
کتاب جنگلی که ما را بلعید
معرفی کتاب جنگلی که ما را بلعید
کتاب جنگلی که ما را بلعید است نوشته منصور علیمرادی، روایت دهکدهای به نام سرخبیشه است که ۲۵۰ سال پیش در قلب جنگلهای دورافتادهی گیلان ناگهان ناپدید شده است. داستان با ترکیب افسانههای محلی، موجودات شگفتانگیز، سفر پرخطر کودکان و تعلیق مداوم، جهانی پررمزوراز میسازد که هم حالوهوای قصههای قدیمی را دارد و هم به دغدغههای امروزی نزدیک است؛ از شجاعت و ترس گرفته تا رقابت، دوستی و میل به دیدهشدن. نشر پرتقال این رمان نوجوان را منتشر کرده است. نسخه الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب جنگلی که ما را بلعید
کتاب جنگلی که ما را بلعید اثر منصور علیمرادی، یک فانتزی بومی است که ریشه در اسطورهها، باورها و جغرافیای شمال ایران، بهویژه جنگلهای گیلان دارد. علیمرادی با بهرهگیری از عناصر رئالیسم جادویی، دهکدهی آرام سرخبیشه را به نقطهی عزیمتی برای سفری قهرمانانه تبدیل میکند. ورود شعبدهباز مرموز و حیوانات عجیبالخلق او، در واقع تلنگری به تخیل جمعی دهکده است که مرز میان روزمرگی و جهان ناشناختهی جنگل تاریک را در ذهنشان فرو میریزد.
ساختار روایی کتاب بر پایهی سفر قهرمان بنا شده و هر فصل با معرفی موجوداتی غریب مانند پرندههای گولزنک یا درختان برگگلیمی، لایهی جدیدی از شگفتی و تعلیق را به متن تزریق میکند. علیمرادی، داستان خود را به کتاب تاریخ قهرمانان دهکده و روایتهای شفاهی پیران پیوند میزند تا به جنگل تاریک هویتی تاریخی و اسطورهای ببخشد. جنگلی که ما را بلعید، تنها یک رمان ماجراجویی نیست، بلکه واکاوی رابطهی انسان با طبیعت وحشی و کشف رازهایی است که در دل تاریکی و مه نهفتهاند و اینچنین روایتی زنده و پرکشش از شجاعت و کشف شهود خلق میکند.
خلاصه داستان جنگلی که ما را بلعید
هشدار: این پاراگراف بخشهایی از داستان را فاش میکند!
داستان جنگلی که ما را بلعید است با روایت ناپدیدشدن دهکدهای در جنگلهای گیلان آغاز میشود و بعد به گذشته برمیگردد؛ زمانی که سرخبیشه هنوز سر جایش است و زندگی در آن جریان دارد. ورود یک شعبدهباز دورهگرد به دهکده، با قاطرها، تولهپلنگ، روباه صورتی و چکاوک سخنگو، نگاه بچهها را به بیرون از مرزهای امن آبادی میکشاند. شعبدهباز میگوید این حیوانها را از جنگل تاریک آورده است؛ جنگلی که در باور اهالی، جای دیوها، پریان بیرحم و الاغهای خُلوضع است و حتی نامش نحس به حساب میآید.
این ادعاهای شعبدهباز در کنار قصههای قدیمی ساروش پیر، دو پسر اهل روستا، یعنی روزمانِ گوشصدفی و پسرعمویش پازوارِ شاعر را وسوسه میکند تا مخفیانه راهی جنگل تاریک شوند و نام خودشان را در کتاب قهرمانان دهکده ثبت کنند. تیتینار، دختر ۱۲ سالهی خانواده هم به آنها میپیوندد و کمکم خودش را رئیس گروه جا میاندازد.
سه کودک در مسیر، از تالاب تمساحها میگذرند، از رودخانهی وحشی با پل درختی میگذرند، به دریاچهی نیلی، چشمهی آب گرم، دهکدهی متروک و درنهایت به دوراهی سنگنوشته میرسند؛ جایی که کتیبهای عجیب، دو راه پیش پایشان میگذارد: راه طولانی و امن، یا میانبُر خطرناک از دل جنگل تاریک...
چرا باید کتاب جنگلی که ما را بلعید را بخوانیم؟
این کتاب از دل یک جغرافیای مشخص و آشنا، یعنی جنگلهای گیلان، جهانی شگفتانگیز میسازد که در آن مرز میان قصههای قدیمی و تجربهی شخصی کودکان مدام جابهجا میشود. برای کسانی که به افسانهها علاقه دارند، این داستان میتواند تجربهای سرشار از تصویر، صدا و ماجرا باشد.
خواندن کتاب جنگلی که ما را بلعید را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
این داستان به نوجوانانی پیشنهاد میشود که به داستانهای ماجراجویانه، سفرهای پرخطر و فضاهای جنگلی و پررمزوراز علاقه دارند. همچنین به کسانی پیشنهاد میشود که از قصههای بومی، افسانههای محلی و موجودات خیالی لذت میبرند.
درباره منصور علیمرادی
منصور علیمرادی (متولد ۱۳۵۶)، نویسنده، شاعر و پژوهشگر فرهنگ عامه، در کرمان متولد شده است. فعالیتهای او در دو حوزهی اصلی ادبیات داستانی و مطالعات فرهنگ شفاهی متمرکز شده است. در بخش پژوهشی، او آثاری همچون «شروگ ماه»، «لیکوهای رودباری» و «فرهنگ بزرگ ضربالمثلهای هلیل رود» را تألیف کرده است که به ثبت باورها، اشعار و سنتهای مردم حوزهی هلیل رود میپردازد. در زمینهی ادبیات داستانی، آثاری نظیر رمان «تاریکماه»، مجموعهداستان «زیبای هلیل» و بازنویسی افسانه «قلعهی سموران» از او منتشر شده است. ویژگی آثار داستانی علیمرادی بهرهگیری از عناصر اقلیمی، زبان بومی و پیوند میان واقعیتهای اجتماعی با ساختارهای اسطورهای منطقه جنوب کرمان است. فعالیتهای ادبی وی در طی سالها منجر به دریافت جوایزی مختلف، از جمله جایزهی جلال و هفت اقلیم شده است.
بخشی از کتاب جنگلی که ما را بلعید
«بعدازظهر یک روز ابری، مردی شعبدهباز به دهکدهٔ "سرخبیشه" آمد که سالهای سال مردم دربارهٔ او حرف میزدند. مرد که هیکلی دیلاق داشت، بر قاطری درشتاندام سوار بود و قاطرِ یدکی دیگری وسایلش را حمل میکرد. روی بارِ قاطرِ یدکی، تولهپلنگی خالخالی نشسته بود که بیتوجه به جمع تماشاچی مدام خمیازه میکشید. روی شانهٔ تولهپلنگ، "چکاوکی گردندراز" نیمبال میزد و آواز میخواند.
مرد شعبدهباز، در همان ابتدای ورود به دهکده، بساط شعبدهبازیاش را گوشهای از میدان مرکزی پهن کرد و اهالی از پیر و جوان، بزرگ و کوچک، گِرداگِردش حلقه زدند. مردان دنیادیده با دیدنِ چکاوک گردندراز حیرت کردند و به زمزمه چیزی در گوش هم گفتند. ساروشِ پیر که از پشت جمعیت گردن میکشید، سر عصایش را بهسمت پرنده نشانه گرفت و گفت: "او چکاوک سخنگویی است که فقط توی جنگل تاریک زندگی میکند."
با شنیدن اسم جنگل تاریک زنها چند قدم پا پس کشیدند و پسربچههای بازیگوش گامی به جلو برداشتند. چکاوک با نوکِ منقار زیر کتف قرمزرنگش را خِرکخِرک خاراند و با سرِ بال پوزهٔ تولهپلنگ را باد زد، بعد بهسمت جمعیت سر تکان داد: "بیایید، بیایید، بیایید."
شعبدهباز خندید، اشاره کرد به ساروش پیر و با صدای بلند گفت: "کاملاً درست است، پیرمرد! جوجه بود که از جنگل تاریک آوردمش."
مردها با ترس و تعجب به هم نگاه کردند. پسربچههای کنجکاو آهسته خودشان را به بزرگترها نزدیک کردند تا از زمزمهٔ آنها چیزی سر دربیاورند.»
حجم
۱۵۱٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۸۴ صفحه
حجم
۱۵۱٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۸۴ صفحه