با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
نه آدمی

دانلود و خرید کتاب نه آدمی

۴٫۵ از ۱۱ نظر
۴٫۵ از ۱۱ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب نه آدمی  نوشته  اوسامو دازای  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب نه آدمی

کتاب نه آدمی نوشته اوسامو دازای است. نه آدمی، از آخرین کتاب‌های اوسامو دازای است. از همان دسته کتاب‌هایی که دقیقا پیش از خودکشی‌اش نوشته شده است. این کتاب را می توان خود زندگینامه نویسی‌ای در قالب داستان دانست. اوسامو دازای خودش می نویسد که در کودکی نقاب دلقک به چهره می‌زده تا از مردم فرار کند. نه آدمی داستان شخصی ست که زندگی اش مملو از شراب، رابطه ی جنسی، تنهایی و ناامیدی است.

این کتاب از ابتدا با تصویری سیاه از کودکی عجیب شروع می‌شود و این دنیا در داستان ادامه دارد. کتاب نه آدمی یک رمان فلسفی است که تفکرات نویسنده را به خوبی نشان می‌دهد. کتاب نه آدمی می‌تواند شما را به دنیای ذهنی عجیب نویسنده ببرد و کمک کند تصاویر و تجربیات جدیدی را از سربگذرانید.

خواندن کتاب نه آدمی را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به ادبیات داستانی فلسفی پیشنهاد می‌کنیم

بخشی از کتاب نه آدمی

شاید پیش خودتان بگویید هنوز از انگیزه و محرک آدم‌ها سر درنمی‌آوردم. با کشف تضاد معیار خوشبختی در ذهنم با دیگران شب‌ها از ترس به خود می‌پیچیدم. فکرش مرا به آستانهٔ جنون می‌برد. نمی‌دانستم خوشبخت‌ام یا نه. مردم پیش از این بارها در همان کودکی به من گفته بودند چه بخت بلندی دارم ولی حس می‌کردم در آتش‌ام. می‌دانم آنان که مرا خوشبخت می‌خواندند هزاران بار از من خوشبخت‌تر بودند. گاهی حس می‌کردم بارِ ده نگون‌بخت را بر دوش من نشانده‌اند، که اگر سر سوزنی از آن بر دوش کناردستی‌ام بود به سیم آخر می‌زد و آدم می‌کشت. نمی‌دانم بار پریشانی اطرافیانم چه اندازه سنگین است. دردسرهای واقعی‌شان، اندوه‌هایی که با لقمهٔ نان تسکین می‌یابد... آه لقمهٔ نان، ای دوزخ، اصیل‌ترین درد بشر، دردی که پشتِ ده اسب باری را خرد می‌کنی... ولی درست متوجه نمی‌شوم اطرافیانم چطور به زندگی ادامه می‌دهند و یک به یک پشت احزاب سیاسی درمی‌آیند بی‌آن‌که دیوانه شوند، وا بدهند، غرق ناامیدی شوند و خودشان را راحت کنند؟ چطور دردشان اصیل است؟ من می‌گویم اینان چنان خودشیفته شده‌اند که حتی به خودشان هم اجازهٔ شک در زندگی عادی و بهنجارشان را نمی‌دهند. اگر حق با من باشد دردشان درد نیست. عوام‌ترینِ عوام‌اند. چه می‌دانم. اگر شب درست بخوابید به گمانم سحر خوب برمی‌خیزید. چه خواب‌هایی می‌بینند؟ در خیابان به چه چیزهایی فکر می‌کنند؟ به پول؟ نه همیشه، همه‌اش که این نیست.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۵)
کاربر ۲۱۸۷۵۵۵
۱۴۰۰/۰۱/۰۷

کتاب محتوای جدید،جالب و قابل تاملی داشت که باعث میشد موقع خوندنش فقط روی اون تمرکز کنم. مطمعئنا تجربه خوندن شاهکار این نویسنده توانا و نو اندیش ژاپنی که ادبیات مدرن ژاپن رو بوجود آورده میتونست هزاران بار لذتبخش تر

- بیشتر
AkhosraviA
۱۳۹۹/۰۸/۰۶

توی ژانر خودش عالیه این کتاب 🌾✋🏻

saye
۱۴۰۰/۰۳/۰۲

خیلی این کتاب و دوست داشتم.

.
۱۳۹۹/۰۹/۳۰

خیلی عالیه. 😍😍😍😍حرف نداره.

SAREN...1386/10/16
۱۳۹۹/۰۸/۱۹

کتاب جالبی هست من که حال کردم😍😍

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۹)
گمان می‌کردم اگر دستگیرم کنند حبس کشیدن برایم مثل آب خوردن خواهد بود؛ تو بگو ابد باشد. ترجیح می‌دادم در زندان سر راحت بر بالین بگذارم تا اینکه هر شب از ترس واقعیت‌های زندگی در بستر بنالم.
شلاله
از خدا هم می‌ترسم. نمی‌توانم به مهرش دل ببندم. تنها به کیفرش ایمان دارم. ایمان باور به پذیرش قهر خداست با سری افکنده. می‌شد به دوزخ ایمان داشت ولی به بهشت نه.
نازنین بنایی
پایم که به توکیو رسید بی‌درنگ به خوابگاه رفتم. شلوغی و پلشتی‌اش دلزده‌ام کرد. دیگر دل و دماغ لودگی نداشتم. از پزشک خواستم گواهی دهد شش‌هایم بیمارند. در خانهٔ کاری پدر در بخش اوئنو ساکن شدم. زندگی گروهی از نشدن‌هاست. شنیدن عباراتی چون تب و تاب جوانی و غرور جوانی دست و پایم را شل می‌کرد. بالا می‌رفتم پایین می‌آمدم شوق دوران دانشجویی به کتم نمی‌رفت. کلاس‌ها و خوابگاهش بیشتر به زباله‌دانی گندزده و شهوت‌آلوده می‌مانست. چنان مهیب که دیگر لودگی‌های تمام عیارم کارآمد نبود.
نازنین بنایی
«می‌گن فقر که از در بیاد تو عشق از پنجره درمی‌ره. همه منظور این مثل رو اشتباه برداشت می‌کنن. فکر می‌کنن این یعنی هروقت جیب مرد خالی شد زنش دورش می‌زنه. جیب مرد که خالی شه خودش بسه، خودش بدبختیه. دیگه به هیچ دردی نمی‌خوره. خنده کم‌کم از لبش می‌افته و ابروهاش تو هم می‌ره. سرانجام از سر ناامیدی زنه رو دک می‌کنه. این داره می‌گه اگه یه مردی به‌هم بریزه اونقدر درجا می‌گرده و می‌گرده که زنش رو دور می‌زنه. باور نداری تو فرهنگ کانازاوا برو معنی‌ش رو نگاه کن. بدبختی اینجاست که من فاصلهٔ چندانی با این داستان ندارم.»
نازنین بنایی
همیشه می‌کوشیدم درگیر پیچیدگی‌های کثیف مردم نشوم. هراس گرفتاری در گرداب‌شان کشنده بود. من و سونکو فقط یک شب دلباختهٔ همدیگر بودیم. مال من نبود. دور بود بخواهم نام چنین حسی را حسرت بگذارم. ولی باز خشکم زد.
نازنین بنایی
سرکوفت‌ها را در سکوت با سری افکنده می‌پذیرفتم، حال آن‌که ترس از درون دیوانه‌ام می‌کرد.
محمدرضا
نکتهٔ کارآمدی را به من آموخت: تجملِ ارزان. گوشت با برنج یا کبابِ جوجه (چیزهایی که در کافه‌های سر راهی یافت می‌شود) ارزان ولی مقوی. سوگند می‌خورد چیزی به اندازهٔ برندی سکرآور نیست. صورتحساب هرچه می‌شد نمی‌گذاشت دلم شور بزند.
نازنین بنایی
مردم از رانده‌شدگان اجتماع دم می‌زنند. رانده‌شدگان گاهی به مفلوکان و گاهی به تبهکاران جهان بازمی‌گردد ولی رانده‌شدنِ من با زاده‌شدنم پیوند خورده. هرکه را اجتماع پس بزند دل من پیش می‌کشد. وجدان خاطی. همان که در همهٔ ساعات آدم‌بودنم دژخیمم بوده. ناگفته نماند که یار غارم نیز بوده؛ همچون همسری به هنگام تنگدستی. و دوش به دوش از لذات بی‌کسی بهره بردیم. می‌شود گفت این یکی از شیوه‌های ادامهٔ راه در من به حساب می‌آمد. مردم همچنین از زخم‌های وجدان خاطی می‌گویند. این زخم از نوباوگی در من ریشه دوانده و گذر زمان به جای درمان، ناسورش کرده. رنج‌هایی که شب‌های پیاپی کشیده‌ام دوزخی از شکنجه‌های رنگارنگ برایم به ارمغان آورده. شاید عادی نباشد ولی این زخم هرچه گذشته نزد من از تن و جان گرامی‌تر شده و دردش در گوشم زمزمهٔ محبت خوانده.
نازنین بنایی
دوست داشتم آنقدر بنوشم تا غرق شوم. سونکو از چشم جهان افتاده بود، ارزش بوسهٔ مستی آسمان‌جل را هم نداشت. بلاکِشی بود با بوی گند بدبختی. شگفت‌آور بود. بی‌نظیر بود. درکِ از چشم جهان افتادنش تکانم داد. آن شب فقط نوشیدم و نوشیدم؛ بیشتر از همیشه. کاسهٔ چشمانم هم پر شد. هر بار چشمم به چشمش می‌افتاد بی‌اختیار لبخند ریز رقت‌باری می‌زدیم. راست می‌گفت. حق با هوریکی بود. سونکو زمین‌خورده و فلک‌زده‌ای بیش نبود: کام‌ناکام. تنها هم نبود. لبریز از همدردی با همدردم شدم، آن هم در بدبختی. دارا و ندار موضوع دستمالی‌شده‌ای است ولی تا ابد جای کار دارد. دلم برایش کباب شد. برای نخستین بار در زندگی به یقین جنبش عشق را، هرچند ناچیز، در دلم حس کردم. بالا آوردم. غش کردم. اولین باری بود که از زیاده‌روی بی‌هوش می‌شدم.
نازنین بنایی
این زن میان آن سیل واژه‌ها نگفت: «حالم خیلی بده.» ولی انگار جریان خاموشی از درد، به پهنای یک بند انگشت، سر تا نوک پایش را درنوردیده بود. کنارم که دراز کشید جریانش با جریان خونین خودم گره خورد. همچون برگ پلاسیده‌ای که روی سنگ‌های کف آبگیر آرام می‌گیرد. خود را از ترس و نگرانی رهانیدم.
نازنین بنایی

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۰۲ صفحه
قیمت نسخه چاپی۲۲,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۷/۲۸
شابک۹۷۸-۶۲۲-۶۳۷۷-۱۸-۸
تعداد صفحات۱۰۲صفحه
قیمت نسخه چاپی۲۲,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۷/۲۸
شابک۹۷۸-۶۲۲-۶۳۷۷-۱۸-۸