کتاب کسی نیست به سرهنگ نامه بنویسد گابریل گارسیا مارکز + دانلود نمونه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب کسی نیست به سرهنگ نامه بنویسد

کتاب کسی نیست به سرهنگ نامه بنویسد

معرفی کتاب کسی نیست به سرهنگ نامه بنویسد

کتاب کسی نیست به سرهنگ نامه بنویسد نوشتهٔ گابریل گارسیا مارکز و ترجمهٔ کاوه میرعباسی است. انتشارات کتاب‌سرای نیک این کتاب را روانهٔ بازار کرده است. این رمان را نویسندهٔ یادشده در پاریس و در ژانویهٔ ۱۹۷۵ میلادی نوشته است.

درباره کتاب کسی نیست به سرهنگ نامه بنویسد

رمان کسی نیست به سرهنگ نامه بنویسد، رمانی کوتاه است که داستان انتظار افراد برای ایجاد تغییری نومیدانه در زندگی آنها را روایت می‌کند.

این رمان کوتاه، روایت‌گرِ روزگار سرهنگ پیری است که سال‌ها در انتظار رسیدن نامه‌ای از طرف دولت به‌سر می‌برد. او منتظر این نامه است تا برای شرکت و خدماتش در یک جنگ داخلی بسیار قدیمی مبلغی به‌عنوان مقرری دریافت کند. این سرهنگ، درحالی‌که در شرایط بسیار بدِ مالی قرار دارد (همچون شرایطِ خودِ گابریل گارسیا مارکز در هنگام نوشتن این اثر) تصمیم دارد تا با مقرری مورد‌انتظار، افزون‌بر ترتیب‌دادن یک زندگی آبرومندانه برای خود و همسرش، خروس جنگی پسرش را نیز که چند ماه پیش، هنگام توزیع مخفیانهٔ اعلامیه‌های ضدّدولتی کشته شد، پرورش دهد. انتظار او برای دریافت چنین نامه‌ای ادامه می‌یابد و آن نامه هرگز به‌دست او نمی‌رسد.

سرهنگ که به پیروزی خروس جنگی به‌چشم نوعی انتقام مرگ پسرش نگاه می‌کند، در شرایط سختی قرار می‌گیرد. او باید یکی از این ۲ راه را انتخاب کند: زندگی سخت، حفظ و پرورش خروس برای انتقام و یا فروش خروس برای ادامهٔ زندگی.

مارکز، شخصیت این سرهنگ را از سرگذشت پدربزرگش که از سرهنگ‌های درگیر در جنگ‌های داخلی کلمبیا بود، الگوبرداری کرده است.

خواندن کتاب کسی نیست به سرهنگ نامه بنویسد را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

خواندن این کتاب را به دوستداران ادبیات داستانی و قالب رمان پیشنهاد می‌کنیم.

درباره گابریل گارسیا مارکز

نام گابریل گارسیا مارکز بیش از هر چیز با رمان صد سال تنهایی پیوند خورده است. این نویسنده کلمبیایی در سال ۱۹۲۷ به دنیا آمد و از همان آغاز به ادبیات گرایش داشت. نخستین تجربه‌های نوشتاری‌اش چندان موفق نبودند، اما علاقه به روزنامه‌نگاری و روایتگری به او کمک کرد تا زبان خاص خود را پیدا کند. وقتی صد سال تنهایی در ۱۹۶۷ منتشر شد، موجی از تحسین در سراسر جهان به راه افتاد و سبک رئالیسم جادویی به اوج رسید. در آثار بعدی، مارکز به موضوعاتی چون سیاست و عشق پرداخت؛ از جمله در ژنرال در هزارتوی خود که نگاهی داستانی به زندگی سیمون بولیوار دارد، یا در عشق سال‌های وبا که داستانی عاشقانه در بستر جامعه آمریکای جنوبی روایت می‌کند. او همچنین در کتاب زیستن برای بازگفتن خاطرات خود را مکتوب کرد. مارکز در سال ۲۰۱۴ درگذشت، اما همچنان یکی از نام‌های جاودان ادبیات جهان است.

بخش‌هایی از کتاب کسی نیست به سرهنگ نامه بنویسد

«با شکم خالی سر به بالین گذاشتند. سرهنگ منتظر ماند زنش به تعداد مهره‌های تسبیح دعا بخواند، آنگاه چراغ را خاموش کرد. اما خوابش نبرد. طنین ناقوس‌های ممیزی فیلم را شنید، و تقریباً بلافاصله ـ سه ساعت بعد ـ اعلام منع عبور و مرور را. نفسِ سنگینِ زن با هوای یخ‌زدهِ بامداد دلهره‌آور شد. سرهنگ هنوز چشم‌هایش را نبسته بود که زن با لحنی آسوده و آشتی‌جویانه باهاش حرف زد.

"بیداری."

"آره."

زن گفت: "سعی کن سر عقل بیایی. فردا با هم‌ولایتی‌مان ساباس صحبت کن."

"تا دوشنبه برنمی‌گردد."

زن گفت: "بهتر. این جوری سه روز فرصت داری فکر کنی و از خر شیطان بیایی پایین."

سرهنگ گفت: "فکر کردن ندارد: تصمیمم عوض نمی‌شود."

هوای چسبناک اکتبر جایش را به خنکایی دلپذیر سپرده بود. سرهنگ حضور دسامبر را در ساعتِ آمد و شُد مرغ‌های باران هم بازشناخت. ناقوس‌های دو صبح را هم که شنید، هنوز خواب به چشمش نیامده بود. اما می‌دانست زنش هم بیدار است. روی آماکا جابه‌جا شد.

زن گفت: "بدخواب شده‌ای."

"آره."

زن لحظه‌ای به فکر فرو رفت.

گفت: "در وضعیتی نیستیم که چنین کاری بکنیم. درست فکر کن ببین چهارصد پسو چقدر پول می‌شود."

سرهنگ گفت: "چیزی نمانده حقوق بازنشستگی را بدهند."

"پانزده سال است داری همین حرف را می‌زنی."

سرهنگ گفت: "برای همین می‌گویم. نمی‌شود خیلی بیشتر معطلش کنند."

زن ساکت ماند. اما صحبتش را که از سر گرفت، به نظر سرهنگ رسید یک لحظه هم نگذشته.

زن گفت: "از من بپرسی می‌گویم، این پول هیچ‌وقت نمی‌رسد."

"می‌رسد."

"اگر نرسید چی؟"

صدایش در نیامد جواب بدهد. با نخستین بانگ خروس به واقعیت برخورد، اما دوباره در خوابی ژرف و امن و بی‌ندامت فرو رفت. بیدار که شد، خورشید دیگر بالا آمده بود. زنش هنوز در خواب بود. سرهنگ حرکات صبحگاهی‌اش را منظم اما با دو ساعت تأخیر تکرار کرد، و برای خوردن ناشتایی منتظر همسرش ماند.

زن نفوذناپذیر برخاست. روزبه‌خیر گفتند و در سکوت صبحانه خوردند. سرهنگ قهوه تلخ نوشید همراه تکه‌ای پنیر و نان قندی. تمام روز را در خیاط‌خانه گذراند. ساعت یک به منزل برگشت و دید زنش بین بگونیاها نشسته و دوخت و دوز می‌کند.

گفت: "وقت ناهار شده."

زن گفت: "از ناهار خبری نیست."

سرهنگ شانه بالا انداخت. سعی کرد حفره‌های حصارِ حیاط را ببندد تا بچه‌ها وارد خانه نشوند. به راهرو که برگشت، میزِ غذا چیده شده بود.

موقعی که ناهار می‌خوردند، سرهنگ یقین آورد زنش به زور اشک‌هایش را مهار می‌کند. اطمینان به این موضوع اسباب نگرانی‌اش شد. سرشتِ زن را می‌شناخت که ذاتاً سرسخت بود و چهل سال تلخکامی سرسخت‌ترش کرده بود. برای مرگ پسرشان یک قطره هم اشک نریخت.

با نگاهی شماتت‌آمیز، چشم در چشمش دوخت. زن لب‌هایش را گاز گرفت، پلک‌هایش را با آستین خشک کرد و به خوردن ادامه داد.

گفت: "بی‌ملاحظه‌ای."

سرهنگ جوابی نداد.»

نظرات کاربران

khazar
۱۴۰۴/۰۳/۱۷

سرهنگ یه پیرمرد مظلومه که کسی براش نامه نمی‌‌فرسته و تو انتظار و فقر داره تلف می‌شه، می‌تونه برای نجات خودش یه کاری بکنه‌ها، ولی عقیده‌هاش بهش اجازه این کارو نمی‌دن و مصرانه فقط منتظره که اون اتفاقه بیفته. اولین تجربه‌ام

- بیشتر
کاربر 5739178
۱۴۰۳/۰۳/۱۷

من اول این کتابو با نرجمه اسماعیل قهرمانی پور خوندم و به قدری افتضاح بود که هیچی از داستان نفهمیدم و این نسخه رو گرفتم که خوب بود خداروشکر

بریده‌هایی از کتاب

"خوش‌خیال نباشید، جناب سرهنگ. دیگر انقدر بزرگ شده‌ایم که منتظر ظهور منجی نباشیم.
هادی محمودی
عصرِ همان روز، هنگامی که رفقای آگوستین، خوش‌بین به پیروزی خروس، خانه را ترک کردند، سرهنگ هم احساس کرد حالش خوش و مساعد است. زن مویش را کوتاه کرد. سرهنگ سرش را با هر دو دست لمس کرد و گفت: "باعث شدی بیست سال جوان‌تر بشوم." زن به نظرش رسید که شوهرش حق دارد. گفت: "حالم که خوب باشد، می‌توانم مرده را هم زنده کنم."
moona
گفت: "منتظر یک نامه فوری هستم. با پُست هوایی فرستاده شده." مأمور همه کازیه‌های دسته‌بندی شده را جست‌وجو کرد. بررسی که تمام شد، نامه‌ها را به ترتیب حروف الفبا سرجایشان گذاشت اما حرفی نزد. کف دست‌ها را تکان داد و نگاهی معنی‌دار نثار سرهنگ کرد. سرهنگ بهش گفت: "امروز حتماً باید می‌رسید." مأمور شانه بالا انداخت. "تنها چیزی که حتماً به موقع می‌رسد اجل است و بس، جناب سرهنگ."
moona
زندگی همین است دیگر." سرهنگ آه کشید: "همین طور است. تا به حال چیزی بهتر از زندگی اختراع نشده."
moona
زن گفت: "موقعی هم که برای انتخابات خودت را به آب و آتش می‌زدی حقت بود از پست و مقام‌ها سهم ببری. بابت این هم که در جنگ داخلی جانت را به خطر انداختی، حقت بود از بازنشستگیِ کهنه سربازها سهم ببری. الان همه زندگی‌شان تأمین است، فقط تو درمانده یک لقمه نان و بی‌پشت و پناه مانده‌ای."
MjavadF

حجم

۷۲٫۸ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۸۴ صفحه

حجم

۷۲٫۸ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۸۴ صفحه

قیمت:
۳۶,۰۰۰
تومان