با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
خانه‌ی ماتریونا

دانلود و خرید کتاب خانه‌ی ماتریونا

به همراه «خرده‌ریزها»

۴٫۷ از ۶ نظر
۴٫۷ از ۶ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب خانه‌ی ماتریونا  نوشته  الکساندر سولژنیتسین  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

معرفی کتاب خانه‌ی ماتریونا

این کتاب شامل یک رمان و چند نوشته کوتاه از نویسنده طراز اول اهل روسیه، آلکساندر ایسایویچ سالژنیتسین است. سالژنیتسین پس از خلق آثار ادبی ارزشمندی همچون در حلقهٔ اول، بخش سرطان، مجمع‌الجزایر گولاگ، یک روز از زندگی ایوان دنیسویچ و بسیاری دیگر بلاخره در سال ۱۹۷۰ موفق به دریافت جایزه نوبل ادبی شد. او در طول زندگی‌اش همیشه تحت فشار حکومت کمونیستی شوروی بود تا این که در سال ۱۹۷۴ تابعیتش را از او گرفتند و او را به آلمان غربی فرستادند. او پس از مدتی سکونت در زوریخ به امریکا رفت و فعالیت‌های ادبی و سیاسی‌اش را از آنجا ادامه داد. در سال ۱۹۹۴ دوباره به روسیه بازگشت و در سال ۲۰۰۸، در سن نودسالگی و بر اثر نارسایی قلبی، در مسکو درگذشت.

در این کتاب علاوه بر داستان «خانه ماتریونا»، قطعات کوتاهی از سالژنیتسین می‌خوانید که در فاصله سال‌های ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۰ نوشته است.

ایگناتیچ، زندانی سابق اردوگاه کار اجباری و معلم فعلی ریاضی در کلبه زنی شصت ساله به اسم ماتریونا منزل کرده است. او وقایع زندگی این زن را بازگو می‌کند و به مرور ما هم با قهرمان داستان و هم با زندگی و تقدیر غمناک ماتریونا آشنا می‌شویم.

در اطراف این زن هیچکس باقی نمانده، شوهرش در جنگ ناپدید شده و شش فرزندش در کودکی مرده اند. او در فقر مطلق به سذرمی‌برد و برای گذراندن زندگی به سختی کار می‌کند اما پاک نهادی و نوع‌دوستی درونی‌اش کاملا پابرجا است و این فضایل او را از دیگران متمایز کرده است. در سوی دیرگر داستان مردی به اسم فادی قرار دارد که حریص و مال دوست است. او در جوانی عاشق ماتریونا بوده و اکنون به پیری با شهوت مال اندوزی تبدیل شده است.

سالژنیتسین در این داستان دو نوع جهان‌بینی را مقابل هم قرار داده است. در یک‌سو، خدمت بی‌چشمداشت به اطرافیان و کمک بی‌دریغ به آن‌ها (ماتریونا)، و در سوی دیگر، مال‌اندوزی آزمندانه (اغلب ساکنان دهکده).

«خانه ماتریونا»، در یک کلام، شرح دشواری‌های دردناک زندگی است که آدمی را به تأمل درباره مفهوم زندگی و هدف آدمی در این جهان وامی‌دارد.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۴)
vahid
۱۳۹۸/۰۶/۲۱

ضمن درود و خسته نباشید به عزیزان در طاقچه ، خواهشمندم از این نویسنده فوق العاده عالی آثار بیشتری بگذارید و یک کتاب ، واقعا کم لطفی میباشد. ممنونم

جلائیان
۱۳۹۹/۰۶/۱۴

کتاب خوبی بود روان و جذاب با درون مایه ای انسانی تنها موردی که می تونم نقدش کنم کوتاهی کتاب بود که اونم نقطه ضعف حساب نمیشه شاید چون کتابو دوست داشتم دلم میخواست یه کم طولانی تر باشه خرده

- بیشتر
Saeed Azami
۱۳۹۹/۱۲/۳۰

بسیار زیبا و روح نواز

کاربر ۱۷۷۶۱۷۵
۱۳۹۹/۰۲/۰۹

اگر امکانش هست این کتاب رو به طرح بی نهایت اضافه کنین،خیلی ممنونم.

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۳)
متوجه شده بودم که یک چیز روحیه‌اش را بازمی‌گرداند و آن کارکردن است. بلافاصله بیل به دست می‌گرفت و مشغول کاشتن سیب‌زمینی می‌شد، یا کیسه‌ای زیر بغل می‌زد و می‌رفت دنبال زغال سنگ، یا سبد حصیری‌اش را برمی‌داشت و می‌رفت به اعماق جنگل تا میوه‌های جنگلی جمع کند. به جای تعظیم جلو میز دفترخانه، در برابر بوته‌های جنگلی خم می‌شد. بعد سرحال و لبخندزنان، با کمری خمیده از بار، به کلبه بازمی‌گشت.
علی رضا
چه دردناک است شرمسار وطن بودن، آن‌گاه که وطن در دست مشتی نیرنگ‌باز بی‌رگ است که از سر بی‌تدبیری و خودخواهی اداره‌اش می‌کنند، آن‌گاه که در چشم جهانیان چهره‌ای گستاخ، موذی و بی‌ارج دارد، آن‌گاه که به جای خوراک سالم روحانی، خوراک فاسد پیش رویش می‌گذارند، آن‌گاه که فقر و پریشانی چنان در تاروپود زندگی مردم لانه کرده که به هیچ روی نمی‌توان چاره‌اش کرد.
Mostafa F
حکایت ما انسان‌ها نیز گاه چنین است. هنگامی که ضربت عذاب وجدان بر ما فرود می‌آید، آتش به تمام وجودمان می‌زند و آن هم تمام عمر. برخی پس از این درد همچنان برجای می‌مانند و برخی دیگر دوام نمی‌آورند.
صبا
نفس ترسناک زمستان در هوا موج می‌زد و قلب انسان را می‌فشرد. اطراف پوشیده از جنگل بود و هیچ کجا نمی‌شد زغال سنگ پیدا کرد. صدای کرکنندهٔ دستگاه‌های حفاری در سراسر منطقهٔ باتلاقی به گوش می‌رسید، ولی زغال سنگ به اهالی فروخته نمی‌شد. این زغال‌ها سهم رؤسا و اطرافیانشان بود، یا نفری یک ماشین سهم معلم‌ها، پزشکان و کارگران کارخانه‌ها. دیگران نه سهمی می‌بردند و نه حق سؤال‌کردن داشتند. رئیس کالخوز در دهکده قدم می‌زد و طلبکارانه به آدم‌ها خیره می‌شد یا با نهایت خوش‌قلبی دربارهٔ هرچیزی حرف می‌زد جز زغال سنگ، چون برای خودش به اندازهٔ کافی ذخیره کرده بود و نگرانی‌ای بابت زمستان نداشت. خب دیگر، قبلا چوب‌های جنگل را از ارباب‌ها می‌دزدیدند و حالا زغال سنگ را از شرکت. زن‌ها در دسته‌های پنج‌تایی یا ده‌تایی جمع می‌شدند تا دل وجرئت بیش‌تری پیدا کنند. معمولا روزها می‌رفتند سروقت این زغال‌ها.
علی رضا
چه دردناک است شرمسار وطن بودن، آن‌گاه که وطن در دست مشتی نیرنگ‌باز بی‌رگ است که از سر بی‌تدبیری و خودخواهی اداره‌اش می‌کنند، آن‌گاه که در چشم جهانیان چهره‌ای گستاخ، موذی و بی‌ارج دارد، آن‌گاه که به جای خوراک سالم روحانی، خوراک فاسد پیش رویش می‌گذارند، آن‌گاه که فقر و پریشانی چنان در تاروپود زندگی مردم لانه کرده که به هیچ روی نمی‌توان چاره‌اش کرد.
شلاله
چه می‌توانستم برای عصر سفارش بدهم؟ همه‌چیز محدود می‌شد به همان سیب‌زمینی یا سوپ سیب‌زمینی. من با همین‌ها کنار می‌آمدم، زیرا زندگی به من آموخته بود معنایش را در غذا جستجو نکنم. برای من لبخند این صورت گرد باارزش‌تر بود، لبخندی که وقتی سرانجام با دوربین عکاسی شروع به کار کردم، سعی نمودم به‌دقت آن را ثبت کنم. همین که عدسی سرد دوربین به سمت او می‌رفت، حالتی تصنعی یا زیاده جدی به خود می‌گرفت. فقط یک بار، وقتی از پشت پنجره به چیزی در بیرون کلبه می‌خندید، از لبخندش عکس گرفتم.
مهیار
از همین گریه می‌شد چیزهایی دربارهٔ اطرافیان دریافت. در گریهٔ آن‌ها نوعی نظم وترتیب تصنعی و حساب‌شده به چشم می‌خورد. آن‌هایی که نسبت دورتری داشتند، لحظاتی کنار تابوت رفته و به‌آهستگی دعایی می‌خواندند. آن‌ها که بستگان نزدیک متوفی بودند از همان آستانهٔ در شروع به اشک‌ریختن می‌کردند و همین که به تابوت می‌رسیدند، خم می‌شدند و درست بالای سر مرده های‌های گریه سر می‌دادند. گریهٔ هریک از زن‌ها آهنگی خاص خود داشت که افکار و احساسات وی را آشکار می‌کرد. این‌جا بود که فهمیدم گریه در سوگ مرده صرفآ اشک‌ریختن نیست، بلکه پرده از سیاست و سلوک هریک از عزاداران برمی‌دارد.
مهیار
فهمیدم که چرا در زبان ما خوشبختی به شکل غریبی مترادف است با «دارایی»؛ اگر دارایی‌ات را از دست بدهی، در چشم مردم ابله و رسوا می‌نمایی.
مهیار
«یفیم او را دوست نداشت. می‌گفت دلش می‌خواهد همسرش مثل آدم‌های بافرهنگ لباس بپوشد، ولی ماتریونا مثل دهاتی‌ها می‌گشت. یک بار با او برای کاری به شهر رفتیم و آن‌جا با زنی روی هم ریخت. دیگر دلش نمی‌خواست پیش ماتریونا برگردد.» این خواهرشوهر درمجموع نظر مساعدی نسبت به ماتریونا نداشت. می‌گفت ماتریونا نامرتب و کثیف بود، اصلا به ساختن زندگی‌اش فکر نمی‌کرد و حواسش به نگهداری مال واموالش نبود. حتی خوک نگه نمی‌داشت، چون از غذادادن به خوک‌ها خوشش نمی‌آمد. با ساده‌لوحی تمام، مفت و مجانی به دیگران خدمت می‌کرد (این‌جا بود که معلوم می‌شد چرا به یاد ماتریونا می‌افتد؛ چون دیگر کسی نبود که از او بخواهد باغچه‌اش را شخم بزند).
مهیار
گرچه اعتراف می‌کرد که ماتریونا زنی ساده و صمیمی بود، اما این را هم با چاشنی تحقیر و تأسف همراه می‌کرد. تازه این‌جا بود که از دل این انتقادها شخصیت اصلی ماتریونا بیش‌تر برایم آشکار شد، شخصیتی که وقتی در کنارش زندگی می‌کردم هم آن را نشناخته بودم. واقعآ هم! در هر کلبهٔ دهکده خوکی پیدا می‌شد، به‌جز کلبهٔ ماتریونا. آخر چه کاری ساده‌تر از غذادادن به یک بچه‌خوک حریص است که در این دنیا هیچ‌چیزی جز غذا نمی‌شناسد؟ کافیست سه بار در روز برایش غذا آماده کنی، وقتت را صرف او کنی، و سپس سرش را ببری و پیه‌اش را برای خودت برداری. ولی ماتریونا دنبال پیه نبود...
مهیار

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۰۰ صفحه
قیمت نسخه چاپی۱۲,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۲/۰۴/۱۰
تعداد صفحات۱۰۰صفحه
قیمت نسخه چاپی۱۲,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۲/۰۴/۱۰