با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
دیروز

دانلود و خرید کتاب دیروز

۴٫۶ از ۹ نظر
۴٫۶ از ۹ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب دیروز  نوشته  آگوتا  کریستوف  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه

معرفی کتاب دیروز

آگوتا کریستوف(۲۰۱۱-۱۹۳۵)، نویسنده مجاری‌تبار سوئیسی است. در داستان «خیلی کم می‌روم به خانه‌ی پل» از این مجموعه داستان کوتاه می‌خوانیم: «اتاق‌ها خوب‌اند. دیوارهای اتاق‌خواب با کتاب پوشیده شده و یک تخت بزرگ برای‌مان هست. اتاق کوچک‌تری هم هست که الان جای انباری از آن استفاده می‌کنم و بعدها دفتر کارم خواهد شد، با یک میز، یک ماشین‌تحریر و برگ‌های کاغذ. باید به فکر خرید یک ماشین‌تحریر باشم، با برگ‌های کاغذ و ریبون‌های ماشین. فعلاً، با مداد در دفترهای مدرسه‌ای می‌نویسم. ژان سریع و خوب کار می‌کند. آپارتمان خودم را به‌جا نمی‌آورم. حالا دیگر لین می‌تواند بیاید. دیگر خجالت نمی‌کشم. برای حمام و آشپزخانه حوله‌ی تمیز می‌خرم. می‌چینم‌شان توی یک کشو. تا جایی که می‌توانم به ژان پول می‌دهم. از کاری که کرده، خیلی راضی است، بیش‌تر از من. دوست دارد اتاق‌ها را هم زنگ بزند اما نیازی به این کار نیست. ژان خوشحال است: ـ اولین بار بود که توانستم برای زنم پول بفرستم. همان پولی که تو بهم دادی. ـ ژان بیچاره، پول زیادی نبود. ـ تو کشور ما این پول ده برابر ارزش دارد. زنم توانست برای بچه‌ها کفش و لباسِ پاییزی بخرد. آن‌ها باید تو مدرسه لباس مناسب بپوشند».

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۵)
Dentist
۱۳۹۵/۰۶/۰۶

مثل سه گانه ی دوقلوها (اثر همین نویسنده) واقعا جذاب و زیبا بود. درعین حال تلخ و گزنده و بی رحم. دقیقا به بی رحمی واقعیت.. آثار آگوتا کریستف همیشه منو شگفت زده کرده.

Asalii
۱۳۹۵/۰۷/۲۷

واقعا عالی هست خسته نمیشی از خوندن کتاب هاش در عین حال تلخی خودش رو هم داره

mojtaba.jahanbakhshi
۱۳۹۹/۰۶/۲۷

کارهای خانم کریستوف خیلی شبیه کارهای هرتا مولر هست،وقتی کارهاش و می خونی حس خوردن یک قهوه تلخ و میده که بعدش احساس نشاط میکنی

sama65
۱۳۹۹/۱۲/۲۸

داستان پسری مهاجر و البته جنگ زده که نمیخواهد با مادرش و کار عجیب او ادامه دهد.

Yousef Rahnama
۱۴۰۰/۰۴/۲۰

داستان خوبی نداشت من که به سختی تمومش کردم.

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۰)
آن‌جا، هنوز نور هست. نوری که چهره‌ات را رنگ‌پریده خواهد کرد، نوری که شبیه مرگ است. برو آن‌جا که مردم خوشبخت‌اند چون آن‌ها عشق را نمی‌شناسند. آن‌قدر سیرند که دیگر نه نیازی به کس دیگری دارند نه به خدا. شب‌ها، درهاشان را قفل می‌کنند و با صبر و حوصله منتظر می‌مانند که زندگی بگذرد. به پرنده‌ی زخمی می‌گویم: ـ بله، می‌دانم. خیلی سال پیش، تو یک شهر گم شدم. هیچ‌کس را آن‌جا نمی‌شناختم. پس برایم زیاد مهم نبود که کجا هستم. می‌توانستم آزاد و خوشبخت باشم چون آن‌موقع هیچ‌کس را دوست نداشتم.
نازنین بنایی
کتی جرأت ندارد برای مادرش بنویسد که خواهر کوچکش مرده است. مادر دارد همچنان به آدرس ورا می‌نویسد و نامه‌ها با عبارت «متوفی» برگشت می‌خورند. مادر ورا از خودش می‌پرسد این عبارت در زبان بیگانه چه معنایی دارد.
نازنین بنایی
بهار زودرسی بود. در باد، با گام‌های مصمم و تند راه می‌رفتم، مثل همه‌ی صبح‌ها. با این‌همه، دلم می‌خواست برگردم به تختم و آن‌جا دراز بکشم، بی‌حرکت، بی‌هیچ فکری، بی‌هیچ میلی، و همان‌طور بمانم تا لحظه‌ای که نزدیک‌شدن آن چیز را حس کنم، چیزی که نه صداست، نه طعم، نه بو، فقط خاطره‌ای بسیار مبهم که از ورای مرزها و حافظه می‌آید.
نازنین بنایی
لین، دوستت دارم. واقعاً دوستت دارم، لین، ولی وقت ندارم به این موضوع فکر کنم، کلی چیز هست که باید بهشان فکر کنم، مثلاً همین باد، الان باید بروم بیرون و در باد قدم بزنم. با تو نه، لین، عصبانی نشو. قدم‌زدن در باد، کاری است که آدم فقط باید تنها انجام بدهد چون یک ببر هست و یک پیانو که موسیقی‌اش پرنده‌ها را می‌کشد، و فقط باد می‌تواند ترس را از بین ببرد، این خیلی معروف است، خیلی وقت است این را می‌دانم.
نازنین بنایی
ـ به‌خاطر کابوس‌هاتان می‌خواستید بمیرید؟ ـ اگر واقعاً تلاش می‌کردم بمیرم، حالا مرده بودم. فقط می‌خواستم استراحت کنم. دیگر نمی‌توانستم به آن زندگی ادامه بدهم، کارخانه و همه‌ی چیزهای دیگر، نبودن لین، نبودن امید. بیدارشدن ساعت پنج صبح، راه‌رفتن، دویدن توی خیابان برای گرفتن اتوبوس، چهل دقیقه راه، رسیدن به روستای چهارم، بین دیوارهای کارخانه. عجله برای پوشیدن بلوز خاکستری، عجله برای ساعت‌زدن، دویدن سمت ماشین، به راه انداختنش، سوراخ‌کردن در سریع‌ترین حالت ممکن، سوراخ‌کردن، سوراخ‌کردن، همیشه همان سوراخ توی همان قطعه، در صورت امکان ده هزار بار در روز، دستمزد ما به این سرعت وابسته است، زندگی ما.
نازنین بنایی
ـ پس چرا باز او را می‌بینی؟ ـ چون کس دیگری ندارم. چون میلی به تغییر ندارم. یک دوره‌ای آن‌قدر آدم عوض کرده‌ام که دیگر خسته‌ام. به‌هرحال، همیشه همان است، این یولاند یا یک یولاند دیگر. هفته‌ای یک بار می‌روم خانه‌اش. او آشپزی می‌کند و من شراب می‌برم. بین ما عشقی وجود ندارد
نازنین بنایی
سپیده‌دم نزدیک می‌شد و پنجره‌های خانه‌های روبه‌رویی سیاه بودند. چند بار در را وارسی کردم تا مطمئن شوم بسته است، بعد تلاش کردم به تو فکر کنم تا بتوانم بخوابم اما تو فقط یک تصویر خاکستری و گریزان بودی، درست مثل خاطرات دیگرم. مثل کوه‌هایی که یک شب زمستانی از وسط‌شان گذشته بودم، مثل اتاق مخروبه‌ای که یک روز صبح در آن از خواب بیدار شدم، مثل کارخانه‌ی مدرنی که ده سال است در آن کار می‌کنم، مثل چشم‌اندازی همیشگی که دیگر میلی به تماشای آن نداری. به‌زودی، دیگر چیزی برای فکرکردن برایم نمی‌ماند، فقط چیزهایی می‌مانند که نمی‌خواهم بهشان فکر کنم. خیلی دلم می‌خواهد کمی گریه کنم اما نمی‌توانم چون هیچ دلیلی برای این کار ندارم.
نازنین بنایی
حالا، امید کمی برایم مانده است. قبلاً، جست‌وجو می‌کردم، مدام جا عوض می‌کردم. منتظر چیزی بودم. چه چیز؟ هیچ نمی‌دانستم. اما فکر می‌کردم زندگی نمی‌تواند همین چیزی که هست باشد، یعنی هیچ. زندگی می‌بایست چیزی می‌بود و منتظر بودم آن چیز از راه برسد، دنبالش می‌گشتم. حالا فکر می‌کنم چیزی نیست که منتظرش بمانم، پس در اتاقم می‌مانم، نشسته روی یک صندلی، و هیچ کاری نمی‌کنم. فکر می‌کنم آن بیرون یک زندگی هست، اما در آن زندگی، هیچ اتفاقی نمی‌افتد. هیچ اتفاقی برای من. برای دیگران، شاید اتفاقی می‌افتد، امکانش هست، دیگر علاقه‌ای به این موضوع ندارم. من این‌جا هستم، نشسته روی یک صندلی، در خانه‌ام. کمی رؤیاپردازی می‌کنم، نه خیلی جدی. اصلاً راجع به چه چیز می‌توانم رؤیا بپرورانم؟ نشسته‌ام این‌جا، همین. نمی‌توانم بگویم حالم خوب است، برعکس، دلخواهم نیست که این‌جا بمانم.
نازنین بنایی
در سر من، راه سنگلاخی به پرنده‌ی مرده می‌رسد. ـ خاکم کن. این را از من می‌خواهد و در کنج اعضای خردشده‌اش، ملامت‌ها مثل کرم در حال مرگ‌اند.
نازنین بنایی
بهار زودرسی بود. در باد، با گام‌های مصمم و تند راه می‌رفتم، مثل همه‌ی صبح‌ها. با این‌همه، دلم می‌خواست برگردم به تختم و آن‌جا دراز بکشم، بی‌حرکت، بی‌هیچ فکری، بی‌هیچ میلی، و همان‌طور بمانم تا لحظه‌ای که نزدیک‌شدن آن چیز را حس کنم، چیزی که نه صداست، نه طعم، نه بو، فقط خاطره‌ای بسیار مبهم که از ورای مرزها و حافظه می‌آید.
نازنین بنایی

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۲۳ صفحه
قیمت نسخه چاپی۱۸,۵۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۴/۰۱/۰۱
شابک۹۷۸-۹۶۴-۱۹۱-۳۶۶-۵
تعداد صفحات۱۲۳صفحه
قیمت نسخه چاپی۱۸,۵۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۴/۰۱/۰۱
شابک۹۷۸-۹۶۴-۱۹۱-۳۶۶-۵