با کد تخفیف Salam اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب راسته‌ی کنسروسازی اثر جان اشتاین‌بکoff

کتاب راسته‌ی کنسروسازی

نویسنده:جان اشتاین‌بکمترجم:مرضیه خسرویانتشارات:نشر روزگارسال انتشار:۱۳۹۳تعداد صفحه‌ها:۱۶۰ صفحهدسته‌بندی:امتیاز:
۴.۰از ۴ رأیخواندن نظرات
انتشاراتنشر روزگار

سال انتشار۱۳۹۳

تعداد صفحه‌ها۱۶۰ صفحه

دسته‌بندی

معرفی کتاب راسته‌ی کنسروسازی

«راسته‌ی کنسروسازی» اثر جان اشتاین‌بک (۱۹۰۲-۱۹۶۸)، نویسنده آمریکایی خالق رمان معروف «خوشه‌های خشم» است. این کتاب و دیگر آثار اشتاین‌بک زندگی مردم عادی را در آمریکا به ما می‌نمایاند. واقعیت‌هایی که شاید کمتر در رسانه‌ها شاهد آن بوده‌ایم. راسته کنسرو سازی جزء بهترین و دلنشین‌ترین آثار اشتاین‌بک است و همچون سایر آثار او‌ در دنیایی مرکب از واقعیت و خیال‌،‌ با آمیخته‌ای از طنز و نقدهای تند اجتماعی‌، زندگی محرومان و دردمندان جامعه را به تصویر کشیده است. شخصیت‌های این داستان انسان‌هایی هستند که با مسائل فلاکت‌بار اقتصادی دست به گریبانند اما پی شادمانی‌های کوچک می‌گردند تا شاید مرهمی باشد بر زخم‌های التیام‌ناپذیرشان. در این اثر بر مضامینی چون رفاقت، قناعت، اخلاق، پرهیز از نگاه سطحی به انسان‌ها و حس نوستالژی تاکید شده‌است.حوادث رمان «راسته کنسروسازی» در خیابانی روی می‌دهد که حاشیه‌هایش پر است از ماهی هایی که قرار است به کنسرو تبدیل شوند. این اثر در سال ۱۹۴۵ میلادی برای نخستین بار منتشر شد و حدود ۴۰ سال بعد فیلمی سینمایی با اقتباس از آن ساخته شد. داستان در خلال جنگ جهانی دوم روی می‌دهد و نویسنده زندگی بومی ساکنان آن منطقه را روایت می‌کند: یک روز صبح آقای کاریاگای مسن از خانه روی تپه‌اش به سمت خیابان آلواردو پیش می‌آمد. همین که داشت از پل کوتاه رد می‌شد توجهش به پسرکی جلب شد که در مسیل با سگی کلنجار می‌رفت. پسر جگر سیاهی دستش بود و سگ چندیارد روده را می‌کشید که به شکنبه‌ای منتهی می‌شد. آقای کاریاگای مکثی کرد و با پسرک حرف زد"صبح بخیر." آن روزها بچه‌ها مودب بودند. پسرک جواب داد"صبح بخیر آقا." آقای کاریاگا لبخندی زد و گفت"می خواهی با این جگر چی کار کنی؟" "می خواهم طعمه درست کنم و باهاش ماهی خالدار بگیرم." آقای کاریاگاه لبخندی زد و گفت"سگ چی، آن هم می‌خواهد ماهی بگیرد؟" پسرک گفت"سگ خودش آن را پیدا کرده، ما توی مسیر پیدایش کردیم." آقای کاریاگا لبخندی زد و راه افتاد و آن گاه ذهنش شروع به کار کرد. آن جگر یک گاو نیست، چون خیلی کوچک است. جگر گوساله هم نیست. خیلی قرمز است. جگر گوسفند هم نیست. آن گاه ذهنش روشن شد. سرگذر آقای ری یان را دید و پرسید"شب گذشته کسی در مونتری مرده است؟

نظرات کاربران

کاوه
۱۳۹۶/۰۸/۰۲

داستان خواندنی زندگی مردم عادی یک شهر بندری در آمریکا.

sara
۱۳۹۸/۰۶/۱۷

خوب بود

ایما
۱۳۹۸/۰۶/۰۱

یک ترجمه ی بد و یک ویراستاری بدتر.

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه (۲)
هازل کارد را در گوشت خروس فرو برد و گفت"آن جوری که بشود اسمش را نرم گذاشت، نشده. باید دو هفته پخته شود تا نرم شود. مک تو فکر می‌کنی چند سالش بوده؟" مک گفت"من چهل و هشت سال دارم و آن قدر که آن سفت است، سفت نیستم."
امیر
ا وقار خاصی معامله را انجام دادند و لی چانگ یک چهارم پیمانه اولد تنیس شوز ریخت. و سپس هوراس ابویل مستقیم از آن تکه زمین گذشت و از کنار درخت سرو رد شد و بعد از گذر از خط راه آهن و تخته کم عرض وارد ساختمانی که مال خودش بود شد و بر روی کپه‌ای از کودماهی‌ها خودکشی کرد.
mhdjz