با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
خانه ای روی گورها

دانلود و خرید کتاب خانه ای روی گورها

۴٫۸ از ۲۳ نظر
۴٫۸ از ۲۳ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب خانه ای روی گورها  نوشته  لینزی کِری  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب خانه ای روی گورها

کتاب خانه ای روی گورها داستانی از لینزی کری با ترجمه محمدرضا شکاری است. این داستان جذاب از خانه جدید خانواده تسا می‌گوید. خانه‌ای که توسط ارواح تسخیر شده است. 

درباره کتاب خانه ای روی گورها

تِسا، عاشق خانه و زندگی‌شان در فلوریدا است. دریا، آب و هوای آفتابی، مدرسه و تمام دوستانش که در فلوریدا هستند. اما حالا که خانواده تصمیم گرفته‌اند برای کار به شیکاگو بروند همه چیز تغییر می‌کند. کم‌کم اندوه در وجود تسا ریشه می‌دواند و کمی بعدتر، اندوهش به ترس بدل می‌شود. خانه‌ای که در شیکاگو انتظار آن‌ها را می‌کشد، خانه‌ای متعلق به قرن نوزدهم است و اما مشکل، صداهای نامفهوم و چراغ‌هایی است که خود به خود خاموش و روشن می‌شوند. نقاشی‌هایی که در دفتر تسا ظاهر می‌شوند و تصویر دختر شش ساله‌ای که در آینته اتاق تسا افتاده است...

خانه آن‌ها در تسخیر ارواح است ولی مشکل اینجاست که پدر و مادر تسا، حرف او را باور نمی‌کنند. تسا باید این موضوع را با کمک دوستانش حل کند...

کتاب خانه ای روی گورها را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

نوجوانان و دوست‌داران داستان‌های پر رمز و راز و ماجراجویانه از خواندن داستان خانه‌ای روی گورها لذت می‌برند. 

بخشی از کتاب خانه ای روی گورها

باران به شیشه جلوی ون کوچک قراضه ما می‌خورد و برف‌پاک‌کن‌ها تند تند کار می‌کنند تا شیشه تمیز بماند. روشنایی‌های شهر به چشم خسته من تار می‌شوند. پنج‌شنبه، صبح فورت مایرز را ترک کردیم. نوزده ساعت زیر کمربند ایمنی بودم، چهار تا کیک توئینکی خوردم، بیست و یک قسمت تکراری از سیمپسون‌ها را دیدم و یک شب را هم در هتلی نقلی گذراندیم تا این‌که بالأخره به این‌جا رسیدیم: شیکاگو؛ شهر پرباد.

پدر و مادرم مدام می‌گویند دقیقاً همان جایی است که همیشه بهش نیاز داشتیم اما نمی‌دانستیم وجود دارد. من که معنی‌اش را نمی‌فهمم.

بابا با صدایی آن‌قدر بلند که من بتوانم بشنوم اما نه آن‌قدر که برادر کوچکم جونا را بیدار کند می‌گوید: «می‌دونی چیه، خونه‌مون اواخر قرن نوزدهم ساخته شده. واسه همین باید یه دستی به سر و روش بکشیم.»

مامان با شوق و ذوق سر تکان می‌دهد. «می‌دونم. اما واقعاً ارزشش رو داره. به اون همه چوب اصل فکر کن! اون سقف‌های بلند! مثل رؤیاست.»

با بیزاری چشم‌غره می‌روم. این‌که رؤیا نیست، اما نمی‌شود این موضوع را توی کله‌شان فرو کرد.

ماشین به شدت از جلوی چیزی در جاده کنار می‌رود و گردنم را کج می‌کنم تا ببینم چه بوده. سایه‌ها در تاریکیِ جلوی ما می‌رقصند. «چی بود؟»

«یه شاخه کوچولو وسط جاده. همه‌چی مرتبه. دیگه داریم می‌رسییییم.» بابا این حرف را با همان لحنی می‌زند که وقتی می‌خواهد فضا را دلچسب کند آن را به کار می‌برد. «اون عقب حالت خوبه، عزیزم؟»

سرم را بلند می‌کنم اما نمی‌توانم قیافه‌اش را از توی آینه جلو ببینم. تا حدودی خوشحالم. اگر می‌توانستم ببینمش، احتمالاً هیجان‌زده و مشتاق بود، مثل همیشه که درباره اثاث‌کشی به این‌جا صحبت می‌کند؛ درباره شغل جدیدش.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۱۸)
Hana
۱۳۹۹/۱۲/۱۰

ترسناک، غم‌انگیز و هیجان‌انگیز بود.🙂 داستانش با یک آغاز فوق‌العاده شروع شد و با یه پایان فوق‌العاده هم تموم شد.

vafa
۱۳۹۹/۱۲/۲۵

خیلی قشنگه. یکم گیج میکنه. از باغبان شب ترسناک تر نیست ولی خوبه. در مورد یک دختره است و از این چیزا. قشنگ بود. حتما بخونید🌹

シ︎دختر کتابخونシ︎
۱۴۰۰/۰۱/۲۶

یکی از بهترین کتاب هایی بود که خوندم🥺ترسناک نبود اما بیشتر جالب بود💫کتاب های پرتقال همیشه عالین👌🏻من به غیر از پرتقال نشر های دیگه ایی رو هم میخونم😄اما به نظر من پرتقال بهترین کتاب هارو داره😊وقتی این کتاب و تموم

- بیشتر
نویسنده
۱۳۹۹/۱۰/۱۲

این کتاب خیلی عالی بود ، کمی ترسناک و بیشتر مهیج بود من این کتاب رو به شما دوستان پیشنهاد می کنم خودم بسیار از خوندنش لذت بردم . 💙💙

°•Dina•°
۱۳۹۹/۱۰/۰۲

عالی هست من این کتاب رو دارم خیلی خوب و عالی است و از خوندنش لذت میبرید😄❤ توصیه میکنم👌🏻👌🏻😘

M121
۱۴۰۰/۰۲/۱۷

زیبا عالی عالی عالی......

Dr.Kimiya
۱۴۰۰/۰۴/۱۶

یک کتاب خیلی زیبا و البته ترسناک یکی هم غم انگیز درمورد دختری که از شهر خودشون نقل مکان می کنن و میان شیکاگو داخل خونه جدیدشون اتفاقات ترسناکی اتفاق میفته حتما مطالعه کنید

//دوست خوب کتاب ها//
۱۴۰۰/۰۴/۲۶

واقعن جزاب من می خواستم بخرم ولی این جا دارمش

کاربر ۲۹۶۱۵۱۵
۱۴۰۰/۰۲/۲۰

عالی بود خیلی هیجان انگیز بود دوست داشتم پیشنهاد میدم بخونید.🤩🤩🤩🤩

mo
۱۴۰۰/۰۳/۲۸

قشنگ بود ولی انتظار بیشتری داشتم ترسناک که اصلا نبود

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۲)
آن‌ها متفاوت هستند، پیچیده‌اند. عیبی ندارد. همان‌طور که از نظر دوست‌های جدیدم عیبی ندارد.
پیگیری
مامان زل می‌زند توی چشم‌هایم. «تسا،‌ فردا می‌خوای کلاس هفتم رو توی مدرسهٔ جدیدت شروع کنی. فکر نمی‌کنی لازمه وسایل بیشتری بیرون بیاری؟ و کم‌کم مستقر بشی؟» دست‌به‌سینه می‌شود. علاقه‌ای به زندگی در این خانه ندارم. تاریک است. بوی آدم‌های پیر را می‌دهد و هر گوشه‌اش عنکبوت دارد. نه، ممنونم. «می‌شم. فقط چند روز فرصت لازم دارم.» و همین‌طور به یک بلیت یک‌طرفه به خانه. دلم برای صدای موج‌ها و بوی شور هوا تنگ شده. برای مارمولک‌ها و ماسه‌هایی که لای انگشت‌های پایم می‌رفتند. برای ریچل. ریچل مثل کرهٔ بادام‌زمینی می‌ماند روی ژلهٔ من. خامهٔ ترش روی پیاز من. شکر توی شربت آب‌لیموی من. او بهترین دوست من است و من مجبور شدم ترکش کنم. کار اشتباهی است. خیلی خیلی اشتباه است. دست می‌برم سمت استخوان ترقوه‌ام و با انگشت‌هایم گردن‌آویز نقره‌ای کوچک را می‌مالم. این گردن‌آویز الان تنها چیزی است که من را به او وصل می‌کند... تنها چیزی که در آن با هم سهیم هستیم. گردن‌آویز ریچل به جای زنجیر، چرم سیاه دارد و عکس من تویش است؛ وگرنه جفتشان شبیه هم هستند.
hasti.e.v
«باشه. ببخشید.» می‌دوم تا بالای پله‌ها به آن‌ها برسم و وقتی باد سردی مستقیم به صورتم می‌خورد، نفسم بند می‌آید. «روح‌ها!» جونا جیغ می‌زند. مامان هم با شنیدن صدای او جیغ می‌زند و سی سانتیمتری می‌پرد هوا.
پیگیری
رنگ‌های آبی و ارغوانی دوباره پای تختم افتاده‌اند. فقط این بار آن دفتر طراحی‌ام که گذاشته بودمش سر جایش هم کنار آن‌هاست. و باز است...
پیگیری
دست جونا را در دستم فشار می‌دهم و داد می‌زنم: «مامان؟» و از پنجره دور می‌شوم. خبری نیست. قلبم در سینه‌ام محکم‌تر می‌کوبد، آن‌قدر محکم که می‌ترسم اولین فرد دوازده‌ساله‌ای باشم که حملهٔ قلبی بهش دست می‌دهد.
پیگیری
دقیقاً همان جایی است که همیشه بهش نیاز داشتیم اما نمی‌دانستیم وجود دارد.
...!
اما واقعاً ارزشش رو داره
...!
وقتی که فکر می‌کنند حواسم نیست.
...!
ای کاش می‌توانستم این حرف‌ها را باور کنم، اما نمی‌توانم.
...!
گریه‌ای که نصفه‌شب من را بیدار کرد آن‌قدر طولانی بود که به خودم آمدم و دیدم انگشت‌های پایم از ته لحاف کوچکی که انداخته بودم رویم بیرون آمده، چون هنوز ملافه‌های خودم را از توی کارتن درنیاورده‌ام. انگشت‌های پایم سرد بودند. یخِ یخ. همین‌طور چیزهای دیگر. صاف نشستم تا لحاف را دوباره روی پاهایم بیندازم و کاملاً مطمئنم که می‌توانستم بخار نفس‌هایم را ببینم. بخار نفس‌هایم!
پیگیری

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۴۸ صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۵,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۰۱/۲۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۴۶۲-۲۱۵-۸
تعداد صفحات۲۴۸صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۵,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۰۱/۲۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۴۶۲-۲۱۵-۸