایزدان در میان انسان‌ها هم اصلاً پریشانش نمی‌کرد. 

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب آپولو؛ پیش‌گویی پنهان و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:آپولو؛ پیش‌گویی پنهان
موضوع:داستان کودک و نوجوانان
نویسنده:ریک ریوردان
مترجم:آرزو مقدس
انتشارات:انتشارات پرتقال
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۳۹۵/۰۱/۲۵
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۷.۰۳ مگابایت
شابک:۹۷۸-۶۰۰-۸۶۷۵-۵۵-۶
تعداد صفحه‌ها:۴۰۰ صفحه
قیمت کتاب:۲۹۵۰۰۰ تومان
برچسب:مجموعه آپولو

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

StarShadow
مطمئن نیستم.
۱۴۰۱/۰۵/۱۱

کتاب تمام استانداردهای یک فانتزی خوب رو داشت اما یه جورایی مثل یه اسپین آف از بقیه ی اثار نویسنده بود و در مقایسه با اونها چندان جالب و حیرت برانگیز نبود. کتابای ریک ریوردان رودست ندارن اما بازم این...بیشتر

۱
𝒌𝒆𝒓𝒎 𝒌𝒆𝒕𝒂𝒃📚🕊️
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۸/۲۹

من نسخه چاپیش رو دارم اولش شاید یکم گیج کننده باشه ولی کتاب خیلی خوبیه❤️

۲
Maryam
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۲/۰۲

این کتاب عالیه ، آدم رو در جذابیتش غرق می کنه ، جنبه ی طنز داره و ممکنه یه سری اتفاقات رو درک نکنید چون دنباله ی دو مجموعه کاملا جداست اول مجموعه پرسی جکسون و ایزدان المپ و دوم...بیشتر

۰
☆.sara.☆
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۱۲/۰۸

اگر میخواید بهتر بفهمید در مورد الهه های یونان باستان تحقیق کنید راحت تر متوجه میشین در کل اله های یونان باستان خیلیییییی قشنگن حتما این کتاب و قهرمانان المپ و پرسی جکسون رو بخونید خیلی خوبن 🌸

۳
nika paater
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۸/۳۰

مثل بقیه کتابای ریک ریوردان خیلی خوب بود📚 نمیدونم چرا پرتقال پرسی جکسون و قهرمانان المپ و ترجمه نمیکنه🥺 البته وقتی بعد این همه مدت هنوز اپولوی پنجو منتشر نکرده پس فعلا اینارو ترجمه نمیکنه😑😪

۱
آیناز ر
مطمئن نیستم.
۱۴۰۰/۰۳/۰۳

این مجموعه کتاب پنج جلد اسم اصلی کتاب اشک های آپولو هست

۴
پریا
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۷/۰۱

داستان در مورد آپولو، ایزد خورشیده که پدرش (زئوس،ایزد آسمان) اونو تنبیه کرده و به شکل یک انسان اون رو به زمین فرستاده. آپولو تمام قدرت هاش رو از دست داده و در برابر دشمناش کاملا بی دفاعه. اون برای...بیشتر

۰
گمشده در دنیای کتاب ها :(
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۶/۳۰

جلد اول مجموعه ی کتاب آزمون آپولو، نوشته ی ریک ریدان، نویسنده ی آمریکایی که با پرسی جکسون و مجموعه کتاب های المپ شناخته شده و کتاب های او اغلب پرفروش ترین کتاب های مربوط به نوجوانان است.این کتاب با...بیشتر

۰
سوجین؛
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۴/۲۳

به نظر شما یک موجود جاودان را چطور میشود تنبیه کرد؟ شاید آدمیزاد شدن تنبیه خوبی باشد... آپولو پیش از این،یکی از ایزدان المپ بود که چون پدرش زئوس را عصبانی کرد،از المپ بیرونش کردند و به آدمیزاد تبدیل شد. وایییی خیلی کتاب...بیشتر

۰
niika
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۱۰/۰۶

خیلییی خفن بود ولی یکم گیج کننده است که خب باید بگم سریع بهش عادد میکنید😂👍🏻

۰
ARWËN
۱۴۰۱/۱۱/۰۸

برای خوندن این کتاب اول باید مجموعه پرسی جکسون، بعد مجموعه قهرمانان المپ و بعدش مجموعه وقایع نگاری کین رو بخونید تا این مجموعه رو بهتر متوجه بشید

۰
☆پرسابت☆
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۷/۲۲

سلام عالیه پیشنهاد میکنم قبل از این ، مجموعه پرسی جکسون رو بخونید در غیر این صورت هیچی نمیفهمید 😁

۰
ARMY
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۶/۰۵

واقعا کتاب قشنگیه اینقدر قشنگه که اگر جلد های بعدیش رو نخونی دیوونه میشی خییلی جذاب و پر هیجان و قشنگه😍😍😍💜💜💜💜

۰
Astronaut
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۴/۲۳

خیلی خیلی ،خیلی خوبه ! به نظرم حتما بخونیدش 💛🍊🎈

۰
Taha Brumand
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۱۲/۲۰

خوبه

۱

بریده‌هایی از کتاب

کاربر ۲۹۰۴۶۳۵
۱۷
به نظرم درست نبود یک بچه عبارت آشپزخانهٔ جهنم را به زبان بیاورد! اما از طرفی این هم که بچه‌ای در خیابان زندگی کند و با آشغال به قُلدُرها حمله کند، درست نبود.
کاربر ۲۹۰۴۶۳۵
۱۵
بعد از هزاران سال زندگی، در بهترین حالت هم، زمانِ اتفاق‌های مختلف را فراموش می‌کردم. مثلاً آهنگی را در یک رادیوی اینترنتی می‌شنیدم و با خودم فکر می‌کردم: اِوا، آهنگ جدید! بعد متوجه می‌شدم پیانوکُنسرتوی شمارهٔ ۲۰ در رِ مینور اثر موتزارت است که دویست سال پیش ساخته شده! یا مثلاً از اینکه شمارهٔ تلفن همراه هرودوت را در گوشی‌ام ندارم تعجب می‌کردم! بعد یادم می‌افتاد که هرودوت در عصر آهن مُرده و اصلاً گوشی هوشمند ندارد. شما آدمیزادها آن‌قدر زود می‌میرید که آدم اعصابش خُرد می‌شود.
kerpoo
۱۳
گفت: «خیله‌خُب! ولی به نفعته که پشت من رو بپّایی.» من هیچ‌وقت معنی این اصطلاح را نفهمیده بودم. باعث می‌شد به یاد آن کاغذی بیُفتم که آرتِمیس در طول جشن‌ها روی ردایم می‌چسباند و روی آن نوشته شده بود: لطفاً به من لگد بزنید. بااین‌حال سرم را تکان دادم و گفتم: «پشت شما پاییده خواهد شد!»
☆پرسابت☆
۱۱
تنها اشتباه من این بود که دشمنانم رو زودتر و بیشتر نسوزوندم
☆پرسابت☆
۱۱
آدمیزادها اصلاً آن‌قدر اهمیت ندارند!
☆پرسابت☆
۹
از یک تا ده چه امتیازی به مرگ خود می‌دهید؟ از همکاری شما سپاسگزاریم
☆پرسابت☆
۸
بگذارید اعترافی بکنم: از مردن می‌ترسیدم. درست است که ترسم شجاعانه و بزرگ‌منشانه و زیبا بود؛ اما خُب به‌هرحال ترس بود.
H . E
۷
حالا که پای چپ من به پای راست مِگ بسته شده بود، حس می‌کردم دوباره با آرتِمیس به شکم مادرمان برگشته‌ایم. بله، من آن دوره را خوب به یاد دارم. آرتِمیس همه‌ش من را به کناری هُل می‌داد و با آرنج‌هایش به دنده‌هایم می‌کوبید و کلاً می‌خواست همه‌جا را خودش به‌تنهایی اشغال کند.
☆پرسابت☆
۵
همهٔ دنیا واقعاً علیه من باهم متحد شده بودند.
H . E
۴
وقتی صدای ویل و بقیه را شنیدم که داشتند برمی‌گشتند. چشم‌هایم را بستم و خودم را به خواب زدم. نمی‌توانستم با سؤال‌ها، مهربانی و تلاش‌هایشان برای اینکه من اینجا را خانهٔ خودم بدانم، روبه‌رو شوم؛ چون کاملاً واضح بود که اینجا جای من نیست. وقتی از در وارد شدند، صدایشان را پایین آوردند. کِیلا به‌آرامی گفت: «حالش خوبه؟» آستِن گفت: «اگه تو جای این بودی، حالت خوب بود؟» یک لحظه سکوت برقرار شد. ویل گفت: «بچه‌ها! سعی کنین یه‌کم بخوابین.» کِیلا گفت: «بابا این وضع خیلی عجیب‌غریبه. قیافه‌ش خیلی شبیه... آدم‌هاست.» آستِن گفت: «خودمون هواش رو داریم. الان دیگه جز ما هیچ‌کس رو نداره.» جلوی گریه‌ام را گرفتم. طاقت نگرانی‌شان را نداشتم. از اینکه نمی‌توانستم خیالشان را راحت کنم یا حتی با حرفشان مخالفت کنم، احساس حقارت می‌کردم.