با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کتاب اسم تمام مردهای تهران علیرضاست اثر علیرضا محمودی ایرانمهری

دانلود و خرید کتاب اسم تمام مردهای تهران علیرضاست

۲٫۱ از ۹ نظر
۲٫۱ از ۹ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب اسم تمام مردهای تهران علیرضاست  نوشته  علیرضا محمودی ایرانمهری  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب اسم تمام مردهای تهران علیرضاست

کتاب اسم تمام مردهای تهران علیرضاست نوشته علیرضا محمودی ایرانمهر است. کتاب اسم تمام مردهای تهران علیرضاست را انتشارات چشمه منتشر کرده است و روایتی جذاب است از زندگی عجیب یک زوج جوان.

درباره کتاب اسم تمام مردهای تهران علیرضاست

کتاب اسم تمام مردهای تهران علیرضاست داستان دختری به‌نام پریسا است که با مردی به نام علیرضا ازدواج کرده است. پریسا زیبا نیست و علیرضا هم از او کوتاه‌تر است و کار ندارد. زندگی برای پریسا ناخوشایند است و دوست دارد چیز دیگری از رویاهایش بیرون بکشد. به ‌خاطر می‌آورد در کودکی دوستش معصومه انتهای آب انبار زن زیبایی را دیده است که آرزوها را برآورده می‌کند. او شب آرزو می‌کند علیرضا شکل دیگری باشد. کم‌کم دنییای خیالی پریسا بزرگ‌تر می‌شود، هربار که علیرضا را می‌سازد چیزی را در آن نمی‌پسندد و شب دیگر چیز دیگری می‌خواهد. این تکرار و خیال‌سازی هر شب به نوعی تکرار می‌شود و پریسا علیرضایی تازه می‌سازد.

خواندن کتاب اسم تمام مردهای تهران علیرضاست را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به ادبیات داستانی پیشنهاد می‌کنیم

بخشی از کتاب اسم تمام مردهای تهران علیرضاست

توی خیلی از آدم‌ها یه آدمِ دیگه هست که همه‌چیز رو بیش‌تر از خودش می‌دونه. آدمی که وقتی توی یه ملاقات مهم دست‌وپات رو گم کردی دمِ گوشِت می‌گه الآن باید چی بگی یا توی خیابون یهو می‌کشدت عقب و می‌گه مراقب باش، یه ماشین داره با سرعت به سمتت می‌آد و یه لحظه بعد می‌بینی یه ماشین با سرعت از جلوِ دماغت گذشت. پریسا خودش هم نمی‌دونست این کلمات عجیب از کجا اومدن، اما به‌روشنی می‌شنیدشون و مطمئن بود داره کارِ خطرناکی می‌کنه، انگار یه کاسهٔ بزرگ آش جوشان رو گذاشته باشی روی یه سینی کائوچویی شکسته و از پله‌های بلندی بالا بری و بدونی هر لحظه ممکنه سینی از وسط دو نیم بشه و مایع غلیظ و سوزان روی تنت بریزه. وحشت‌زده چشم‌هاش رو باز کرد. علیرضا همچنان آروم کنارش خوابیده بود. هنوز جمعهٔ لعنتی ادامه داشت و نه گاوصندوق مقوایی پُر از پول شده بود و نه موهای جلوِ پیشونیِ علیرضا پُرپشت. دوباره آروم چشم‌هاش رو بست و کم‌کم همه‌چی یادش اومد.

این جملهٔ ممنوعه رو وقتی هفت سالش بود و مامانش هنوز زنده بود از معصومه شنیده بود. معصومه گفته بود با یه زنِ خیلی خوشگل و عجیب توی آب‌انبار قدیمی بیرون شهر دوست شده که به‌ش کارهای جالب یاد داده، ولی همهٔ بچه‌ها مسخره‌ش کرده بودن. آب‌انبار قدیمی یه راه‌پلهٔ آجری ترسناک بود که تا عمق زمین پایین می‌رفت و پله‌هاش شکسته بود و از طاقِ آجریش تارعنکبوت‌های دراز آویزون بود.

بچه‌ها به معصومه که حتی از موهای دراز لای شونه هم می‌ترسید گفته بودن تو تا نصف پله‌های آب‌انبار هم پایین بری از ترس سکته می‌کنی! تازه، خانوم به اون خوشگلی تهِ آب‌انبارِ تاریک چی‌کار می‌کنه؟! ولی چند روز بعد معصومه با یه جامدادیِ صورتی اومد مدرسه و گفت همون خانومِ خیلی زیبا به‌ش یاد داده که چه‌طوری هر چی دوست داره پیدا کنه. باز هم کسی باور نکرد. می‌گفتن حتماً عموش از کویت براش فرستاده. ولی وقتی معصومه بعدش یه مداد عروسکی و یه جفت کفش کتونی آبی پیدا کرد و یه ساعت‌مچی قرمز که آهنگ پخش می‌کرد، همه شک کردن که نکنه واقعاً یه زن زیبا و عجیب ته آب‌انبار زندگی می‌کنه. آخه یه عموی کارگر که این‌همه چیز نمی‌فرسته!

معصومه یواشکی برای پریسا تعریف کرد که اون خانوم خوشگل و مهربونِ تهِ آب‌انبار به‌ش گفته اگه این جملهٔ جادویی رو بگه هر چی آرزو کنه پیدا می‌کنه، ولی گفته خیلی باید مراقب باشی، چون اگه یه آرزوی اشتباهی بکنی ممکنه روی سرِ بابات شاخِ بز دربیاد یا مامانت بچهٔ دوسر به دنیا بیاره. معصومه گفت مهم‌ترین آرزوی زندگیش اینه که وقتی بزرگ شد شبیه اون خانومِ تهِ آب‌انبار بشه که از ملکه‌های توی کتاب‌های نقاشی هم قشنگ‌تره. بابای پریسا از اول سال قول داده بود براش یه جفت کتونی سفید تازه بخره، اما مدرسه‌ها داشت تموم می‌شد و باباش همه‌ش می‌گفت اوضاع خوب نیست، بعداً برات می‌خرم. پریسا یه عصر پنجشنبه به معصومه گفت من هم می‌خوام یه آرزو کنم. معصومه گفت باید قول بدی بعدش، چه اتفاق بد افتاد چه اتفاق خوب، به هیچ‌کس هیچی نگی، وگرنه ملکهٔ آب‌انبار ناراحت می‌شه و یه بلای وحشتناک سرمون می‌آره. پریسا قول داد و فرداش رفت خونهٔ معصومه و با هم رفتن توی انباریِ تهِ خونه که مامانِ معصومه لحاف‌دُشک‌های قدیمی و دبه‌های ترشی رو اون‌جا نگه می‌داشت. پشت تودهٔ دُشک‌هایی که روی هم چیده شده بود، قایم شدن و پریسا برای اولین‌بار آروم زمزمه کرد «جلجتا، سانتوس ریسانتوس.»

دو روز بعد بابای پریسا یه جفت کتونی سفید نو براش خرید، اما یه ماه و نیم بعد مامانش مُرد. کتونی‌های سفید چند ماه بعد پاره شدن، ولی مامانش برای همیشه مُرده بود. پریسا اولش فکر می‌کرد این هم یه جور بازیه و مامانش بعداً زنده می‌شه، مثل آدم‌فضایی‌های توی کتاب‌ها که غیب می‌شدن و دوباره ظاهر می‌شدن یا قایم‌موشک‌بازی پشت لحاف‌دُشک‌ها. سال‌ها گذشت و مامان هیچ‌وقت زنده نشد، ولی پریسا سر قولش موند و راز ملکهٔ آب‌انبار رو به هیچ‌کس نگفت. 


نظری برای کتاب ثبت نشده است
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۷)
علیرضا به قله‌های برفی که هنوز دور بودن نگاه کرد و گفت «می‌خواستم به‌ت بگم علت این‌که دوستت دارم فقط چیزهایی نیست که تو داری یا هستی؛ بیش‌ترش به خاطر چیزهاییه که من دارم یا هستم و احساس می‌کنم می‌تونه همونی باشه که تو رو خوشحال می‌کنه. این‌جوری آدم بیش‌تر کیف می‌کنه، از ته دل.» «مثلاً چی؟» «خب، مثلاً یکیش این‌که اگه تا آخرِ زندگی‌مون هر شب با هم بیایم کوه، من می‌تونم هربار برات یه نوشیدنی تازه درست کنم که از مزه‌ش غافل‌گیر بشی.»
منا
زندگی گاهی مثل یه شهربازیِ چراغونی با یه عالمه اسباب‌بازیِ تازه و هیجان‌انگیزه که تو مامانت رو توش گم کرده‌ای و بستنی‌قیفی خوشمزه‌ای هم که توی دستت گرفته‌ای داره آب می‌شه و می‌ریزه روی انگشت‌هات.
lilinasus
آدم‌ها می‌تونن تا آخر عمر برای رسیدن به چیزی که درست دوقدمی‌شونه منتظر بمونن.
مری و راه های نرفته اش
بیش‌ترِ ما در تمام عمر بزرگ‌ترین ترس‌هامون رو مثل گنجشکِ مُرده‌ای گوشه‌وکنار زندگی پنهان می‌کنیم، بدون این‌که فکر کنیم داریم کار احمقانه‌ای می‌کنیم. ولی بالاخره یه روز بوی گندیدگیِ جسدی که قایم کرده‌یم بلند می‌شه
منا
«چرا این‌قدر تندتند غذا می‌خوری، عزیزِ دلم؟» «جدی؟ حواسم نبود. خیلی گشنه‌م بود.» «گشنگی خیلی خوبه.» «چیش خوبه؟» «توی زندگی، یه روزهایی آدم به هیچ‌چیزی هیچ حسی نداره. نه گشنگی می‌فهمه نه سیری... وقتی آدم گرسنه می‌شه یعنی هنوز زنده‌ست. برای همین خوبه.» «زندگی‌ای که آدم با گرسنگی بخواد لمسش کنه به چه درد می‌خوره؟»
مری و راه های نرفته اش
«خب می‌دونی عزیزم، زندگی کلاً چیز عجیبیه.» «چیش عجیبه؟ این‌همه آدم هر روز به دنیا می‌آن و می‌میرن. ما برای این‌که خودمون رو گول بزنیم به‌ش این‌همه صفت‌های عجیب‌وغریب می‌دیم. به نظر من زندگی خیلی هم معمولی و ساده‌ست.»
مری و راه های نرفته اش
«خب، کی می‌تونه بگه یه تیکه سنگ واقعاً زنده نیست؟ همهٔ موادی که توی بدن آدم یا خرگوش وجود داره توی یه تیکه سنگ هم هست. فقط یه فرق کوچیک بین خرگوش و سنگ وجود داره: رابطهٔ اون مواد توی بدنِ خرگوش خیلی پیچیده‌تر از رابطهٔ همون مواد توی سنگه. برای همین خرگوش می‌تونه نفس بکشه، بدوه یا جفت‌گیری کنه. به خاطر این‌که سرعت جابه‌جایی مواد توی بدن خرگوش خیلی سریع‌تر از توی سنگه. دقیقاً به همین دلیل هم عمر خرگوش خیلی کوتاه‌تر از سنگه. اهمیت زندگی به همینه. زندگی یه خوش‌شانسیِ موقتی و کوتاهه.»
مری و راه های نرفته اش
من الآن واقعاً خوشحالم که می‌تونم نفس بکشم، انگشت‌هام می‌تونن نرمی این پارچه رو لمس کنن و چشم‌هام زنی رو که دوستش دارم ببینن. خوشحالم که می‌تونم حس کنم دوستت دارم.
مری و راه های نرفته اش
توی خیلی از آدم‌ها یه آدمِ دیگه هست که همه‌چیز رو بیش‌تر از خودش می‌دونه. آدمی که وقتی توی یه ملاقات مهم دست‌وپات رو گم کردی دمِ گوشِت می‌گه الآن باید چی بگی یا توی خیابون یهو می‌کشدت عقب و می‌گه مراقب باش، یه ماشین داره با سرعت به سمتت می‌آد و یه لحظه بعد می‌بینی یه ماشین با سرعت از جلوِ دماغت گذشت.
مری و راه های نرفته اش
زندگی گاهی مثل یه شهربازیِ چراغونی با یه عالمه اسباب‌بازیِ تازه و هیجان‌انگیزه که تو مامانت رو توش گم کرده‌ای و بستنی‌قیفی خوشمزه‌ای هم که توی دستت گرفته‌ای داره آب می‌شه و می‌ریزه روی انگشت‌هات.
مری و راه های نرفته اش

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۴۵ صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۲,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۱/۱۲
شابک۹۷۸-۶۲۲-۰۱-۰۵۷۹-۴
دسته بندی
تعداد صفحات۱۴۵صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۲,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۱/۱۲
شابک۹۷۸-۶۲۲-۰۱-۰۵۷۹-۴