
Agha_M@hdiar
۱۴۳
این نیز بگذرد.
این تنها عبارتیست که در دوزخِ آدمیان به درستیِ آن رسیدهام.
mj
۹۷
دوستداشتهشدن چه سخت است.
شلاله
۷۲
گمان میکردم اگر دستگیرم کنند حبس کشیدن برایم مثل آب خوردن خواهد بود؛ تو بگو ابد باشد. ترجیح میدادم در زندان سر راحت بر بالین بگذارم تا اینکه هر شب از ترس واقعیتهای زندگی در بستر بنالم.
~نگار
۵۹
دیگر نه شاد بودم نه ناشاد.
این نیز بگذرد.
این تنها عبارتیست که در دوزخِ آدمیان به درستیِ آن رسیدهام.
این نیز بگذرد.
Agha_M@hdiar
۵۴
همیشه گونهٔ زنِ آدمیزاد را چند صد بار پیچیدهتر و درکناپذیرتر از مردش میدیدم.
نازنین بنایی
۴۷
از خدا هم میترسم. نمیتوانم به مهرش دل ببندم. تنها به کیفرش ایمان دارم. ایمان باور به پذیرش قهر خداست با سری افکنده. میشد به دوزخ ایمان داشت ولی به بهشت نه.
محمدرضا
۲۸
سرکوفتها را در سکوت با سری افکنده میپذیرفتم، حال آنکه ترس از درون دیوانهام میکرد.
دکتر بی مریض
۲۸
کنارم دراز کشید. نزدیک سپیدهدم برای نخستین بار گفت: «مرگ». او هم زیر بار آدم بودن کمر خم کرده بود.
Rezvan
۲۵
شاید مرام را کمتر برای زنان بهکار ببرند ولی تجربهام در شهر میگوید چهبسا مرام زنان از مردان بیشتر باشد
Agha_M@hdiar
۲۳
پنداشت پیروزی و بقا برای آدمی بیآنکه کارزار و ستیزی در میان باشد میسر نیست. از حس وظیفه به میهن دم میزنند و هدفشان جز فرد نیست.
Mitir
۲۰
همیشه دوستانه رفتار کردهام و هیچ دوستی نداشتهام.
~نگار
۱۷
بیراه نیست میگویند جهان فقط و فقط آدم غمگین میپرورد.
نازنین بنایی
۱۶
«میگن فقر که از در بیاد تو عشق از پنجره درمیره. همه منظور این مثل رو اشتباه برداشت میکنن. فکر میکنن این یعنی هروقت جیب مرد خالی شد زنش دورش میزنه. جیب مرد که خالی شه خودش بسه، خودش بدبختیه. دیگه به هیچ دردی نمیخوره. خنده کمکم از لبش میافته و ابروهاش تو هم میره. سرانجام از سر ناامیدی زنه رو دک میکنه. این داره میگه اگه یه مردی بههم بریزه اونقدر درجا میگرده و میگرده که زنش رو دور میزنه. باور نداری تو فرهنگ کانازاوا برو معنیش رو نگاه کن. بدبختی اینجاست که من فاصلهٔ چندانی با این داستان ندارم.»
حانحان
۱۶
زندگی گروهی از نشدنهاست.
I'm 26
۱۶
هرچه هم که نابغه باشید چنین قانونی وجود دارد. بازیگر بیشتر جلوی تماشاگران شهر خودش دستپاچه میشود.
Rezvan
۱۴
هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت...
Fatemeh Amiri
۱۴
چنان تخت میخوابند که گویی مردهاند. کسی چه میداند. شاید برای خوابیدن زندهاند.
نازنین بنایی
۱۳
همیشه میکوشیدم درگیر پیچیدگیهای کثیف مردم نشوم. هراس گرفتاری در گردابشان کشنده بود. من و سونکو فقط یک شب دلباختهٔ همدیگر بودیم. مال من نبود. دور بود بخواهم نام چنین حسی را حسرت بگذارم. ولی باز خشکم زد.
کاربر ۴۲۱۷۵۰۱
۱۳
پیش خودم میگفتم تا وقتی میتوانم آنها را بخندانم همه چیز خوب است. اگر خوب کارم را انجام بدهم شاید پایشان را از کفشم بیرون بکشند و برایشان مهم نباشد که ازشان فاصله گرفتهام.
m_
۱۰
اکنون دیوانهام. بیرون هم که بروم باز برایشان دیوانهام. یک خطخورده.
نهآدمی.
دیگر آدم نیستم.
NeginJr
۱۰
هرچه بیشتر فکرش را میکنم کمتر دستگیرم میشود. هرآنچه هست نکبت و عذاب این اندیشه است که تنها منام که با دیگران فرق دارم. گفتوگو برایم میسر نبود. از چه باید میگفتم؟ چطور میگفتم؟ نمیدانم.
i live the moment
۱۰
میدانم آنان که مرا خوشبخت میخواندند هزاران بار از من خوشبختتر بودند.
بابونه
۹
اگر به راستگویی عادت داشتم تا حالا صد بار داستان را پیش پدر یا مادرم بازگو کرده بودم. ولی مشکل اینجاست که آنها را هم قبول ندارم. اگر هم میگفتم آب از آب تکان نمیخورد. گیریم به پدر میگفتم، یا مادرم، یا پلیس، یا حکومت؛ آخر سر جهاندیدهای با دلیل و منطق و بهانههای جهانپسندانهاش مرا به سکوت وامیداشت.
کاربر ۴۲۱۷۵۰۱
۹
شکوه را نزد آدمیزاد بردن مهمل است.
f.z
۹
«تعجبی نداره. این هم یه نمونه از رفتار آدمه. تعجب نداره.»
melika
۹
این نیز بگذرد.
این تنها عبارتیست که در دوزخِ آدمیان به درستیِ آن رسیدهام.
I'm 26
۸
«آدم برای یه لقمه نون جون میکنه، چون اگه پیداش نکنه از گشنگی میمیره.»
zahra haqiqi
۸
از آنجا که پیش آنها اعتمادبهنفسی برای بودن و صحبت کردن نداشتم، دردهای تنهاییام را در صندوق سینه مُهر و موم میکردم. خاکشان میکردم تا نکند فاش شوند. ادای آدمهای خوشبین را درآوردم و عاقبت از خود تلخکی تراز اول ساختم.
AS4438
۸
آدم محترم کسی بود که خوب دیگران را فریب میداد و در نهایت دستش پیش زرنگتر از خودش رو میشد و او هم چنان خرابش میکرد که رسواییاش از مرگ پیشی میگرفت.
Emmanuel
۷
او هم زیر بار آدم بودن کمر خم کرده بود.
