هاروکی موراکامی در ۱۲ ژانویه سال ۱۹۴۹ میلادی در توکیوی ژاپن چشم به جهان گشود. پدر و مادر او، هر دو معلم بودند و در مدارس مختلف، ادبیات ژاپنی تدریس میکردند. پدرِ هاروکی از سربازان جنگ دوم امپراتوری ژاپن و چین بود و در طی این درگیریها بهشدت دچار جراحت شده بود. موراکامی بعدها در مقالهای به نام از «پدرم که حرف میزنم از چه حرف میزنم» بیان کرد که آسیبهای وارده بر پدرش در زندگی او تأثیر بهسزایی داشته است.
هاروکی در روزهایی به دنیا آمد که جنگ جهانی دوم تمام شده و فرهنگ غرب بهشدت بر روی سنتهای قدیمی ژاپن سایه انداخته بود. از اینرو، او هم مانند بسیاری از جوانان همنسل خود شیفتهی فرهنگ غربی و به شدت متأثر از آن بود. موراکامی در همان روزگار کودکی به مطالعهی آثار نویسندگان مشهور غربی علاقهمند شد و آثار بزرگانی چون فرانتس کافکا، چارلز دیکنز، داستایوفسکی، گوستاو فلوبر، ریچارد براتیگان و... را مطالعه کرد؛ با این حال، او برعکس بسیاری از نویسندگان بزرگ، در کودکی علاقهای به نویسنده شدن نداشت.
هاروکی موراکامی در سال ۱۹۶۸ میلادی برای تحصیل در رشتهی ادبیات انگلیسی به دانشگاه هنرهای نمایشی واسِدا وارد شد و بعد از فارغالتحصیلی، در سال ۱۹۷۱ میلادی با یکی از همکلاسیهای خود به نام یوکو ازدواج کرد. این زوج به اتفاق هم یک کلوب موسیقی جاز تأسیس کردند و برای چندین سال در همان کلوب مشغول به کار شدند. این کار که از علاقهی موراکامی به موسیقی جاز نشأت میگرفت، زمینهی آشنایی با افراد مختلف با انواع طرز فکر و دیدگاه را برای او فراهم کرد.
این نویسنده در مورد سختیهایی که در طول زندگیاش کشیده اینگونه میگوید: «من در حالی ازدواج کردم که هنوز تحصیلات دانشگاهیام را به پایان نرسانده بودم، در نتیجه پول زیادی هم برای زندگی کردن نداشتم. این پول نداشتن من و همسرم باعث شده بود تا ما برای سه سال پشت سر هم همانند دو برده کار کنیم. هرکاری را که فکرش را بکنید انجام دادیم و در این بین هر چقدر که میتوانستیم پسانداز میکردیم. پس از آن به کمک پولی که از دوستان و آشنایانم قرض کرده بودم، موفق شدم کافیشاپ کوچکی را در اطراف توکیو راهاندازی کنم.
زمانی که کافیشاپ را راه انداختم سال ۱۹۷۴ بود و خب در آن زمان راهاندازی و مدیریت یک کافیشاپ بسیار آسانتر از زمان حال بود. هر جوانی را که میدیدم از کار کردن در شرکتها فرار میکرد و سعی میکرد تا کسبوکار خود را در مغازهای کوچک راه بیاندازد و به انجام کاری که علاقه دارد بپردازد. کافهای که من داشتم پاتوق عدهای از جوانان دانشگاهی بود که بعدازظهر خود را در آن میگذراندند و من نیز گاهی اوقات به گفتوگو با آنها میپرداختم و با نوع تفکر افراد مختلف از قشرهای متفاوت آشنا میشدم».
داستان مشهوری دربارهی ورود هاروکی موراکامی به دنیای نویسندگی وجود دارد؛ در سال ۱۹۷۹ میلادی، زمانی که هاروکی سیساله بود، ایدهی کتاب «به آواز باد گوش بسپار» وسط یک مسابقهی بیسبال در ورزشگاه به ذهنش رسید و نوشتن آن را روی یکی از مبلهای کلوبش شروع کرد. نتیجه فوقالعاده بود، این کتاب جایزهی گوتزو را برای نویسنده به ارمغان آورد و موراکامی را از یک صاحب بار و کلوب که کارش شستن ظرفها یا برنامهریزی حضور خوانندهها بود به دنیای نویسندگان معرفی کرد. موفقیت این کتاب هاروکی را واداشت تا مقولهی نوشتن را جدیتر دنبال کند و در این راستا «پین بال ۱۹۷۳» در قالب دومین جلد از سهگانهای که بعدها به «سهگانهی موش» معروف شد، انتشار یافت. ماجرای این سهگانه با چاپ «تعقیب گوسفند وحشی» در سال ۱۹۸۲ میلادی پایان یافت و این کتاب جایزهی ادبی نوما را در همان سال برای هاروکی موراکامی به ارمغان آورد. با اینکه در این زمان هنوز هیچکس در دنیا این نویسندهی نوظهور را نمیشناخت، اما او دیگر تصمیمش را گرفته و نویسندگی را بهعنوان شغل اصلیاش انتخاب کرده بود.
سالهای پیش رو به سالهای پرکاری در زندگی موراکامی تبدیل شد و بسیاری از کتابهایش را در این دوران نوشت. او کیوتو را رها کرده و در شهرهای کوچکی مانند فوجیتساوا و سندایگا اقامت کرد تا بیشتر روی شغل جدیدش تمرکز کند. سال ۱۹۸۵ ملادی «سرزمین عجایب بیرحم و ته دنیا» از این نویسنده منتشر شد که جایزهی داخلی دیگری را برایش به همراه داشت. «جنگل نروژی» اثر بعدی او در این سالها بود که بعدها در غرب نیز با استقبال فراوانی مواجه شد. این کتاب -که یک اقتباس سینمایی نیز از آن صورت گرفته است- روایتگر یک رابطهی ازدسترفته است که باعث مشکلات روانی دختری جذاب شده و زندگیاش را کاملاً تحت تأثیر قرار داده است.
موراکامی در سیوسه سالگی، یعنی در سال ۱۹۸۲ میلادی یک روتین جالب را به زندگی خود اضافه کرد. او از آن زمان تا امروز، هرروز چند کیلومتر میدود و از این موضوع بهعنوان روشی برای تمرکز مجدد و تمدد اعصاب استفاده میکند. در سال ۲۰۰۸ میلادی کتابی با عنوان « از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم» از این نویسنده منتشر شد که شرحی بر خاطراتش در این زمینه است.
هاروکی موراکامی در سال ۱۹۸۹ میلادی برای اولینبار به آمریکا دعوت شد تا در مراسم انتشار «تعقیب گوسفند وحشی» به انگلیسی شرکت کند. او چندین بار در مقابل این دعوت مقاومت کرد اما سرانجام در ۲۱ اکتبر به همراه همسرش به فرودگاه نیویورک رسید. آنها در طول اقامتشان در نیویورک در مراسم مختلفی حضور پیدا کردند که طی آنها تصمیمهایی برای ترجمهی سایر آثار این نویسند به انگلیسی گرفته شد. موراکامی در طی سالهای بعد اروپا را گشت و در آمریکا اقامت داشت. او برای مدتی در دانشگاه پرینستون نویسندگی خلاق تدریس میکرد و کمکم به شهرت زیادی در جهان غرب هم دست پیدا کرد. موراکامی در سال ۲۰۰۱ میلادی به ژاپن بازگشت اما این بار دیگر همهی در دنیا او را میشناختند.
یکی از ثمرات سالهای زندگی هاروکی در آمریکا انتشار کتابی به نام «هاروکی موراکامی به دیدار هایائو کاوای میرود» در سال ۱۹۹۶ میلادی بود. در آن ایام هایائو کاوای یکی از روانشناسان مطرح ژاپنی ساکن آمریکا بود که از مکتب یونگ پیروی میکرد. این دو نفر طی دو شب، گفتوگوهایی با محوریت «تغییری که ژاپن ناگزیر از پذیرش آن است» انجام دادند که نوعی پیوند میان ادبیات و روانشناسی محسوب میشد. موراکامی این کتاب را در قالب دو قسمت اصلی شب اول و شب دوم نوشته و هرکدام شامل ۱۲ بخش هستند. این نوشتهها مردم ژاپن و در کنار آنها مردم دنیا را به تفکر بیشتر فرا میخواند و سعی میکند جنبههای مختلف زندگی از فردیت تا جهانشمولی و دین و... را مورد بررسی قرار دهد.
هاروکی موراکامی از سال ۲۰۰۰ میلادی تا به امروز نیز کتابهای ارزشمند بسیاری نوشته است. او داشتن اعتماد به نفس و سختکوشی را راز تبدیلشدن به یک نویسندهی عالی میداند و خودش در به کار گرفتن این عناصر بسیار موفق عمل کرده است.
کتاب «بعد از زلزله» از این نویسنده در سال ۲۰۰۰ منتشر شد. این مجموعه داستان کوتاه، حاوی ۶ داستان است و به خشونت پنهان در جامعه ژاپن پرداخته است. نام این کتاب به زلزلهی سال ۱۹۹۵ در کوبه اشاره دارد که خسارت مالی و جانی زیادی داشت. دو سال پس از انتشار این کتاب مهمترین اثر موراکامی منتشر شد. «کافکا در کرانه» کتابی بود که دنیا موراکامی را با آن شناخت. این کتاب که نمایانگر اوج هنر نویسندگی موراکامی است دو داستان موازی را روایت میکند و فصلهای زوج و فرد آن به روایتهای مختلفی اختصاص دارند. موراکامی پس از این اثر ارزشمند، در سالهای ۲۰۰۴ و ۲۰۱۳ کتابهای «پس از تاریکی» و «سوکورو تازاکی بیرنگ و سالهای زیارتش» را منتشر ساخت که هریک به نوعی نشاندهندهی نوع نگاه نویسنده به زندگی و روابط انسانی در عصر مدرن بود. آخرین کتاب موراکامی که در سال ۲۰۲۰ منتشر شد «اول شخص مفرد» نام دارد. این مجموعه داستان کوتاه اثر بسیار مشهوری است و تمام داستانهای آن از زبان اول شخص روایت میشوند.
موراکامی علاوهبر نویسندگی در قالبهای مختلف ادبی مثل رمان و داستان کوتاه، در زمینهی ترجمه نیز فعالیتهای گستردهای داشته است و رمانهای معروفی مانند «ناتور دشت» و «گتسبی بزرگ» را به زبان ژاپنی ترجمه کرده و در اختیار علاقهمندان قرار داده است.
هاروکی موراکامی که تا اواخر دههی نود در کشور خود نویسندهی شناختهشدهای بود و جوایز ادبی مهمی را نیز دریافت کرده بود، پس از آن صاحب جوایز بینالمللی ارزشمندی چون جایزهی فرانتس کافکا، جایزهی بینالمللی داستان کوتاه فرانک اوکانر و جایزه فانتزی جهان گشت و در سال ۲۰۱۵ در فهرست تأثیرگذارترین افراد جهان قرار گرفت. او متعلق به دوران تغییر ژاپن است و همین موضوع او را در آینده به نویسندهای خاص تبدیل میکند -کما اینکه امروزه نیز چنین است. نویسندهای که در ژاپن خیلیها او را غربزده و یا حتی آمریکایی میخوانند، غافل از اینکه همین مسئله باعث شده است تا آثارش در اروپا و آمریکا با استقبال بسیار زیادی مواجه شوند. کتابهای موراکامی تا امروز به بیش از ۵۰ زبان زندهی دنیا برگردانده شدهاند و همهروزه افراد بیشتری به گروه مخاطبان و علاقهمندان آثار او افزوده میشود.
نظر شما دربارهٔ این کتاب
نظرات کاربران
من دارم کتاب رو از متن انگلیسی میخونم و با این ترجمه مقایسه میکنم. جدا از سانسور های گاهاً چند صفحه ای جاهایی رو مترجم لازم ندونسته ترجمه کنه! و جاهایی رو اشتباه متوجه شده. خیلی با اطمینان میگم زبان...بیشتر
احساس میکنم کتاب سانسورهای اساسی داشت...یه جاهایی بعضی چیزا برات گنگ میموند..شبیه سریال از سرزمین های شمالی بود..یه چیزایی رو نمیفهمیدی...یا ترجمه مشکل داشت یا سانسور شده بود...خوب بود ولی خواننده در انتها گیج و گنگ کتاب رو تموم میکنه....
خب تا اینجای کار جالب بود ،،،تازگیها دیگه حس فیلم دیدن ندارم،،کتاب ارومم میکنه ،،هر چی کتاب بهتر باشه ،،بیشتر. اروم میشم،،،همین جوری پیش بره دلم میخواد ،داستان بنویسم،،،بریزم بیرون کلمه هایی که تو ذهنم سماع دارن.
به نظر من که ترجمه ی اسدالله حقانی با نام " مردی که میخواست پرتره نیستی را بکشد" کاملتر و بهتره.
خوب بود. با کتاباهای دیگه موراکامی متفاوت بود
" از به صدا در آمدن زنگ در شگفت زده نشدم. در حالی که ازسر میز بر میخواستم و دستمال را روی میز می گذاشتم گفتم: چند لحظه منو ببخشید. سپس آن ها را ترک کرده و به سمت در خانه...بیشتر
واقعا کتاب جذابیه، داستان یه جورایی تو جامعه نسبتا غربی شده ژاپن میخواد پل بزنه به فرهنگ سنتی شرقی، شاید خیلی از این تعارضات برای ما هم آشنا باشه... در کل تو مدت مطالعه کتاب نمیشه کنارش گذاشت و آدم از...بیشتر
این رمان یک رئالیسم جادوییه. در عین سادگی رمان ابعاد متفاوتی رو در خودش جای میده. سطوح مختلفی در رمان قابل درک هست که مطالعه و پرداختن به هر سطح اون دلچسب وگواراست. از روایت ساده ی یک زندگی تا...بیشتر
باز هم رمان شگفت انگیز دیگری از موراکامی، روایت سلیس و روان از زبان اول شخص ( قهرمان داستان) ، موراکامی برای علاقمندان آثارش ، جهانی را به تصویر میکشد که مثل یک تابلوی نقاشی ، در عین زیبایی و...بیشتر
جالب بود👌👌
کتابای موراکامی همه پرواز خیالند، با اینکه میشه در روانی و شیرینی داستانهاش گم شد، اما همیشه این حس رو بهم میده که چیزی کمه، انگار قلبم رو لمس نمیکنه و به خیال انگیز بودن بسنده میکنه. قلم موراکامی رو دوست...بیشتر
نیمه ابتدایی کتاب جاذبه کشش خاصی داشت که با رمز و راز در هم آمیخته بود. خوندنش مثل ابزار قدرتمندی بود ک آروم آروم ادم رو به سمت خودش میکشه ولی بعد از پرده برداشتن از راز اصلی (حداقل در...بیشتر
کتاب خیلی جذابه. داستان بالا و پایین زیاد داره و امیدوارم خوب هم تموم بشه
در https://voiceofajourney.com/killing-commendatore-a-review-in-retrospect/ میتوانید تصویر بازسازی شده نقاشی ای که راوی پیدا میکند را ببینید. نمونه دیگر در https://www.google.com/amp/s/sevencircumstances.com/2019/05/17/an-idea-that-asks-to-be-murdered-killing-commendatore-by -haruki-murakami/amp/ به علاوه تکه هایی از اپرای جیوانی. کتاب فوق العاده است. مثل بقیه کتابهای موراکامی حاوی ارجاعات بسیار به موسیقی ها و نقاشی ها و مکانها...بیشتر
ترجمه روان و خوبی داره... داستان جذابی هم داره... کمی سانسورها لطمه زده به پیوستگی داستان و یه جاهایی خواننده متوجه قضیه نمیشه!